X
تبلیغات
نیــــــــــــــــــــــــــــــــلی

تاریخ وگذشته ای کوچی ها در هزارجات

 

 

 

هرساله حضور کوچی ها در مناطق شمال،غرب و مرکز(هزارجات)باعث درگیری و ناامنی های این مناطق میگردد.

 

امسال نیز سرازیرشدن کوچیها دربهسود (هزارجات)سبب ناآرامی این منطقه گردیده است ، اینها در حالی که باسلاحهای سنگین مسلح  اند وبدون اینکه فامیلهای خودراهمراه داشته باشند واردبهسود شده اند بدین شکل وارد شدن اینها سئوال برانگیز بوده ، زمانیکه وارد این مناطق شدند با در گیری وزورگویی زمینهای زراعتی اهالی راطعمه مواشی خود نموده و بنا به گفته بعضی از منابع باعث قتل تعدادی از مردم شده اند صدها فامیل  فرار نموده به ساحات امن پناه برده اند اینگونه حرکت کوچیها در امن ترین ساحات که طی چندسال گذشته بعد از شکست طالبان از آرام ترین مناطق بوده اند ، این آرامش وامنیت باعث گردیده که مراکز فرماندهی نا امنی ها در افغانستان بفکر متشنج کردن هزارجات بیفتد که دسته های  کوچی وغیرکوچی آمده وباعث قتل،غارت وچور چپاول گردند.

 

اما کوچی و کوچی گری ریشه در تاریخ قبیله سالارانه ای کشور داشته ودارد که با اندک تامل و دقت حرکت کوچی ها درمرکزافغانستان (هزارجات ) ریشه به طرح و پلان حاکمیت های مستبد پیشه ای گذشته دارد .خودکوچی ها مردمان فقیر و مستضعف می باشند اما اگر با مردمان هزارجات مقایسه گردد کوچی ها با همان وضعیت خود نسبت به مردم هزاره ای ساکن در هزارجات بهتر و متمول تر میباشند .

اما این کوچ نشینی وکوچی گری سابقه طولانی دارد کوچی های افغان براساس یک فلسفه ظالمانه توسط حکام مستبد مخصوصا امیر عبدالرحمن خان درهزارجات تحریک واغفال شدند واینها توسط امیران ظالم  پشتیبانی وحمایت میشدند مظالم زیادی را بعداز باز شدن راه پای شان در هزارجات انجام داده اند ومیخواهند انجام دهند کسانیکه ظلم وتعدی های کوچی هارا بیاد می آورد از ستمهای بی شماریکه اینها دربین مردم کرده اند   خاطرات تلخی دارند آنگونه ستمگری آنهادر هیچ قالب جور درنمی آید ، دراینجا از بعضی منابع که در دسترس بوده استفاده نموده گذشته ای صد سال اندی کوچی گری  در هزارجات را به ارزیابی میگیریم :  

 

    ((درعصرسلطنت امیر شیرعلی خان (1863-1880) کوچ نشینی بامقررات دیگری حتی با مقدارکمتری در افغانستان وجودداشت من جمله کوچ نشینان پشتون درمناطق شرقی وجنوبی وبعضا درمرز های سلسله کوه های هزارستان ، دیگر مناطق هزاره نشین ، ولایات شمال وغرب کشور ییلاق میکردند))(1)

 

درجنگهای امیر عبدالرحمان خان  که 62% هزاره ها نابود گردید بعد ازاین فاجعه بشری پیامدهای ناگواری داشت که از آن جمله باز شدن راه و یا تجاوز کوچی ها در هزارجات بود .

 

    ((جنگهای حاکمان مستبد پیشه بخصوص قتل عامهای هزاره ها درحاکمیت عبدالرحمن خان کوچی ها در هزارجات تسلط یافتند کوچی ها ابتدا درپی فرمان امیرعبدالرحمان خان از سال (1888)به بعد وارد هزارجات شدند   امیر مذکوربه کوچیهافرمان داد که درساحات مختلف هزارجات اتراق گاه(میله)دایمی داشته باشند عبدالرحمان بیش از نیمی از سرزمینهای هزاره نشین را خالی ازسکنه ساخته ، ساکنان بومی راقتل عام کرده زمینهای شان را به افغانهاداد)). (2)

 

اقای رابرت کنفلد دراین رابطه چنین نوشته کرده است :

 

    ((یکی از پیامدهای مهمی که این (جنگهای عبدالرحمن خان) با هزاره ها درسالهای (1891) به بار آورد باز شدن راه کوچیها به هزارجات بود ، کوچیها درتابستان ها برای چراندن رمه هایشان به این مناطق می امدند فروش فرآورده های باد کرده یی بازار هند وقرض سرسود برای هزاره ازسوی بازار اقتصادی این مردم راضعیف ساخته وازطرف دیگرتدریجا مالکیت بسیاری اززمینهای خویش راازدست دادند . هزاره ها درنتیجه این قرضهای سرسود ، دار ندار خودراازدست داده بودند ، جبرا به شهر ها بویژه غزنی ، کابل ومزارشریف مهاجرت کردند تا درآنجاهابعنوان کارگرروزمزددرزمستانهاکارکرده، دربهار برای کشاورزی دوباره به سرزمینهای شان برگردند)) .(3)

 

    ((زمینهای تسخیرشده وهمچنان علفچرهای ضبط شده به مهاجرین استعمارگر افغان ویا به کوچی های افغان به قیمت ناچیزی فروخته شدند)).(4)

 

    ((ملافیض محمدکاتب هزاره اطلاعات جالبی از تسلط کوچی ها درهزارجات دراختیارماقرارمیدهدازجمله مینویسد در19شئوال1311هجری امیرعبدالرحمان دستورداد که تمام مرغزارهای هزارجات باید دراختیار دولت قراربگیرند وهزاره ها حق استقاده ازآنهاراندارند پس ازصدوراین حکم ،حکام دولتی مرغزارهای هزاره رابه افغانهای کوچی واگذارکردند ،مالداری مردم هزاره روبه تنزل نهاد وباعث قلت لحوم ودسوم گردید)) .(5

 

یکی از حکم های ظالمانه حکام جور دادن زمینهای هزاره ها به کوچی ها بود که این غصب زمینها نه مبنای حقوقی دارد ونه هم براساس احکام شرعی استواراست اینگونه احکام براساس یک توطئه تبعیض آمیز صادر شده بود که گذاشتن سنگ اختلاف بین هزاره ها  وکوچیها بود که امروزها تعدادی کوچی برهمان مبنا تمسک جسته وباعث نا آرامی هزارجات شده اند .

 

دراین رابطه  مورخ ومحقق تاریخ معاصرکشور جناب استاد یزدانی چنین گفته است :

 

   ((ازاین پس قبایل بیشماری از کوچیها بسوی هزارجات سرازیر شدند ورژیمهای وقت با تمام قوا از آنان حمایت میکردند ومراتع وچراگاههای این ها را به آنان تحویل میدادند وبرای اینکه بطورهمیشه ماندگارشوند سندمالکیت بنام کوچیها صادر میکردند)) . (6)

 

    ((فقط ازسال (1892)میلادی به بعد که امیر عبدالرحمن خان هزارجات رافتح کرد آنرا زیر تسلط خود قرار داده کوچ نشینان رابه تعداد زیاد درهنگام تابستان دراین بخشهای مرکزی کشور می یابیم . رویداد بعد از آن فتح به این صورت بود که چراگاهها بین قبایل مختلف کوچ نشین به عنوان پاداش همکاری آنها دراین فتح وبرای کسب اطمینان از عدم قدرت گرفتن مجدد هزاره تقسیم شد عبدالرحمان خان باشعب مختلف قبیله ای برای چراگاههای جدید شان تاییدیه رسمی (فرمان) داد)) .(7)

 

   ((آنها این چراگاهها رامتعلق بخود میدانند واغلب بصورت مکتوب از دولت تایید یه (فرمان) دارند این مورد بخصوص درمنطقه تابستانی آنها درهزارجات وجود دارد)) . (8)

 

 

اینگونه عملکرد کوچیها خسارت اش درهرزمینه بود ناامنی ، ترس ، پایمال شدن کشت وزراعت مردم توسط عده یی تحریک شده توسط حاکمان تبعیض پیشه بود.

 

   ((افغانهای کوچی خسارات سنگین به زراعت ومحصول هزاره ها وارد میکردند گله های حیوانات کوچیها ، کشت وکارهزاره راپایمال میساخت ومحصول زراعتی شان توسط گله مذکور خورده می شد کوشش ها برای دفاع از زمین زراعتی شان سبب شد تاکوچیها به کشتار هزاره بپردازد ومسئولین محلی از خلال انگشتان دست خود حوادث رامشاهده میکردند ودراکثر اوقات حامی های جابرانه و ظالمانه کوچیها میشدند وآنها را درآن جهت تشویق نیز میکردند درسال (1893)یک مسیر مشخص برای کوچیهای افغان از بین زمینهای هزارجات توسط دولت تعین گردید که بعدا آن راتغییر دادند دربرابر خراب کردن ، حاصلات هزاره ها بصورت قطع ازکوچیها هیچگونه جریمه ای اخذنمیگردد ودرمقابل رشوه ای که از طرف کوچیها به حکام محلی داده میشد کوچیها اجازه داشتند تا گله خودرا بالای زمین کشت شده بچرانند)) .(9)

    ((کوچیها افغان بتدریج ، اراضی کشت شده هزاره ها را به منطقه چراگاههای برای گله خویش تبدیل کردند وهمچنان علفچرها وچراگاههای دایزنگی ، بهسود ، دایکندی ، ناهور ، مالستان ، جاغوری را برای خود تخصیص دادند وهزاره رامجبور ساختند تا زندگی مشقت باروسخت راتعقیب نماید)) .(10)

 

    ((این همه ظلمها سبب شد تا امور زراعتی وکشت درهزارجات سقوط کند . هزاره های رعیت نه قدرت کشت وکار زراعتی راداشتند و نه توان گله داری را ، آنها همیشه متحمل ضرر وشکست می شدند زراعت ومالداری بابحران شدیدی مواجه شد)) .(11)

     ((در11 اپریل 1894 اوامر دیگری درباره ضبط چراگاهها وعلفچر های  هزاره صادر گردید که در آن گفته شده بود هزاره به هیچ صورت نمیتوانند وحق ندارند تاحیوانات خودرادراین چراگاهها وعلفچرها بچزانند)) .(12)

 

تمام زمینهای زراعتی و علفچرهای که از هزاره ها گرفته شده بودند ساحه ملکیت دولت اعلام گردید . 

 

     ((توقیف کردن ویا ضبط کردن زمینهای زراعتی وغیره از طرف افسران نظامی وعساکر طبق نوشته های رسمی حکومتی باظلم وتعددی بی حساب همراه بود . آنها زنها و دختران هزاره را از هزاره ها به زور تصاحب می کردند هزاران هزار از دختران زنان هزاره در بازار در بازار های کابل ودیگرمراکز اطرافی خرید وفروش گردیدند وهمچنین با فعالیتهای زورگویی به افغانهای کوچی نیز فروخته می شدند)) .(13)

 

 

    ((سنگ بنای کوچی وکوچی گری توسط امیرعبدالرحمان خان جلاد در هزارجات گذاشته شد و در دوره امیر حبیب الله خان ادامه یافت . دراین دوره (1901-1919) مراتع دشت ناهور به قبایل خروتی ، تره کی ودفتانیها داده شد)) . (14)

 

   ((درزمان صدرات شاه محمود خان (1946)میلادی درجنگی که میان افغانها و هزاره رخ داد یک نفر شیعه یی هزاره کشته شد و یک پای شتر کوچی زخمی بود هزاره ها از بابت آن تهمت زده شد و نتیجه یی باز خواست و عدالت اسلامی افغانی ظاهر خان چنین شد که به ورثه هزاره مقتول از طرف قاتل شش صد افغانی دیه داده شد و به عوض زخم پای شتر ( که تهمت زده شده بود ) مبلغ 3700 افغانی از هزاره ها گرفته شد)) . (15)

 

درزمان حکومت داوود خان از سال (1352 – 1357) ش کوچی ها مورد حمایت همه جانبه یی دولت قرار گرفتند حتی مسئولیت امنیت بعضی مناطق هزارجات از جمله منطقه پنجاب به کوچی ها سپرده شد.

 

دراینجا به نقل از یکی از کتابهای استاد یزدانی خاطره یک تن از اهالی سمنگان را درسال1353 می آورم:

 

   ((حسین داد درسال 1353 برای دیدن اقوام خویش در سرخجوی ورس میرود ، وی اضافه میکند : دیدن دیمه – للمی – زارهای سرسبز وشاداب انسان رابه وجد می آورد یک هفته گذشت روزی دیدم کوچیها ، اتن انداخته دهل میزند وبه رقص وپایکوبی مشغولند علت راجویا شدم ، گفتند : ریئس جمهور داوود خان اعلام کرده است که : بالاتر از جویبارها مال کوچیان است دو سه روز بعد تمام آن دیمه زارها به زمینهای خشکی تبدیل شده بودند روستائیان گله های کوچیان را بالای دیمه زار هاشان می دیدند جزآه حسرت هیچ کاری کرده نمی توانستند زیرا دیمه زار ها با لاتر از جویبار ها قرار داشتند)) .(16)

 

ماجرای معروف است در سال1354 ش درولسوالی پنجاب ولایت بامیان که والی وقت بنام عبدالخالق رفیقی وقومندان امنیه اش شخصی بوده بنام قومندان سرباز است  که اهالی پنجاب ، ورس و یکاولنگ به مرکز ولایت از کوچی ها شکایت میبرند قومندان سرباز مامور حل این قضیه میگردد و مجلس آماده میگردد طرفین دعوی هم حضور داشته قومندان امنیه پشت میکروفون قرار میگیرد تا راه حل عادلانه از زبان نماینده دولت جمهوری داوود خان را مردم بشنوند نماینده دولت جمهوری با کمال بی شرمی صدا میزند اگر کوچیها شتران شان زمینهای زراعتی هزاره ها را نمی چرند من خودم شتر می شوم زمینها را می چرم !

 

اینست راه حل عادلانه نماینده حکومت جمهوری !

 

که ازآن به بعد آن مردک بنام قومندان گاو معروف گردید!

 

در همین مجلس یکی از روحانیون شجاع صدای اعتراض خودرا بلند می کند اما در همان مجلس با ضرب شتم وتهدید خاموش میگردد.

 

باری دیگر بعد از کودتای هفت ثور 1357 ش کوه های هزارجات نیز چراگاهی عمومی اعلام شد ولی خوشبختانه عمر حاکمیت کودتایی 7ثور در هزارجات خیلی کوتاه بود .

 

 

ولی دردوران جهاد ومقاومت مردم  دیگر کوچی ها هوس حضور درهزارجا ت  را نکردند زمینهای هم که قبلا توسط کوچی بزور واجبار غصب شده بود  دادگاههای اسلامی و شرعی در دوران جهاد آن قباله ها را فسخ نموده وزمینهای مردم  رابه مالکان و ورثه آنها برگردانیده شد .

 

 

 

تااینکه باری دیگردرزمان حاکمیت سیاه طالبان درسال 1379 ش با حمایت وزارت دفاع طالبان کوچی وارد هزارجات شدند تمام کسانیکه زمینهای اجدادی شان توسط دادگاههای اسلامی به آنها وورثه آنها برگردانیده شده بود مورد آزار اذیت قرار گرفتند .

 

 

 

وباردیگری بعد از چندین سال آرامش درحکومت قانون و مدعی دموکراسی کوچی های تحریک شده از جانب حلقات معلوم الحال سبب ناآرامی هزارجات وباعث آواره شدن هزاران زن ، کودک ، پیروجوان گشته است وهمچنان چند نفر به قتل رسیده و تعدادی زخمی و تعدادی هم مفقودالاثر شده است.

 

 

 

دراین نوشته تاریخ و گذشته ای کوچی ها را بررسی نمودیم درآینده معضل کوچی ها را از زوایه دیگر ارزیابی خواهیم نمود.


فهرست منابع

 

 

1- به نقل از مقاله انجنییر سخی ارزگانی

 

2-

 

3- نی نامه شماره پنجم سال سوم تاریخ حمل 1368 ص57 مقاله رابرت کنفلد  ترجمه حسین رضوی چاپ اکسفورد 25/4/1987 م

 

4- کلیات ریاضی سال 1906 مولف محمد یوسف ریاضی به نقل از تاریخ ملی هزاره از تیمورخانف.

 

5- سراج التواریخ ص 987- 986

 

6- صحنه های از تاریخ تشیع درافغانستان ص380 اثراز حاج کاظم یزدانی

 

7- افغانستان اقوام – کوچ نشینی ترجمه مقالات به کوشش دکتر محمد حسین پاپلی یزدی با همکاری انجمن ایران شناسی فرانسه در تهران 1993 م -1383ش

 

8- همان مدرک

 

9- سراج التواریخ جلد 3 سالهای 1912- 1914 فیض محمد کاتب ص 920 – 926-934- 1012-1013-1100-1237-1238

 

10- سراج التواریخ جلد 3  سالهای 1912- 1914

 

11- سراج التواریخ جلذ 3 ص 855-925 – 926 – 978

 

12- سراج التواریخ جلد 3 ص550-938-986-987- 1011- 1070-1159

 

13- سراج التواریخ جلد 3 ص937-987

 

14-افغانستان اقوام – کوچ نشینی ص 218

 

15- جزوه نگاهی به دیروز وامروز افغانستان ازطالب حسین قندهاری ص 28 سایت نیزار

 

16- صحنه های خونینی از: تاریخ تشیع درافغانستان حاج کاظم یزدانی ص 382 – 383

 

    نویسنده :نبی قانع زاده

http://www.armans.info  :  منبع  

+ نوشته شده توسط محمد وفا در جمعه 28 آبان1389 و ساعت 4:20 بعد از ظهر |

 

 قبل از دوران پيشداديان پهلوانان اوستايی كه بيش از 1200سال قبل از ميلاد  بوده مردم آريانا ورزش ميكردند .

جان محمد اميري

پيدايش آرين ها( آريائيان ) كه دوهزارو پنج صدتا سه هزارسال قبل ازميلاد در بخدي ( بلخ امروز) اولين تمدن جهان را پايه گذاري كردند (‌1) از همان زمان مردم كوچي آريانا كه رو به ترقي وپيشرفت بودند از كوچي گري به ده نشيني پيش مي رفتند به ورزش های پهلواني و اسپ سواري و تير اندازي و....علاقه داشتند.

نظام شاهي:

در كتب ويدي و آثار ديگر نژاد آريايي چنين ديده ميشود: كه سازمان شاهي از اوايل هجرت در بين ايشان موجود بود ، و ارباب انواع مختلف را مي پرستيدند، و جرگه هايي بنام سبها و سميتي و ميله هايي باسم ( سامانه ) داشتند، دختران وزنان با جوانان و مردان عشق مي ورزيدند، و مراسم عروسي هم موجود بود. و همواره براي افزايش افراد خانواده ها دعا ها ميكردند و در طبقه زنان شاعراني هم وجود داشت كه برخي از سروده هاي ايشان در كتاب اول ريگ ويد مضبوط است. اين مردم بازي هاي، اسپ سواري ، اتن و رقص موزيك (‌دهل وسرني ) داشتند، و به زراعت ومال داري مي پرداختند و البسه ايشان از پشم يا پوست حيوانات بود.

در دوره مدنيت اوستايي كه 1200ق م  آغاز شده ، نخستين بار نظام شاهي در بخدي ( بلخ امروز ) بوجود آمده و اوستا گويد: كه يمه به امر اهوره مزده  يك{ واره } را ساخت كه طول وعرض آن به اندازه  يك اسپريس  ( ميدان اسپ دواني ) بود و در آن اجناس جانوران مانند گوسپند ، گاو، سك، مرغان و غيره را نگاه ميداشت . وجاي آب را هم بدرازاي يك هاتره ( ميل ) كند و درآن واره بازار ها ، گذرها ، خانه ها را به ترتيب مخصوص ساخت ، ولي مردمان عليل ودروغگو بدخو و پيس و ديوانه را در آن شهر جاي نداد.

اما دراوستا پهلوان بزرگي كه نامش هئوشينگه (‌ ازاخلاف كيومرث ) است ملقب به پره ذاته = پيشداد ميباشد، يعني نخستين قانون گذار، واين همان هوشنگ ادبيات دري است كه در كوه البرز براي ربة النوع ناهيد ( آناهيتا ) قرباني ها ميكرد، وبا ديوان ميجنگيد و بر هفت كشور سلتنت داشت.

هوشنگ چون پهلوان ورزيده ، جوان مرد ، كاكه و ازعياران آن دوران بود اولين سلسله شاهی را ايجاد كرد ، و اولين قانون گذار آريانا شد.

دركتاب سوم دينكرد چنين آمده كه رسم زراعت و دهكانيه = دهقاني = اصل مالكيت را همين پيشداديان به وجود آورده اند بعد آن ديهو پتيه ( بقول ابوريحان البيروني دهوفذيه ) يعني اصل حكومت وشاهي و حمايت و نگهباني خلق را هوشنگ ايجاد كرده است و از اين روايت ميدانيم كه مدنيت دوره اوستايي از اوايل مدنيت ويدي و كوچي گري ترقي داشته. بدين معني كه اين مردم بخدي زيبا ، اكنون به كشاورزي وآباداني و بناي روستا ها و شهرها پرداخته و از مرحلۀ اقتصادي حيات كوچكي و بدويت به دهكانيه ومالكيت زمين وحتي يك مرتبه بلندتر دهيوپتيه ( ايجاد حكومت وسلطنت ) هم رسيده بودند. و هوشنگ بر سرزمين وسيع حكم ميراند و با ديوان و جادوان و بدكيشان كه خراب كاران مدنيت و دشمنان روستا نشينان كشوربوده اند مي جنگيد. (2)

نوت : قدمت: پهلوانی، اسپ دوانی، بزكشی، نيزه بازی ، تيروكمان ، پلخمان و غيرۀ رشته های ورزشی باستانی آريانا (افغانستان امروز) را میتوان گفت ازهزار و دوصد سال قبل از ميلاد ميباشد، دركتب تاريخی آريانا ميخوانيم كه هوشنگ اولين پادشاه سلسله پيشداديان پهلوان زبردست آن دوران بوده. اين نشان دهندۀ اين است كه قبل از پيشداديان هم ورزش هايی بوده.

 پهلوانان اوستايي :

زال غير از رستم و شغاد پسر ديگري بنام زواره هم داست كه پهلوان بزرگي بود و دو فرزند او فرهاد وتخار ( تخوار )‌ مشهوراند از رستم فرامز و سهراب و جهانگير و گشسپ بانو و رزبانو پديد آمدند واز سهراب كه بدست پدر كشته شده بود پسري بنام ( برزو )‌ ماند  كه از برزو هم شهريان بدنيا امد كه بنام اين پهلوانان كتابهاي فرامزنامه ، برزونامه ، شهيارنامه ، بانوگشسپ نامه ، جهانگيرنامه ، سام نامه موجود است ودر شهنامه فردوسي هم داستان هاي ايشان آمده است .

( داستان رستم زال و تخوار از ازمنه قبل از اسلام شهرت داشته و تاكنون جايهاي متعدد بنام تخت رستم در سمنگان ، تپه رستم و قلعه زال و تخارستان و قلعه كك كوهزاد و اخور رستم در فراه موجود است ) .

خاندان ديگر اين دوره كه به پهلواني و دلاوري شهرت داشت دودمان كاوه است كه يك حركت دسته جمعي خلايق را در مقابل ستم و احجاف ضحاك به ظهور آورده بود و از آو پسزي بنام قارن ماوكان بوجود آمد كه در عهد فريدون و ايرج و منوچهر درجنگهاي كيقباد با افراسياب مردانگيها نموده است و اين خاندان تا عصر اشكانيان و ساسانيان بنام كارن  باقي بود و حتي تا قرن سوم هجري هم شكوه و فدرت خود را حفظ كرده بودند.

دودمان ديگر پهلواني نوذريان اند

 

+ نوشته شده توسط محمد وفا در پنجشنبه 14 مرداد1389 و ساعت 4:22 بعد از ظهر |

رهبر شهید استاد مزاری را چگونه می شناسیم؟

مقدمه:

تاریخ گواهی می دهد که در تمامی نهضت ها ـ چه الهی و چه غیر الهی ـ پس از در گذشت پیشوا و بنیانگذار نهضت، بین طرفداران و هواداران رهبری در مورد ادامه راه رهبر، اختلاف نظرهای بوجود آمده است! که این اختلافات داخلی همراه با دست اندازی های دشمنان خارجی، مبدل به معضلات لاینحلی شده است. این مقوله به اندازه ای روشن است که هیچ مورخی درباره آن شک و تردید ندارد؛ منتهی اختلاف پیروان مذاهب و مسالک گوناگون نظر به شرایط محیط و آداب و رسوم جامعه، دارای شدت و ضعف بوده است. امّا اینکه پس از در گذشت «رهبر» اختلافی بوجود نیامده باشد، از نوادر تاریخی محسوب می گردد!

موّرخان به این حقیقت تلخ تاریخی اعتراف دارند که پس از رحلت پیامبر اسلام حضرت محمد(ص) بین مسلمان ها سر موضوع خلافت، اختلافاتی بوجود آمد که نه تنها در آن عصر خاتمه نیافت که تا امروز همچنان به قوت خود باقی است ـ اینکه کدام گروه بر حق است و کدام گروه باطل مورد بحث ما نیست ـ ولی این واقعیت دارد که علی رغم تلاش های مصلحان و دستورات اکید خود اسلام مبنی بر اتحاد و هماهنگی مسلمین، هیچ گاه اختلافاتی که در شورای سقیفه ایجاد شد، حل نکردید. گذشته از دین اسلام، در ادیان الهی دیگر نیز اختلافاتی وجود دارد و در مسالک غیر الهی معاصر هم اختلافات شدیدی بین پیروان آنها موجود است. از جمله اینکه، همه مورخان و تحلیل گران امور سیاسی اعتراف دارند که پس از مرگ لنین بنیانگذار حکومت کمونیستی در روسیه، بین طرفداران داخلی و خارجی او اختلاف نظرهایی بروز کرد که هر کدام دیگری را متهم به عدول از خط رهبری می نمودند و نمونه آشکار جهانی این اختلاف، جدایی و دوری چین از خط مسکو می باشد.

در افغانستان هم پس از شهادت استاد «مزاری» (رهبر حزب وحدت اسلامی و رهبری اکثریت هزاره های شیعه) بین طرفداران سر موضوع ادامه راه و رسم «مزاری» اختلافاتی بروز نمود که این اختلافات همراه با تضادهایی که در زمان خود ایشان با رقبای سیاسی و دشمنان مکتبی وجود داشت، یک بحران سیاسی ـ اجتماعی را ایجاد نمود.

هر چند که اختلاف بین پیروان یک مکتب، مسلک و حتی گروه از بدیهیات تاریخ است و با هیچ قدرتی نمی توان جلو این چند گونه اندیشی را گرفت و مردم را از فکر کردن باز داشت (که طبعاً بسیاری از این اقدامات تقلیدی انجام می گیرد) اما باز هم نمی توان در برابر این آشفته بازار که در مجموع قدرت و توان همه را به تحلیل می برد، بی تفاوت ماند. این حقیقت دارد که «مزاری» رهبر یک قوم خاص، گروه خاص و منطقه خاص نبود ـ هر چند که دوستان و دشمنان او را محدود به یک قوم جلوه دارند، بلکه او کلیت جامعه شیعه و هزاره و در مجموع کل مردم افغانستان را در نظر داشت. بنابراین هر قشری، هر قوم و طایفه و گروهی می تواند ادعا کند و مزاری را از خود و خود را پیروان حقیقی او معرفی نمایند. هیچ کسی و گروهی حق ندارد که کسی را از شعار پیروی «مزاری» ممانعت کند. اما این آزادی به معنی آن نیست که دفاع از مزاری و خط «مزاری» حربه ای برای کوبیدن رقبای سیاسی گردد.

متأسفانه در شرایط کنونی خط دفاع از «مزاری» (که یک خط سیاسی است نه فکری) وسیله ای گردیده برای کوبیدن رقبا که این کار در حقیقت خط فکری بابه «مزاری» (که همان اسلام ناب محمدی(ص) است) را در پرده ابهام قرار داده است، چرا که تحلیل گران خط «مزاری» هر کدام از زاویه دید خود این خط را ترسیم می نمایند، نه اینکه به جهت اصلی خود خط توجه داشته باشند و این اشکال ترسیم شده به عنوان خط «مزاری» به مردم عرضه می شود. مردمی که خود مزاری را در طول سالیان دراز شناخته اند، این فارمول های جدید را با شک و تردید نگاه می کنند اما بر عکس، دشمنان «مزاری» با استفاده از این فرصت نه تنها پیروان که حتی خود «مزاری» را با همین حربه که مدعیان طرفداری از خط رهبری به دست آنها داده، می کوبند و محکوم می کنند!

فریادهای طرفداران از یک جناح و مخالفت با جناح دیگر آن تحت پوشش اسلام وحدت جامعه شیعه، خیزش مرموزانه و تفرقه افکنانه ای است که از سوی دشمنان مزاری سرداده می شود. هیهات که مدعیان طرفداری از «مزاری» با متهم کردن همدیگر سوژه های باب میل در اختیار آنها قرار می دهند، ما با درک این واقعیت تلخ که روزی طرفداری از مزاری خود معضله ای در راه شناخت راه و هدف «مزاری» نشود در همان ماه های اول بعد از شهادت ایشان داد زدیم که:

«بر پیروان راستین خط «مزاری» بزرگ لازم و ضروری است که «مزاری» فکری را به جهانیان معرفی کنند، «مزاری» سیاسی ـ نظامی خود در طول سه سال مقاومت در غرب کابل معرفی شده است. ولی مزاری فکری هنوز برای خیلی ها شناخته شده نیست که باید شناسانده شود، زیرا فکر «مزاری بزرگ» می تواند جامعه عقب نگهداشته شده مارا از بحران فکری نجات بخشد.»[1][1]

ما بارها گفته ایم، باز هم تکرار می کنیم برخی افراد روز شمار حوادث و وقایع به نفع خوداند، اگر پدیده ها به نفع کسی و گروهی بچرخد، اینها هزاران خوبی و محسنات مادرزادی برای طرف می تراشند، امّا به محض رویکرد حوادث باز اینهایند که با بوق و کرنا شعار می دهند که ما پلیدی و زشتی طرف را قبل از آنکه از مادر متولد شوند! می شناختیم و کسی به حرف ما گوش نمی داد! در حالیکه واقعیت غیر از این است نه خوب به تمام معنی وجود دارد و نه بد مطلق که هر دو نسبی اند، منتها ما در برداشت های خود دچار افراط و تفریط می شویم روی این اصل ما در یادنامه «گاوسوار» نوشتیم که:

«در عصر انقلاب، بازسازی و بازشناسی شخصیت های ملی ـ مذهبی بر اساس فارمول های نفی و اثبات آغاز گردید که پیامد آن همان افراط کاری و تفریط نگری است که در تمامی نشریات آن دوره و کم و بیش در نشریات فعلی قوارۀ خود را به نمایش گذاشته است. به این معنی که ما دوست بد و دشمن خوب نداریم و کسی را که به عنوان رهبر، پیشوا و حتی هم گروه پذیرفته ایم، در وجود او جز پاکی، صداقت، اخلاص، فداکاری، شجاعت، شهامت و وطن دوستی... نمی یابیم و بر عکس وجود شخصیت های مورد غضب را مملو از خیانت، توطئه، کذب، دورویی، امتیاز طلبی، انحصار طلبی و آنچه افعال شنیع است، می بینیم.در صورتی که واقعیت غیر از این است، یعنی: نه شخصیت محبوب تمامی محسنات را دارا بوده و از زشتیها بری است و نه هم شخصیت منفور و مبغوض عاری از تمامی خوبی ها و ارزش ها. بلکه هر دو دارای نقاط مثبت و منفی اند که متأسفانه چشم ما فقط خوبی های دوست و بدی های طرف مخالف را می بیند».[1][2]

حقیقت این است که بحران فکری از همان آغاز شهادت بابه «مزاری» زمانی که هنوز تابوت پیکر آن بزرگ مرد تاریخ وطن در شورای ولایتی حزب وحدت اسلامی در مزار شریف قرار داشت و مردم دسته دسته، گروه گروه آمده ادای احترام می کردند، شروع شد ـ زیرا شخصیت ها هر کدام نظریات خود را ارائه می داند عامل و انگیزه های شهادت رهبر شهید یکی از مسائلی بود که هر تحلیل گری روی آن بحث می کرد. با این که مجری طرح طالبان معرفی می شد، ولی دست های دیگری نیز در این قضیه دخالت داده می شد که متأسفانه هرگز روشن نشد! ولی یک چیز کاملاً روشن بود که بحران فکری در جامعه شیعی افغانستان صرفاً بار سیاسی دارد نه فکری و ایدئولوژیکی و این هم ریشه چندین ساله داشت، حداقل عمری به درازای عمر انقلاب اسلامی!

گفتیم تاریخ در قضاوت خود بی رحم است و از هیچ تهدید و فشاری هم ابا ندارد، بلکه تمامی پدیده ها را چه خوب و چه بد در دل خود ضبط می کند. این جاست که اگر ضعف های کنونی جامعه شیعه افغانستان را ما بیان نکنیم و از پیامد قضایا بترسیم بدون شک تاریخ این کار را انجام خواهد داد! و روی یکایک پدیده ها که وحدت شیعه ها را از هم پاشیده و غرب کابل را صحنه آتش و خون ساخت و سرانجام به اسارت و شهادت رهبری هزاره های شیعه و شیعیان نزدیک به هزاره منتهی شد، بحث خواهد کرد. ولی این نکته را باید اشاره کرد که بحران فکری در جامعه شیعه از آغاز انقلاب وجود داشت و این ضعف، صف بندی های را بوجود آورد. کسی که بیش از همه این معضله را درک نموده و خطرات احتمالی آن را گوشزد می نمود، بابه «مزاری» یکی از طرفداران سر سخت ولایت فقیه و امام خمینی(ره) بود، منتهی نظر به شرایط افغانستان و در محاصره بودن شیعه ها، او نظریات اصلاح گرایانه و مصلحت جویانه برای دو طرف ارائه می داد که متأسفانه پذیرفته نشد! او رهبری امام خمینی را با دل و جان قبول داشت و در این باره می گفت:

«در گوشۀ از این جهان یک جمهوری اسلامی بوجود آمده و یک حکومت اسلامی روی کار است. ملت های مسلمان تحت قیادت این رهبری به پاخیزند و اسلام را گسترش دهند و با مبارزه و پشت کار حکومت های غیر اسلامی را ساقط ساخته، امت واحده اسلامی تشکیل دهند». [1][3]

با اینکه ایشان رهبری امام خمینی(ره) و جانب داری از نظام جمهوری اسلامی را یک امر ضروری می دانست، ولی از عمل کرد برخی از سیاستمداران ایرانی نیز به شدت ناراضی بود و طرح های آنها را در مورد افغانستان ناقص می دانست. لذاست که در شناخت «مزاری بزرگ» هر گاه تمامی ابعاد زندگی سیاسی ـ فکری او را در نظر نگیریم، گمراه خواهیم شد! چنانچه برخی از شخصیت ها و نهادهای مدعی طرفدارای از «مزاری» به این مرض گرفتار شدند. آنها با علم کردن یک یا دو ویژگی شخصیت استاد به نتایجی رسیدند که فقط برای خودشان قابل قبول است و همین امر باعث درگیری هایی در جمع شده است. در حالی که بابه «مزاری» یک شخصیت نسبتاً جامع الکمالات و جامع خصایص بود که به گوشه ای از آن اشاره می کنیم:

 

بخش اول

استاد «مزاری» کی بود و در شرایطی رشد نمود؟

استاد «مزاری» فرزند حاج خداداد یکی از موسفیدان بانفوذ و مذهبی نانوایی چهار کنت بود که از ترس و یا احترام او کسی جرأت نداشت ـ در قریه موسیقی بشنود و یا قمار بزند ـ و همه از او چشم می زدند و به اصطلاح حساب می بردند. «مزاری» بزرگ در خانه چنین شخصیت سخت گیر و با وقار دوران کودکی را پشت سر گذاشت و در سر دسترخوان چنین شخصیتی بزرگ شد و از کودکی با شخصیت های با نفوذ منطقه آشنایی یافت. مذهب و اقتدار دو مقوله ای بود که «مزاری» از کودکی به طور طبیعی با آن آشنایی پیدا کرد و انس گرفت.

علاوه بر محیط خانواده، محیط ده و اطراف نیز رنگ و بوی مذهب و نظام طبقاتی روستایی را به نمایش می گذاشت، زیرا مدرسه دینی «چهار محله» در قریه نانوایی بود که اقتدار روحانیت و بزرگان منطقه را توأماً نشان می داد و طلاب از همان ابتدای ورود به مدرسه متوجه این حقیقت می شدند که برای ادامه تحصیل کسب رضایت هر دو جناح حاکم لازم و ضروری می باشد.این جاست که در چهار کنت دو منصب خانی و ملایی گاهی در یک شخص جمع می شد که نمونه کامل آن ملا دین محمد خان، خان چهار کنت و رییس حرکت اسلامی در منطقه است!

استاد «مزاری» در چنین محیطی رشد نمود که هر چه بزرگان قوم می گفتند بدون چون و چرا اجرا می شد و خود داستان های جالبی از اقتدار خوانین نقل می نمود و بر ساده لوحی مردم عوام که از آنها اطاعت می کردند افسوس می خورد. او با پدیده مذهب مداری و خان سالاری محیط کاملاً آگاهی داشت و ریشه های بدبختی جامعه را در شرایط حاد مبارزه نابودی عوامل استعمار می دانست، چنانچه خود درباره عوامل جنگ های داخلی چهار کنت می گفت:

«ما اسناد و مدارک فراوان داریم که افراد پدر وطن و دولتی ها به سراغ گروه های بی در و پیکر می رفتند که نه معیار اسلامی در آن بود و نه تشکیلاتی داشتند و فقط به نام اسلامی بودند. به طور مثال: در نواحی شمال می توان از چهره هایی چون حاجی غلام محمد خان چمتال نام برد که هم ولسوال دولت بودند و هم کارت حرکت اسلامی را توزیع می کرد، هم به مجاهدین حرکت خط راهداری می داد و هم به دولتی ها. وقتی هم از سوی مجاهدین زخمی شد و پای او نیاز به عمل جراحی یافت، در روسیه جراحی و تداوی شد و دوباره به همان سمت قبلی یعنی ولسوالی دولت و نمایندگی حرکت در چمتال مقرر گردید. چهره دیگر حاجی رسول داد «پسر توره برتو» است که هم کارت خلقی داشت و دایم در جلسات رژیم کابل شرکت می کرد و هم نماینده حرکت اسلامی در مزار شریف بود. حاجی غلام حسین خان علی چوپان عضو جبهه ملی پدر وطن، وقتی ضابطی از سوی حزب و یا جمعیت اسیر می گردد، او به چهار کنت می آید واسطه می شود تا این مزدور روسیه آزاد گردد. اینها همه عواملی بودند که دست به دست هم داده تیشه به ریشه اسلام و انقلاب زدند...»[1][4]

از گفته های بالا چنین بر می آید که محیط خان سالاری چهار کنت، اثرات ناخوشایندی بر روحیه استاد بر جا گذاشته بود که همچنان روحیه خان ستیزی را در او تقویت می کرد و این روحیه تا آغاز تشکیل حزب وحدت به قوت خود باقی ماند. روی این اصل در آغاز تشکیل سازمان نصر و در اوایل انقلاب هیچ خان و اربابی جرأت نکرد که به این گروه جذب شود و یا او را جذب نکردند! اگر احیاناً وابستگانی از خوانین در این جریان ارتباط پیدا کردند، در ظاهر بیشتر از دیگران شعار خان ستیزی سر می دادند. بنابراین استاد «مزاری» در آغاز مبارزه یک شخصیت خان ستیز و دشمن اشرافیت بود و از نگاه زندگی هم ساده می زیست و لباس کهنه و معمولی می پوشید. و این ساده زیستی را تا پایان عمر به طور نسبی ادامه داد. هر چند که بعدها تعدادی تلاش نمودند که تحت پوشش رسومات بین المللی جهان وضع زندگی او را به عنوان یک رهبر و پیشوای جامعه تغییر دهند، امّا او با حفظ همان لباس هزارگی شکوه و عظمت مردم خود را توام با وقار خویش حفظ نمود.

 

خمیر مایه افکار سیاسی رهبر شهید از کجا بود؟

دومین عاملی که بر روحیه انسان ها اثر می گذارد و سر نوشت او را رقم می زند، محیط مدرسه و افکار استادان است که گاهی همراه با محیط خانواده و اطراف و گاهی هم در تضاد با محیط خانواده و ده (و یا شهر) مسیر زندگی انسان را مشخص می کند. تا جایی که از تحقیقات بر می آید، محیط چهار کنت و مدرسه نانوایی از کدام بار فکری و تشکیلاتی قوی بر خوردار نبوده که استاد شهید از جوّ آن متأثر شده باشد، مگر اینکه جرقه دیدار بلخی بزرگ را به حساب مدرسه و محیط آنجا بگذاریم، اینجاست که خود استاد شهید می گفت:

«چند روزی که بلخی در قریه ما و در مهمان خانه ما بود از صحبت های او خیلی چیزها یاد گرفتم، بلخی مرا به درس خواندن و عسکری رفتن تشویق می کرد.من به دستور و تشویق بلخی به عسکری رفتم و او برای من می گفت: اگر ملا می شوی باید مجتهد شوی و اگر روضه خوان می شوی باید واعظ و خطیب شوی و اگر سیاست مدار می شوی باید رئیس و وزیر شوی نه مأمور و...»[1][5]

بنابراین، خمیر مایه فکری ـ سیاسی رهبر شهید، ملهم از افکار مبارزاتی علامه شهید بلخی بنیان گذار نهضت اسلامی افغانستان می باشد، زیرا: پس از دیدار با بلخی،تحولات بزرگی بر روحیه «مزاری جوان» ایجاد می شود که علیرغم ممانعت های خانواده و دوستان اورا به سوی عسکری می کشاند و در قشله های عسکری علاوه بر محرومیت ملت خود با دهها نوع تبعیض و ستم عمومی آشنا می گردد که خود داستان های دلخراشی از این دوره نقل می کرد. اما با در نظر داشتن فاکتور بالا مبنی بر اینکه افکار «استاد مزاری» ملهم از افکار مبارزاتی شهید علامه بلخی بود، این سوال به وجود می آید که چگونه تفاوتی در شیوه بیان و عمل این دو شخصیت ملی به چشم می خورد؟

واضح و روشن است که مبارزه شهید علامه بلخی نظر به شرایط زمانی خودیک مبارزه ملی ـ اسلامی بود، این واقعیت، هم از شناخت عناصر تشکیل دهنده گروه براندازی نظام و هم از جوّ فکری آن زمان کاملاً روشن می گردد. زیرا در جمع یاران بلخی ـ گروه بر اندازی نظام شاهی اواخر سال 1328 کابل ـ اقشار مختلف و یا عناصر با افکار و اندیشه های متفاوت حضور داشتند. از ابراهیم خان گاو سوار بی سواد گرفته تا خواجه محمد نعیم قومندان امنیه کابل و خوانین دیگر که جز مسائل ملی و منافع مشترک اقتداری دیگر وجه اشتراکی در بینشان نیست، در لیست یاران بلخی آمده است. گذشته از آن، شرایط زمانی هم در افغانستان آن روز پنج نوع افکار را عرضه کرده بود که ما قبلاً در یک مقاله به آن اشاره کردیم که:

در دور دوم تحولات فکری (عصر شاه محمود) گذشته از تفکر سیاسی خود دربار پنج جریان فکری دیگر (وطن          ملی گرای دموکراسی خواه، ویش زلمیان         ملی گرای دموکراتیک ملهم از خط مسکو، ندای خلق         ملی گرای دموکراتیک ملهم از خط پکن، ارشاد ملی گرای ملهم از فکر و اندیشه حاکم در حوزات علمیه نجف و مشهد و حزب الله         ملی گرای ملهم از فکر و اندیشه اسلامی حوزات علمیه شبه قاره هند «دیوبند و علیگر») وارد صحنه شدند.[1][6]

حقیقت این است که مبارزه علامه شهید بلخی یک مبارزه ملی ـ اسلامی بود که هدف آن سرنگونی رژیم ستم شاهی و ایجاد یک نظام جمهوری عنوان می شد که این هدف از شعارشان نیز پیداست، چنانچه می سرود که:

نور جمهوریت ای مقصود شرق                    ای یگانه طالع مسعود شرق

ظلمت مغرب زنورت منجلست                      بین به این تاریکی موجود شرق

داروی هر درد بی درمان تویی                      مرهمی بر جسم خون آلود شرق

داده دزدان بهر خود شاهی لقب                      در کف یغما است، هست و بود شرق

رفت در آتش خلیل زندگی                کن رها از پنجۀ نمرود، شرق

جور جالوت است بر بیچارگان                      خیز، جمهوریت از داود شرق

این غزل نمایانگر خواست و اراده بلخی بزرگ از مبارزه علیه رژیم استبدادی ظاهر شاه است که به اثر نفوذ افراد مزدور در تشکیلات به شکست انجامید و هدف آن بر پای نظام جمهوریت بود که مصراع اخیر آن صریحاً به این موضوع اشاره دارد که تعدادی از نویسندگان و تحلیل گران را به اشتباه انداخته، زیر اینها مصداق جالوت ظاهر شاه را گرفته اند و مصداق داود، داود خان را. ازینرو آقایان حق شناس و مقصودی قیام 29 حوت سال 1328 را بدون ذکر نام بلخی به داود خان نسبت داده اند که این نظریات هم در شناسنامه افغانستان (صفحه 271) و هم در مجله سراج (شماره اول، بیگرافی علامه شهید بلخی) با استناد به مدارک خود آقای حق شناس رد شده است. اما گفتنی است که ابتکار جمهوری اسلامی مربوط به امام خمینی(ره) است و پیش از آن کسی با این خصوصیات طرحی ارایه نداده است و اگر هم داده شهرت آفاقی نیافته است. بنابراین جمهوریت مورد نظر بلخی یک جمهوری ملی ـ اسلامی بود نه اسلامی خالص.

اینجاست که محصول خمیر مایه فکری بلخی بزرگ، در مزاری جوان، عین همان محصول اصلی نیست، بلکه نظر به محیط بعدی و یافته های دوران هجرت، تغییراتی در شکل و محتوای آن به وجود آید. بدین معنی که «مزاری» سازمان نصر یک «مزاری» صد در صد اسلامی که ذره ای از مسائل ملی گرایی و قومی در او وجود نداشت و خود می گفت:

«یکی از اهداف ما در طرح وحدت، تشکیل امت واحده اسلامی است، زیرا همگان می دانیم که استکبار جهانی برای ضربه زدن به اسلام و تضعیف مسلمانان مسأله ملی گرایی را در جوامع مسلمین به وجود آورده اند تا با پارچه پارچه کردن امت اسلام، بهتر به مقاصد شوم شان نایل آیند.

لذا هر گروه و حزبی که به اساس خط ملیت و ملی گرایی وارد میدان شود و وحدت اسلامی، امت واحد اسلامی و رهبری واحد اسلامی را قبول نداشته باشد! ما با ایشان طرح وحدت نداریم و چنین گروه هایی در بین ملت مسلمان جا نداشته و نخواهد داشت...»[1][7]

این مطلب که استاد «مزاری» مخالف ملی گرایی بود، یک واقعیت انکار ناپذیر است، اسناد و مدارک فراوانی از جمله نوارهای درسی، سخنرانی و غیره موجود است که حکایت از مخالفت شان با ملی گرایی دارد. آنچه در جلسات عمومی و خصوصی القا می نمود همان مبارزه ناب اسلامی بود که حتی مرز هم نمی شناخت و بارها می گفت: اگر روزی جمهوری اسلامی به خطر مواجه شود برای ما واجب است که مسایل افغانستان را کنار گذاشته از این نظام دفاع کنیم. با اینکه خمیر مایه مبارزه را از پیشتاز مبارزه ملی ـ اسلامی کسب نموده بود، ولی خود در بند مبارزه ملی و ملی گرایی نشد. این ادعای من نیست که بسیاری از صاحب نظران نیز همین عقیده را دارند. از جمله استاد دانش یکی از نظریه پردازان افغانستان در این باره می گوید:

«من تقریباً در طول 16 یا 17 سال آشنایی و تماس و ارتباط مستقیم و غیر مستقیم با ایشان و با اینکه در بسیاری اوقات ان بحث ها پیش می آمد و از ایشان نظر می خواستیم، حتی یکبار هم بخاطر ندارم که از ایشان سخنی شنیده باشم که از آن بوی قومیت و ناسیونالیزم هزارگی به معنای نژاد گرایی آن استشمام شود و اصولاً مخالفت و مبارزه با ملی گرایی و نژاد گرایی یکی از مشخصه های بارز تفکر ایشان بود که همیشه هم آن را مطرح می کرد...»[1][8]

با این دید، استاد «مزاری» هیچ رابطه ای با ملی گرایی و نژاد گرایی نداشت که امروزه بعضی از دشمنان علم می کنند ویا تعدادی از دوستان شعار می دهند! اینکه تعدادی از طرفداران موضع گیری ها و سخنرانی های دوران پیروزی را ملاک نظریه خود قرار داده اند، مسأله دیگری است که در جایش بحث خواهد شد. اما دلیل عمده ما بر مخالفت ایشان با ملی گرایی این است که درباره انقلاب فلسطین می گفت:

«ما روی عرفات بحث نداریم، مسأله در این است که کل مبارزین فلسطین در مبارزه خود مسأله عربیت را مطرح می کند که این خیلی زشت و مزخرف است. یکی از طرح های استعماری این بوده که در کشور های اسلامی مسأله ملیت را مطرح سازند و فلسطینی ها نیزاین شعار استعماری را سر می دهند، در حالی که یک میلیارد مسلمان قلبشان برای فلسطین می تپد ولی باز هم مبارزین فلسطین گاهی عربیت و گاهی حکومت غیر مذهبی را به زبان می آورند... اگر فلسطینی ها در مبارزاتشان تجدید نظر نکنند هرگز پیروز نخواهند شد.»[1][9]

 

رهبر شهید در چه محیطی به رشد فکری رسید؟

قبلاً اشاره شد که جرقه های اولیه شورشگری و روش های انقلابی توسط شهید علامه بلخی بر دل و جان استاد شهید زده شد و استاد شهید در آن شرایط (بین سال های 43 تا 47 که بلخی از زندان رها شده به شهادت رسید) دوران جوانی را پشت سر می گذاشت (17 تا 21 سالگی) سالهایی که می تواند انسان را در ماجراهای بزرگ سوق دهد و سیر زندگی او را عوض کند. لذاست که دیدار زودگذر بلخی بزرگ، «مزاری» جوان را در عطش یادگیری و آموزش فنون مبارزه قرار می دهد و طبیعی بود که این نیاز در داخل کشور نظر به شرایط آن روز که رژیم ستم شاهی سیطرۀ شوم خود را در سراسر کشور گسترده بود امکان پذیر نبود، بنابراین او در سال 1351هـ ش پس از انجام دوره سربازی (در ولایت افغان نشین پکتیا) برای ادامه تحصیل رهسپار خارج گردید. خود در این باره می گویند:

«در سال ش1350 از عسکری ترخیص شدم و راهی منطقه شدم، بیشتر از 5-6ماه در منطقه نماندم ـ چون اوایل بهار سال 1351 پاسپورت گرفتم و برای ادامه تحصیل عازم خارج شدم. علاقه فراوانی داشتم که در قم درس بخوانم ولی با آنهم یکبار رفتم نجف و کربلا زیارت و سپس بر گشتم قم.»[1][10]

انتخاب قم برای تحصیل، یک امر اتفاقی نبود بلکه یک قضیه انتخابی بود و این احتمال وجود دارد که استاد قبل از سفر به خارج از تحولات ایران و جهان اسلام کاملاً آگاهی داشته که قم کانون مبارزات اسلامی را نسبت به نجف ترجیح می دهند! در حالی که در آن شرایط اغلب طلاب افغانستانی در نجف می رفتند.

«علت انتخاب قم از سوی استاد آن طوری که همیشه یاد آوری می کرد این بود که قم تنها محل تحصیل درسهای رایج حوزه ای نبود، بلکه علاوه بر آن، قم و محیط تحصیلی آن کانون مهم مبارزات مخفی نیز به حساب می آمد و این جنبه، جذبه خاصی را برای استاد شهید در آن زمان به وجود آورده بود.»[1][11]

زمانی که استاد شهید پا به قم می گذارد بیشتر از 25 سال سن ندارد، این سن برای رشد استعداد های فکری کاملاً مساعد است، داشته های گذشته (از اثر دیدار با بلخی) با یافته های جدید (به اثر دیدار با امام خمینی(ره) و یاران نزدیک او) از «مزاری» پرشور و انقلابی، یک مرد فعال و نا آرام می سازد که در ضمن درس و بحث حوزه، به مطالعات گسترده پیرامون اوضاع سیاسی ـ تاریخی کشور می پردازد که طرح این فعالیت ها در ویژه نامه سراج درج است.

نکته جالبی که در این برهه از زندگی استاد به چشم می خورد، همان شیفتگی و عشق ایشان به شخص امام(ره) و خط فکری اوست. استاد «مزاری» تمامی گم شده خویش را در وجود امام خمینی(ره) می یابد و در راه امام (ره) فداکاری ها و از خودگذشتگی ها نشان می دهد که از شگفتی های زندگی سیاسی ایشان محسوب می گردد.

او در عین بزرگی، یکی از فرزندان صدیق امام خمینی و یکی از سربازان از جان گذشته انقلاب اسلامی بود، شاهد زنده این ادعا آثار شکنجه های ساواک شاه ایران بر گونه های او بود که تا آخر عمر با خود داشت و خود می گفت:

«روزی سیگار روشنی را روی صورتم خاموش کردند به امید اینکه یک آخ بگویم ولی تا آخر چشم در چشم آنها دوخته و ساکت و صبور ماندم تا شخصیت یک طلبه افغانی را خرد نتوانند.»[1][12]

علاوه بر شکنجه ساواک بخاطر همکاری ایشان با مبارزین مسلمان ایرانی و کشف کتب و اعلامیه های انقلابیون ده ها سند و مدرک دیگری دال بر ارتباط شان با امام خمینی(ره) و انقلابیون آنروزی ایران موجود است که یکی از آنها وکالت خط رسمی ایشان از سوی امام خمینی(ره) در مورد وجوهات افغانستان و مصرف آن در جبهات جنگ علیه رژیم طرفدار روس و متجاوزین روسی می باشد.

«این مطلب را از آن جهت تذکر دادم که در شرایط کنونی نظر به وضعیت سیاسی کشور و منطقه تلاش می شود تا وانمود گردد که استاد «مزاری» با انقلاب اسلامی ایران و شخصیت های رهبری آن در ارتباط نبوده است ـ به اصطلاح یک نوع تفکر جدا اندیشی تبلیغ و ترویج گردد ـ اما واقعیت این بوده و هست که استاد «مزاری» با انقلاب اسلامی ایران و شخصیت های انقلابی آن در ارتباط بوده و این ارتباط یک ارتباط فکری بود نه ارتباط سیاسی صرف که با تحولات سیاسی از بین برود.»[1][13]

بنابراین، بدون مبالغه می توان گفت: استعداد فکری استاد شهید در این دوره به رشد و شکوفایی خود رسید که آثار آن در مبارزه سیاسی ـ فکری سازمان نصر کاملا روشن است. اما گفتنی است که ایشان در ارتباط با انقلاب اسلامی و رهبری آن یک عنصر فعال، پیشنهاد دهنده و طراح بود، نه عنصر منفعل و صرفاً حرف شنو. شاهد زنده ما نامه هایی است که از ایشان به مسولان و یا از مسئولان به ایشان رد و بدل شده است.

 

بخش دوم

رهبر شهید، مبارزه را روی چه اندیشه و معیاری شروع کرد؟

یکی از اصلی ترین محورهای مبارزه، بانی فکری سران و پیش قراولان مبارزه می باشد و این محور به اندازه مهم است که مبارزه را جهت می دهد. توانمندی وضعف یک مبارزه و مبارز به قوت و ضعف این موتور بستگی دارد که از چه باری برخوردار است. روی این اصل می توان مبارزات فکری ـ سیاسی استاد شهید را بر اساس شرایط زمانی به دسته های زیر تقسیم کرد:

 

الف ـ مبارزات قبل از سازمان نصر:

گفتیم جرقه که در قلب و مغز استاد شهید به اثر دیدار بلخی بزرگ وارد شد با شهادت بلخی نه تنها خاموش نگردید که به آتش فشانی مبدل گشت و مزاری جوان را واداشت تا جهت تحقق اهداف مرشد خود تشکیلاتی را ایجاد نماید که از آن بنام حزب حسینی یاد می گردد. هنوز برایم روشن نیست که در این تشکیلات نقش استاد در چه حدی بوده است، آیا نقش رهبری داشته و یا صرفاً یکی از اعضای فعال آن به شمار می رفته است؟ فقط اساسنامه حزب حسینی را بین ورق پاره های خود استاد یافتم که تاریخ تحریر آن 22/3/1353 می باشد که از آن در شناسنامه احزاب نقل شده علاقمندان می توانند به صفحه 236 آن کتاب مراجعه کنند.

آنچه از اساسنامه حزب حسینی بر می آید این است که مبنا و اساس مبارزه سیاسی استاد شهید یک مبارزه فکری ـ اسلامی بوده و حتی در آن روزگاری که هنوز انقلاب اسلامی ایران به پیروزی نرسیده بود و هنوز الگوی حکومت اسلامی در جهان معاصر وجود نداشت، استاد شهید شعار ایجاد و برپای حکومت اسلامی را سر می داد نه حکومت دیگر. این مطلب نشانگر آن است که استاد و یاران او از همان ابتدای مبارزه، اسلام و قرآن را اساس فعالیت های فکری ـ تشکیلاتی خود قرار داده و در راه تحقق آن کوشیده اند.

 

ب ـ مبارزات استاد شهید در قالب سازمان نصر:

سازمان نصر از نگاه زمانی و مکانی نسبت به حزب حسینی در شرایط بهتری تشکیل شد ـ هر چند که از نگاه داخلی بحران کودتاهای روسی اوضاع را آشفته ساخته بود، ولی از نگاه بیرونی و بستری که سازمان در محیط آن شکل گرفت، وضع نسبتاً برای مبارزه مساعد بود ـ لذا فرصت فکر کردن و الگو برای حکومت آینده بوجود آمد. اینجاست که مرامنامه سازمان نصر طوری ترتیب و تدوین شد که از آن بوی یک مرامنامه صد در صد اسلامی و مکتبی استشمام می گردد که در آن شرایط به آن افتخار می شد! و در قسمتی از آن اشاره می کنیم:

(«هدف» و «استراتژی» ما حرکت بر شیوه انبیا و امامان معصوم(ع) است که ماهیت وشکل مبارزاتی سازمان بر ان پایه ها استوار و بر آن شیوه حرکت می نماید... و باید دانست که تشکیل حکومت اسلامی تنها هدف نهایی نیست، بلکه هدف نهایی رسیدن انسان به قله فلاح و رستگاری است...»[1][14]

با این حساب ما سازمان نصر را یک تشکیلات صد در صد اسلامی می دانستیم و استاد مزاری را یکی از بنیانگذاران آن. لذا در اولین سالگرد شهادت ایشان نوشتیم که:

شناخت من از سازمان نصر، شناخت استاد «مزاری» بود، به این معنی که ما او را در سازمان نصر و سازمان نصر را در او یافتیم. و به عبارت دیگر او را در سازمان نصر و سازمان نصر را در خط امام(ره) دیدیم و هر یک از اینها در دیگری خلاصه می شد ـ البته بر داشت و شناخت من از استاد، سازمان نصر و خط امام(ره) این بوده و هست ـ ممکن است این حرف را خیلی ها قبول نداشته باشند، ولی ما چنین برداشتی داشتیم و داریم.[1][15]

به اعتراف دوست و دشمن استاد «مزاری» سازمان نصر یک شخصیت مکتبی و خط امامی بود و بخاطر این اندیشه و عملکرد مورد هجوم خودی و بیگانه قرار داشت ـ اسناد زیادی در این باره وجود دارد ـ ولی او بی اعتنا به اتهامات فریاد می زد که:

«ما مکرر مواضع سازمان را اعلام داشته ایم و آن معیار اعلام شده مورد توافق تمامی اعضای سازمان است، زیرا معیار عام بوده هم مورد قبول برادران اهل سنت است و هم مورد قبول برادران اهل تشیع... معیار سه گانه برای وحدت اعلام شده عبارت اند از:

1. اسلامی بودن گروه ها...

2. استقلال گروه...

3. تشکیل امت واحده اسلامی... لذا هر گروه و حزبی که بر اساس خط ملیت و ملی گرایی وارد میدان شود و وحدت اسلامی، امت واحد اسلامی و رهبری واحد اسلامی را قبول نداشته باشد، ما با ایشان طرح وحدت نداریم و چنین گروه هایی در بین ملت مسلمان جا نداشته و نخواهد داشت...»[1][16]

بنابر محورهای فوق، شکی باقی نمی ماند که مفکوره و معیار مبارزه استاد شهید در سازمان نصر یک مفکوره اسلامی مبتنی بر اطاعت از خط رهبری جهانی امام خمینی(ره) می باشد و خود در این باره می گفت:

«در گوشه از این جهان یک جمهوری اسلامی بوجود آمده و یک حکومت اسلامی رویکار است، ملت های مسلمان تحت قیادت این رهبری به پا خیزند و اسلام را گسترش دهند و با مبارزه و پشتکار حکومت های غیر اسلامی را ساقط ساخته، امت واحده اسلامی تشکیل دهند.»[1][17]

 

ج ـ مبارزه استاد شهید در قالب حزب وحدت:

جالب ترین و در عین حال جنجالی ترین دوره زندگی سیاسی ـ فکری استاد شهید، همین دوران حزب وحدت و یا دوران نهایی زندگی مادی و سیاسی ایشان می باشد، زیرا در دو مرحله قبلی دوستان و دشمنان او مواضع شناخته شده و آشکاری دارند فقط در این مرحله است که تعدادی با سردادن شعارهای نامأنوس ابهاماتی ایجاد کرده اند که به گوشه های از این نظراتی اشاه می کنیم. تعدادی مدعی اند که استاد مزاری حزب وحدت همان بابۀ «مزاری» دوران نصر بود و از وحدت وسیله برای تقویت گروه خود ساخته بود! و تعدادی هم مدعیند که استاد «مزاری» در حزب وحدت بخصوص پس از حادثه 23 سنبله 73 ایدئولوژی عوض کرد و یک شخصیت ملی گرا شد. ما مدعی هستیم که استاد «مزاری» حزب وحدت نه استاد «مزاری» نصر بود و نه هم ایدئولوژی عوض کرد. در زیر با استناد به گفته های خود رهبر شهید ادعای دو تیپ را رد نموده، نظر سوم را به معرفی قضاوت قرار می دهیم:

 

1. آیا استاد مزاری حزب وحدت همان «مزاری» سازمان نصر بود؟

تعدادی از شخصیت های گروهی که نظر به شرایط زمانی دست روی قرآن گذاشته احزاب قبلی را منحل و حزب وحدت اسلامی را بوجودآوردند، زمانی که خواسته های خود را و اهداف کسانی را از آنها حمایت می کردند در حزب وحدت عملی نیافتند، در صدد شدند تا دوباره گروه های قبلی را زنده سازند و برای توجیه این عمل این شایعه را راه انداختند که استاد «مزاری» در حزب وحدت همان فعالیت های گروهی نصر را انجام می دهند امروز هم تعدادی حزب وحدت طرفدار استاد مزاری را سازمان نصر معرفی می کنند ـ اینها علاوه بر اینکه استاد مزاری را متهم به نصر گرایی می نموند مارک ملی گرایی و قوم گرایی نیز بر ایشان می چسپاندند.

اگر قضایا درست بررسی گردیده و نظریات از نگاه علمی تجزیه و تحلیل شود، پوچی و بی اساسی این نظریات بر همگان روشن خواهد شد. چرا که ادعای دوگونه اینها بر اساس فرضیات خود شان باطل است. بطور مثال اگر «مزاری» حزب وحدت همان مزاری سازمان نصر باشد! ادعای ملی گرایی و هزاره گرایی نادرست است، چرا تاکنون هیچ عاقلی ادعا نکرده که مزاری سازمان نصر یک مزاری مکتبی و خط امامی نبود. پس این ادعا نمی تواند، جنبه علمی به خود بگیرد و صرفاً یک ادعای غرض آلود سیاسی می تواند به حساب آید. گذشته از آن، اینها مدعیند که «مزاری» حزب وحدت ملی گرا و هزاره گرا شده بود! اگر این ادعا درست باشد، پس «مزاری» حزب وحدت همان «مزاری» سازمان نصر نیست که آنروز او را بخاطر حمایت از ولایت فقیه قبول نداشتند و امروز بخاطر دوری از آن!

در حقیقت، اتهام گروهی بودن و یا ملی گرایی دو مقوله از یک طرح فرار از واقعیت بود که تعدادی به خاطر خود خواهی تحمل بزرگ شدن و بزرگ بودن «مزاری» را نداشتند. در این قضیه تا حدودی دستهای بیگانه در قالب خودی نیز دخالت داشت و دارد!

 

2. آیا استاد «مزاری» پس از حادثه 23 سنبله 73 ایدئولوژی عوض کرد؟

در این واقعیت شکی نیست که پس از حضور استاد «مزاری» در غرب کابل، گروه ها واقشار مختلف مردم با اودر ارتباط شدند که اکثراً قبل از تشکیلات حزب وحدت مورد قبول استاد مزاری نبودند ـ چنانچه احزاب مجاهدین هم نظر به گرایشات خود برخی شان نمی توانست در قالب وحدت قرار گیرد ـ حالا چه تحولاتی رخ داد که همه یکی شدند، باشد برای بعد. ولی این مسأله که تعدادی با یافتن کوره راه توجیه اعمال گذشته خود با استفاده از نام و عنوان استاد «مزاری» پس از شهادت شان در صدد تقویت مرام و اهداف قبلی خود بر آمدند، نیز قابل چشم پوشی نیست. اینها فقط یک برهه از زندگی استاد شهید را در نظر گرفته، پیرامون آن به بحث و بررسی پرداختند، زمانی که به بن بست ایدئولوژیکی گرفتار شدند بخاطر رهایی خود از این مهلکه مدعی شدند که استاد «مزاری» خود ایدئولوژی عوض کرده بود.

این تهمت که از سوی به اصطلاح طرفداران استاد «مزاری» به ایشان نسبت داده می شد به مراتب از دو اتهام قبلی خطرناک تر و کشنده تر بود، تا جایی که عکس العمل های شدیدی را بوجود آورد و سوژه هایی دست اول در اختیار دشمنان و رقبای «مزاری» بزرگ قرار داد که با استفاده از آن خط فکری رهبر شهید را زیر سوال بردند. متأسفانه این دو گروه یکی تحت عنوان دشمنی و رقیب  و دیگری تحت پوشش دوست و راهرو رهبر شهید افواهاتی را راه انداختند که نتیجه هر دوئ یکی است و آن سردرگمی مردم و استفاده دشمنان مردم از این وضع بود.

ما از این مدعیان تفسیر ایدئولوژی در خواست می نمایم که برای اثبات اتهام خود علیه رهبر شهید حتی یک سند از قول خود رهبر شهید ارائه دهند که بر اساس اصل نوار گفته خود ایشان باشد نه ادعای تحلیلی و افواهی! استاد شهید در آخرین سخنرانی خود که در حقیقت وصیتنامه سیاسی ـ فکری شان محسوب می گردد رسماً اعلام می دارند که:

«حالا هم برای شما می گویم که شما دو چیز را اینجا مدنظر بگیرید:

ـ یکی توجه به خدا داشته باشید، که خدا از همه قوی است، هیچکس در مقابل قدرت او قدرت نیست، این یک مساله است.

ـ یک مساله هم در این است که پیر، جوان، مرد، زن، کوچک، بزرگ متوجه باشید که در بین شما کس خیانت نکند. اگر خائن می آید تبلیغ می کند خلاف منافع شما، ایجاد وحشت می کند، ایجاد تشویش می کند، باید دستگیر بکنید و بیاورید که جزا بدهیم. این مساله است که اگر در این دو تا مساله توجه نکنید یک بار دیگر تاریخ تکرار می شود و باز اگر از این شانس گذشت، محروم شدید، صد سال دیگر وقت ضرورت دارد که شما در این موقعیت بیایید. متوجه این مساله باشید.»[1][18]

در این دو نکته که فشرده مرام و اهداف استاد شهید از مبارزه سیاسی ـ فکری می تواند به حساب آید، هیچگونه نصری گری ـ ملی گرایی هزارگی و یا تغییر ایدئولوژی به چشم نمی خورد، بر عکس او از آغاز مبارزه خدا گفت و دم از اتحاد زد و تا اخیر هم با همین شعار اسیر دشمن شده به شهادت رسید.

 

3. استاد «مزاری» حزب وحدت نه استاد سازمان نصر بود و نه هم ایدئولوژی عوض کرد!

ما عقیده داریم که استاد «مزاری» با در نظر داشت همان اعتقادات محکم مذهبی و آن عشق و ایمانی که به شخص امام(ره) و خط امام داشت، تا پای جان از دست نداد، بلکه نظر به شرایط کشور و تحولات سیاسی منطقه تغییراتی در تاکتیک مبارزه ایجاد نمودند نه اینکه از خط امام دست برداشته باشد. این حقیقت که او در حزب وحدت دیگر یک نصری نبود و صادقانه نصر را فدای وحدت کرد نه تنها نصری ها که دیگران هم اعتراف دارند و ازینرو تعدادی از نصری ها بارها به ایشان اعتراض می کردند که چرا شما نصر را رها کرده اید در حالی که دیگران گروه های خود را دارند. ایشان در جواب می گفتند: «ما قرآن کرده ایم که دیگر گروه های قبلی را زنده نسازیم و دنبال گروه نرویم.»

گذشته از این، یک سند دیگر که در زندگی نامه شهید حیدری ورسی آمده، این واقعیت را که استاد شهید نصری فکر نمی کرد ثابت می کند و آن سند این است که:

«تلاش های ایشان به قدری فراگیر و همه جانبه بودکه عده ای از باب حسادت اظهار می داشتند که آقای حیدری! شما می خواهید حزب وحدت را قبضه کنید!

بعضی رفته از آقای مزاری (دبیر کل حزب وحدت اسلامی افغانستان) گلایه کردند. ما با آقای حیدری هر شب در منزل استاد «مزاری» می رفتیم... یک شب رفتیم در منزل ایشان آقای استاد «مزاری» خنده کنان گفت: آقای حیدری! الان یک عده می خواهند دوباره احزاب سابق را زنده کنند ـ کسی را اسم برد که ـ فلانی آمده بود، پیش ما، گفت: استاد ما چند سال در سازمان نصر با شما کار کردیم، شما الان این اختیارات را به آقای حیدری داده اید! آقای حیدری گفت: استاد، شما در جواب آن چه گفتید؟

آقای مزاری: من گفتم شما همان فعالیت را که آقای حیدری می کند، انجام دهید، من این اختیارات و امکانات را در اختیار شما قرار می دهم.»[1][19]

اما این واقعیت که استاد شهید در حزب وحدت تاکتیک مبارزه را عوض کرد، شکی نیست، علت این تغییر تاکتیک را خود چنین شرح می دهند:

«بهر حال شما در جریان قضیه هستید که برادرانی که در پیشاور نشسته بودند، گفتند که شیعه ها در افغانستان دو در صد یا سه درصد هستند و از کل رادیوها اعلان شد که شیعه دو درصد یا سه درصد هیچ حقی ندارد که در حکومت نقش داشته باشد و این حرف عقلایی است و غیر عقلایی نیست!

در اینجا بود که ما فکر کردیم پس ما که تا حالا در سر و صورت می زدیم که دولت در افغانستان تشکیل بدهیم و آن دولت وابسته نباشد، حکومت ناب اسلامی باشد! وقتی که ما در افغانستان موجودیت نداریم، این حرف بی خودیست. امروز از موجودیت خود در افغانستان دفاع کنیم، ما باید اول برای این برادران اثبات کنیم که ما در افغانستان هستیم و روی این مساله بود که حزب وحدت تشکیل شد.»[1][20]

این گفته بطور آشکار تغییر تاکتیک را روشن می سازد که بر اساس شرایط زمانی اتخاذ شده و هیچ عاقل منصف بر آن اعتراض ندارد و این یکی از شاهکارهای سیاسی محسوب می شود در حالی که قبلاً استاد شهید وحدت بی معیار و بدون قید و شرط را قبول نداشت. قبل از تشکیل حزب وحدت استاد شهید برای تشکیل حزب وحدت و اتحاد گروه ها چند شرط داشت، ولی بخاطر مصلحت جامعه شیعه و احیای هویت این مردم از آن گذشت، ولی آقای محسنی رهبر حرکت اسلامی که قبل از تشکیل حزب وحدت اتحاد بدون قید و شرط می خواست با تشکیل حزب وحدت اول سه شراط گذاشت که پذیرفته شد، بعد شش شرط گذاشت و بعد هم 9 شرط شد که در حزب وحدت نیامد! مشروح این شروط و موضع گیری ها موجود است که بخاطر طولانی شدن مقاله از درج آن صرف نظر شد.

استاد شهید نه تنها تغییر تاکتیک را در مبارزات شیعیان افغانستان که حتی در نهضت های اسلامی جهان نیز ضروری می دانست، چنانچه در یکی از دیدارهای خود با سید عباس موسوی رهبر حزب الله لبنان از او خواست که با کنار گذاشتن اختلافات گروه ها در لبنان وحدت ایجاد کند. ناگفته نماند که استاد شهید هم با در نظر داشت فعالیت های گسترده، طبعاً طبق فطرت بشری گاهی دچار اشتباهات می شده است، چون معصوم نبوده است که اشتباه نکند، ولی تغییر تاکتیک او در مبارزه به هیچ وجه دست بر داشتن از عقیده و آرمان خود نبود.

 

استاد شهید هدف از مبارزه را چگونه تصویر می نمود؟

او خواهان تشکیل حکومت اسلامی، آنهم حکومت جهانی اسلام تحت رهبری واحد بود و خود بارها این سوال را از شخصیت های مهم نهضت جهانی اسلام برای مجله حبل الله تهیه کرده پاسخ گرفته بود و خود می گفت:

«ما در نظر داریم یک امت واحده اسلامی در سراسر جهان اسلام بوجود بیاید و راه رسیدن به این هدف عالی همان هماهنگی نهضت ها و پیشتازان امت اسلامی است...

طبق مبانی اسلامی، اسلام یک امت واحد است و دارای رهبری واحده که همان اولی الامر باشد که در قرآن آمده، در شرایط اولی الامر از نظر فقه شیعه و سنی ـ اگر درست بررسی شود ـ چندان اختلافی نیست. گمان می کنم از مسلمانان پیدا نخواهد شد که به امت واحده اسلامی معتقد نباشد! در اسلام امت واحده است، رهبری هم یکی است...»[1][21]

گذشته از دنیای اسلام که بیشتر به یک فرضیه می ماند در خود افغانستان هم هدف شان تشکیل حکومت اسلامی بود. و در این باره می گفت:

«نوع حکومت که خواست عامه مردم مسلمان افغانستان بوده باشد که همان حکومت اسلامی است، باید در داخل پیشاپیش زمینه سازی شود. هدف عمده مادر حال حاضر که می خواهیم به داخل برویم، ایجاد هماهنگی بین مجاهدین است تا روسها را بیرون کنیم، نفاق و شقاق را از بین برداریم.»[1][22]

چنانچه همه شاهد بودیم که پس از سفر سال 1365 بداخل کشور، ایشان موفق شدند حزب وحدت را تشکیل دهند و تا حدودی از نفاق و شقاق هم جلوگیری شد. تا این مرحله هدف اصلی شان ایجاد یک حکومت ناب اسلامی بود، ولی در حزب وحدت طرح حکومت فدرال اسلامی را ارائه داد که در جایش بحث خواهد شد.

 

وسائل رسیدن به هدف در نزد استاد شهید چه بود؟

یکی از عواملی که مبارزه را از مسیر اصلی منحرف می سازد، استفاده از وسائل است، تضادی که در مبارزه مسلمان ها با مارکسیست ها بوجود می آید، روی همین موضوع است. مارکسیست ها معتقدند که هدف وسیله را توجیه می کند، ولی مسلمان ها نمی تواند جهت رسیدن به اهداف مقدس خود از وسائل نامشروع استفاده کنند. استاد شهید در این باره می گفت:

«هیچ ضرری ندارد که یک مارکسیست چهره عوض کند و در ظاهر از افکار الحادی دست بر دارد و تظاهر به اسلام نماید و هیچگونه مانعی نیست که کی مارکسیست ده سال مسلمان دو آتشه شود و خود را بنام مسلمان معرفی کند، ولی در حقیقت همان مارکسیست باشد که بوده، چه فرق می کند برایش، در ظاهر نماز هم بخواند و هم روزه بگیرد و هم ریش بگذارد و با این ترفند وارد صفوف مجاهدین شود.

از نگاه مکتبی راه بروی شان کاملا باز است و هیچگونه قیوداتی وجود ندارد. بر خلاف اینکه در اسلام هیچگاه به یک رزمنده مسلمان اجازه نمی دهند، جهت نفوذ در تشکیلات های دشمن از مقدسات مذهبی و دینی اش دست بردارد. نماز نخواند و روزه به جا نیاورد. پس یک مسلمان هیچگاه نمی تواند مارکسیست شود، در حالی که یک مارکسیست به آسانی می تواند مسلمان شود! زیرا از لازمه مارکسیست شدن نماز نخواندن، روزه نگرفتن، شراب خوردن و دهها رذالت دیگر است که هرگاه یک انسان نانجام دهد، دیگر کرامت و شرافت انسانی در او باقی نمی ماند.»[1][23]

استاد شهید یکی از عوامل عمده جنگ های داخلی را همان استفاده برخی احزاب اسلامی از وسائل نامشروع می دانست که زمینه نفوذ گروه های چپ را در گروه های اسلامی مساعد ساخت. از نفوذ شعله یی ها در برخی احزاب رسماً نام می برد و اسناد معتبری در این باره در بین اسناد و مدارک استاد شهید موجود است که امید می رود روزی از طرف بنیاد فرهنگی رهبر شهید در مزار شریف نشر و پخش شود.

 

بخش سوم

چه عواملی باعث شد که رهبر شهید تاکتیک مبارزه را عوض کند؟

گرچه قبلاً در این باره روشنی انداخته شد، ولی انتخاب عنوان جداگانه در این باره نشانگر اهمیت موضوع است. با اینکه، تعدادی مدعی اند که «مزاری» حزب وحدت همان «مزاری» سازمان نصر بود، ولی ما معتقدیم که به دلایل چند استاد «مزاری» در حزب وحدت نمی توانست، همان «مزاری» سازمان نصر باشد:

 

الف: از نگاه داخلی:

واضح و روشن است که حزب وحدت متشکل از همان گروه های است که استاد شهید نفوذ عناصر دست چپی را در برخی از آنها قطعی می دانست، لذا تشکلی با این ترکیب طبعاً راه و روش جداگانه می خواست. در حالی که استاد قبلاً عوامل جنگهای داخلی را اینطور دسته بندی می کرد:

1. خوانین و اربابان مخفیانه با روسها تماس بر قرار کردند و پول های کلانی هم دریافت داشتند، در بدل آنها جنگ های خانمانسوز را در مناطق آزاد شده بخصوص مناطق مرکزی راه انداختند...

2. ما اسناد و مدارک فراوان داریم که افراد پدر وطن و دولتی ها به سراغ گروه های بی در و پیکر می رفتند که نه معیار اسلامی در آن بود و نه ضابطه تشکیلاتی داشتند...

3. عامل دیگر درگیری ها غرب بود...

4. عامل دیگر درگیری جمودفکری وخصلت ارتجاعی است که بازهم ناشی از طرز تفکرات غرب بوده که بدبختانه در جوامع اسلامی نفوذ کرده است.

استاد شهید قبل از اینکه (در سال 1365) به افغانستان برود، از مجاهدین یک بر داشت دیگر داشتند، اما وقتی پا به افغانستان گذاشتند، شعارها را با واقعیت ناهماهنگ یافتند. چرا که مجاهد سال 65-66، مجاهدی نبود که استاد مزاری در سال های اول انتقلاب دیده بود. و از سوی دیگر گروه های مقیم پیشاور دولت موقتی را تشکیل داده بودند که در آن نقش گروه های شیعی نادیده گرفته شد. مجموع این عوامل باعث شد که استاد شهید از معیارهای قبلی برای وحدت که بسیار سخت گیرانه و ا صولی بود، دست برداشته صرفاً بخاطر حفظ و بقای تشیع دست به اتحاد با معیارهای انعطاف گرایانه می زند، چرا که شرایط افغانستان کاملاً با گذشته فرق کرده و از اسلام فقط اسمی باقی مانده بود که آنهم رو به انحطاط می رفت. استاد می خواست با تشکیل حزب وحدت جلو این انحطاط را سد کند ـ که تا حدودی سد ساخت ـ ولی با فشار داخلی و خارجی این سد شکسته شد و تلاش ها بی نتیجه ماند.

 

ب ـ از نگاه خارجی

چند تحول بزرگ در سطح جهان، مبارزات جهان شمول را ضربه زد و به مبارزات کشوری و قومی تبدیل نمود. یکی شکست کمونیسم جهانی به سرکردگی روسیه که شعار انترناسیونال بین الملل را از بین برد و روحیه تجزیه طلبی را در بین کشورهای تشکیل دهنده شوروی بزرگ زنده ساخت. دیگری رحلت امام خمینی(ره) بود که دنیای اسلام را به درون گرایی وادار ساخت و این باعث جدایی نهضت ها از همدیگر شد.

بنابراین، استاد شهید دریافت که در جهان منافع ملی جای تمامی منافع انسانی، اسلامی و بین المللی را گرفته است. لذا، ایشان هم مبارزه در راه احقاق حق مردم خود را نسبت به منافع ملت های دیگر در اولویت قرار داد. این گرایش در زمان خود یک گرایش کاملاً عاقلانه و سیاسی بود که هیچ کسی نمی تواند استاد شهید را بخاطر اتخاذ این مواضع مورد انتقاد قرار دهد. چرا که وقتی دیگران حاضر نیستند بخاطر منافع تواز منافع خود دست بردارند، تو چرا بخاطر منافع دیگران از منافع مردم خود دست بر می داری؟

رهبر شهید، این تغییر مواضع را اینطور توجیه می کند:

«در تمام جهان اسلام اعم از شیعه و سنی دو گرایش و دو نوع فکر وجود دارد: یک فکر، فکر مبارزه و حق طلبی و عصیان و انقلاب است و یک فکر هم، فکر مصلحت اندیشی و محافظه کاری و سازش با اوضاع، این در جهان اسلام است، در افغانستان هم هست و در جامعه تشیع هم وجود داشت. وقتی که انقلاب ایران به رهبری یک مرجع پیروز شد، این مربوط به کدام قشر بود؟ دقیقاً از آن قشری بود که انقلاب می گفت، حق می گفت و در مقابل شاه ـ که دست نشانده بیگانه بود ـ محافظه کاری نمی کرد. این در زمانی بود که در افغانستان کمونیست ها حاکم شده بودند. طبیعی بود که پیروزی خط انقلابی، خط نفی ظلم و خطی که عدالت را در جامعه شعار می داد، بر همه مسلمان ها و بخصوص شیعیان افغانستان اثر داشت.

ما که زجر دیده بودیم، به زندان ها افتاده بودیم، از مدارس اخراج شده بودیم، تبعیدها دیده بودیم، طبعا از غرور خاص پیروزی این خط انقلابی متاثر می شدیم لذا تا زمانی که روسها تصمیم بیرون شدن از افغانستان را نگرفته بودند، به این فکر بودیم که باید در افغانستان خط انقلاب پیروز شود، نه خط محافظه کاری و سازش. ولی وقتی که این برادران جهادی ما آمدند، در پیشاور نشستند و اعلام کردند که ما برای اینها حق قائل نیستیم و اینها در افغانستان موجودیت ندارند، ما تکان خوردیم که حالا موجودیت ما در خطر است، کسی که موجودیتش در خطر باشد، باید قبل از هر چیزی از موجودیت خود دفاع کند. بعد از آن نوبت می رسد به اینکه چگونه زندگی کردن و چگونه تصمیم گرفتن خود را مطرح کند و آنگاه برسد به اینکه چگونه نظام را حاکم بسازد.

ما در اینجا تلاش می کردیم که این نظام، نظام انقلابی باشد یا نظام غیر انقلابی، این مرحله سوم بوده است. لهذا ما در تلاش شدیم که بیائیم برای حفظ موجودیت مان جمع شویم و وحدت کنیم.»[1][24]

گذشته از این، استاد شهید در سازمان نصر وحدت بی شرط را قبول نداشت، در حالی که در حزب وحدت، این کار را کرد. استاد مزاری سازمان نصر یک شخصیت سخت گیر و با انضباط بود که حتی دست یکی از افراد سازمان نصر را بخاطر دزدی یک کلت کمری برید. و یک نفر دیگر از اعضای سازمان در تهران را بخاطر یک مسأله اخلاقی چوب زد و از سازمان اخراج نمود. اما در حزب وحدت او یک شخصیت انعطاف پذیر و با گذشت بود که گذشته شرم اور افراد شریر و ماجراجو را نادیده گرفت و وابستگی احزاب به کشورهای بیگانه را به رخ شان نکشید، تا حزب وحدت باقی بماند.

 

آیا واقعاً رهبر شهید از ایران و رهبری ایران بریده بود؟

تا جایی که من اطلاع دارم رهبر شهید هرگز از ایران و رهبری آن نبرید، با آنهم روشی خاص برای پیشبرد اهداف خود، اتخاذ نموده بود که همان استقلال و آزادی کامل حزب وحدت اسلامی افغانستان به حساب می رفت. اینکه گفتیم، ایشان با ایران قطع رابطه نکرده بود، تکیه بر این مدرک است:

«در فرصت کوتاهی که پیش آمد پای صحبت حجت الاسلام استاد مزاری نشستیم و از ایشان هدف هیئت وحدت اسلامی از سفر به ایران را جویا شدیم، ایشان دعوت را پذیرفته بطور فشرده اهداف و برنامه هئیت حزب وحدت اسلامی افغانستان را چنین تشریح نمودند:

اهداف هیئت حزب وحدت اسلامی از سفر به خارج بخصوص جمهوری اسلامی چند چیز است:

1. ادغام کلیه دفاتر احزاب منحله و تعیین نمایندگان واحد برای رسیدگی به امور مهاجرین و حزب وحدت اسلامی در خارج.

2. اعلام مواضع حزب وحدت اسلامی افغانستان.

3. بوجود آوردن نشریه حزب وحدت اسلامی افغانستان.

4. در جریان قرار دادن مهاجرین، اعم از طلاب، علما، دانشجو، کارگر و کسبه از حوادث و رویدادهای داخل کشور.

5. دعوت ازاعضای کادر مرکزی حزب وحدت که تابحال به خارج به سر می بردند، باید داخل بروند.

6. دعوت از اعضای شورای عالی نظارت مقیم خارج که جهت رسیدگی به امور جهاد کشور بداخل بروند.

7. دیدار با مقام رهبری جهان اسلام حضرت آیت الله خامنه ای، جهت تشریح برنامه های حزب وحدت اسلامی افغانستان و حوادث و رویدادهای جاری.

8. جذب کمک های مهاجرین و طرفداران انقلاب اسلامی افغانستان و ارسال آن به جبهات داخل کشور.»[1][25]

این حرف در آغاز تشکیل حزب وحدت در سال 1368 گفته شد و طبعاً شرایط پس از آن تاریخ، عوض شد و علاوه بر مسائل داخلی در ارتباط با مسائل خارجی هم نظر استاد در آغاز تشکیل حزب وحدت با نظریات بعدی شان فرق می کرد. وقتی که درباره تاجیکستان از ایشان پرسیده می شود، می گوید:

«ما به عنوان یک وظیفه انسانی و اسلامی بر خود لازم می دانیم هر کمکی از دست ما بر آید و امکان کمک باشد، چه در شراط کنونی و چه زمانی که انقلاب پیروز شود، از برادران مسلمان همکیش و همزبان خود دریغ نخواهیم کرد. امیدواریم تمامی سرزمین های اسلامی از چنگال ابر قدرت ها و اشغالگران آزاد شود و یک حکومت اسلامی سراسری در تمام نقاط مسلمان نشین بوجود آید.»[1][26]

تا اینجا نظریات قبل از پیروزی مجاهدین است که استاد شهید همواره خواهان تشکیل حکومت جهانی اسلام و همیاری و کمک نهضت های اسلامی با همدیگر است. اما پس از پیروزی و مواجه شدن با مسائل داخلی و درک شرایط حساس محو هویت خود شیعیان افغانستان، زمانی که از او درباه تاجیکستان پرسیده می شود می گوید:

«برادران تاجیک ما تند حرکت کردند چون آنها مدت هفتاد سال در یک خلای فکری (لااقل) زندگی کرده بودند اگر اول کار فرهنگی صورت می گرفت بهتر از این بود که به مبارزه مسلحانه کشانده شوند. آنها به محض آزادی، استقلال صد در صد می خواستند و این مطابق شرایط تاجیکستان نبود. من با رهبران تاجیک صحبت کردم و گفتم شما اگر می توانستید همان دوران آزادی مسجد و مدرسه را که در زمان گورباچف بوجود آمده بود حفظ می کردید و همین وضعیت را ادامه می دادید به نفع تان بود از این که با تندی بر خورد کردید ـ تظاهرات در کنار رئیس جمهور مسائل اضافی بود چون به این تندی نه آمریکایی ها شما را آرام می گذارند و نه روسها. همان موقعی که نظربایف روی کار امد، موضع گیری ها تند بود و به این شکل من در ترکمنستان، ازبکستان، قرقیزستان معتقد هستم، چون همین هایی که حالا روی کار هستند اگر کمونیست هم هستند حس ملی گرایی دارند، و خود آنها می خواهند که از روسها جدا شوند. آنها را باید زمان داد که یک مقداری از روسها استقلال بگیرند هم از نگاه صنعت، و هم از نگاه فرهنگ و اقتصاد...

فعلاً آذربایجان از روسها آزادی خود را گرفته است و یک نفر از روسها را هم در کشور خود نگذاشتند. یک حکومت ملی را هم بوجود آوردند ولی نتیجه این شد که سه میلیون ارمنی که هم روسها و هم آمریکایی ها آنها را تقویت می کنند، سی فیصد خاک آذربایجان را اشغال کردند، چه کسی به فریاد آنها رسید؟ کدام کشور اسلامی آماده شد برود و نیروهای مسلح آذربایجان را تشکیل بدهد؟ کدام کشور اسلامی به اقتصادش کمک کرد؟ کدام کشور اسلامی به فرهنگش کمک کرد؟ از ترکیه کمک می خواهد برایش کمک نمی کند، از ایران کمک بخواهند در حالی که ایران در آن منطقه همسایگی دارد، با آنها نفت دارد، امکانات دارد، ولی کسی به فریاد مردم آذربایجان گوش نکرد، در این صورت مبارزه تند تباه کردن مردم است.

باید شرایط عینی جامعه در نظر گرفته شود، امروز حکومت گرفتن یک مساله است و حکومت اداره کردن یک مساله دیگر. ما در افغانستان چهارده سال جهاد کردیم و هشتاد در صد خاک افغانستان را در اختیار داشتیم و فقط بیست در صد خاک ما در اختیار کمونیست ها بود، ولی حالا با یک خلا فکری مواجه هستیم. حالا در کابل ما خلأ فکری داریم. این در حالی است که مردم از نگاه حفظ هویت ملی و مذهبی خود در دنیا بی نظیر است و فرهنگ بیگانه را کمتر می پذیرد ولی با آنهم می بینیم که تبلیغات کمونیست ها تا حدودی اثر گذاشته، ولی آنها هفتاد سال زیر نظر کمونیست ها بوده اند. مشخص است که مشکلات شان به مراتب بیشتر از ماست. استاد مزاری در پاسخ به این پرسش خبرنگار فرانس پرس که سوال نمود: نظر شما در رابطه با موضوع صلح اسرائیل و سازمان آزادی بخش فلسطین چیست؟ اظهار داشتند:

«ما معتقدیم که خود فلسطینی ها باید تصمیم بگیرند، به ما ربطی ندارد. اگر سازمان آزادی بخش و دیگر مردم فلسطین موضع صلح را پذیرفتند ما هم قبول داریم، چون کاری برای آنها نمی توانیم، حرف هم نمی زنیم.»[1][27]

چه چیزی استاد را واداشت که قضیه فلسطین را مربوط به خود فلسطینی ها بداند؟ در حالیکه قبلاً می گفت:

«ما فلسطینی را می خواهیم که قلب مسلمانان باشد وآرمان مردم مسلمان جهان و مبارزان فلسطین باید خود را با آرمان مردم مسلمان وفق دهند. فلسطین سرزمین اسلامی است و باید مبارزه برای رهایی فلسطین اسلامی باشد. اگر اسلامی بودن فلسطین را از او سلب کند، دیگر وجوهات مشترکی بین فلسطینی ها و باقی مسلمانان وجود ندارد. عظمت و بزرگی فلسطین در این است که اسلامی بودن را حفظ کند.»[1][28]

پاسخ گفتن به سوال بالا که چرا چنین شد؟ هم آسان است و هم مشکل. آسان از آن جهت که باید گفت تمامی سران کشورها و نهضت های اسلامی، مبارزات جهانی اسلام را رها کرده در لاک ملی و مبارزات ملی گرائیدند. مشکل از آن جهت که گفته شود ریشه این قضیه از کجا آب می خورد! استاد مزاری می دانست که قضیه شیعه افغانستان از ایران نمی تواند جدا باشد، نه دنیا می پذیرد و نه هم از نگاه داخلی امکان پذیر است. زیرا او خود بیش از هر کس دیگر خواهان پیوند دو ملت مسلمان و برادر بود. زیرا می دانست که در افغانستان شیعه، هزاره و هزاره، شیعه است و سنی های افغانستان ایران را نیز بخاطر شیعه بودن هزاره می گویند. اگر باور ندارید به این مطلب توجه کنید:

«در روز 19 شوال 1312، محمد رحیم حاکم و سید اصغر قاضی علاقه گیزاب یکی روپیه سکه سلاطین صفوی که در یک روی آن لا اله الا الله محمد رسول الله و علی ولی الله، مسکوک بود با یک جلد کتاب ـ طوفان البکا ـ معروف به جوهری از مولفات میرزا ابراهیم نام هروی یا کتاب حلیۀ المتقین ـ را که در تهران به اسمه شده از نزدیکی از هزارگان گیزاب بدست ایشان افتاده بودند، ارسال پایه سریر سلطنت نموده، معروض داشتند که یک جلد کتاب هزارگی و روپیه هزارگی، مسکوک به سکه علی ولی الله بدست آمده...»[1][29]

این مطالب بخوبی نشان می دهد که شیعه و هزاره از هم جدا ناپذیر بوده در حالی که شیعه یک مذهب و هزاره یک قوم می باشد، اما بر اثر پیوند همیشگی این دو در افغانستان از شیعه همان برداشتی ارائه می شود که از هزاره می شود. در افغانستان شیعه بدون هزاره نمی تواند مطرح باشد و هزاره بدون شیعه هم، خود را هزاره نمی گوید! آنهائی که شیعه منهای هزاره را شعار می دهند، همان راه اشتتباه را طی می کنند که مدعیان هزاره منها شیعه رفته اند! استاد مزاری بیش از همه به واقعیت امر پی برده بود، لذا فریاد می زد که:

«شیعیان علی(ع) این افتخار بزرگ را در تاریخ و جهان اسلام دارد که بهای سنگینی را پرداخته است،... بیایم درباره جنگ اخیر که مال شیعیان علی(ع) است و وضعیت فعلی کشور و افغانستان صحبت کنیم.

شاید این مساله برای شما مردمی که فشار این مسأله را دیدید، به عنوان پیروی از این روز و شخصیت علی(ع) ده تا جنگ علیه شما تحمیل شده است برای عامل این جنگ ها، انگیزه هایش و آغازش چطور می شود و ختمش در کجا خواهد؟ چیزیهایی که می دانیم شما را در جریان بگذاریم خوب است.

در ده جنگی که سر شما تحمیل شده است، مسلماً قسمت عمده اش و آن چیزی که باعث شد که سر شما این جنگ ها تحمیل شود، پیرو بودن از علی(ع) علت اساسی است.»[1][30]

... ما قبلاً هم گفتیم که ارتباط استاد «مزاری» با انقلاب اسلامی ایران و رهبری آن یک ارتباط اعتقادی و فرهنگی بود نه ارتباط سیاسی. با اینکه ارتباطات سیاسی در ظاهر در دوران سه سال مقاومت شیعیان کابل علیه دولت ربانی، با ایران گاهی شکرآب می شد، ولی ارتباط فرهنگی همچنین پابرجا بود و هرگز قطع نشد و نخواهد شد.

 

آیا رهبر شهید در حکومت داری روش خاصی را در نظر داشت؟

گفتنی است که بین طرح و برنامه حکومت با اجرای قوانین آن، تفاوت هایی به نظر می خورد، همین طور در خود طرح هم نظر به شرایط جنگ و مبارزه با شرایط پیروزی، تغییراتی به وجود می آید که همان انعطاف پذیری مبارزان پیروز در برابر رقبای شکست خورده خود است. استاد شهید در دوران مبارزه، حکومت صد در صد اسلامی می خواست ودر دوران پیروزی خواهان حکومت فدرال اسلامی شد که هر دو خواسته را از نظر می گذرانیم:

زمانی که بعنوان سر پرست هیئت اعزامی حزب وحدت در سال 1368 وارد ایران شد، از او درباره حکومت آینده کشور پرسیدیم که جواب داد:

«نظر حزب وحدت اسلامی افغانستان در رابطه با حکومت آینده افغانستان همانطوری که خود شما در سوال خود مطرح کردید، خواست مردم افغانستان صد در صد نظام اسلامی و یک جمهوری اسلامی است. جمهوری اسلامی که عدالت اجتماعی را برای تمامی نیروهای جهادی و ملیت های که در افغانستان زندگی می کنند، تضمین کند. این یک اصل روشن بوده و مردم برای آن جهاد نموده اند.

و اما اینکه تمرکز قدرت باشد یعنی دولت مرکزی تمام اختیارات را دارا باشد و تمامی نقاط توسط قدرت مرکزی اداره شود و یا اینکه دولت فدرالی باشد که هر ایالت یا منطقه در امور داخلی خود حکومت کند و در کل تحت نظر حکومت مرکزی باشد، حزب وحدت اسلامی افغانستان خود درباره نوعیت و ساختار حکومت آینده کشور طر حی دارد که پس از تکمیل ارائه خواهد نمود.»[1][31]

همانطوری که رهبر شهید وعده دادند، بعداً قانون اساسی جمهوری فدرال اسلامی از سوی حزب وحدت بیرون داده شد که مجموع آن در بخش 8 کتاب قوانین اساسی افغانستان (از 1301 تا 1372ش) از سوی مرکز فرهنگی نویسندگان افغانستان به نشر رسید که به چند ماده آن اشاره می کنیم:

«ماده اول: دولت افغانستان، جمهوری فدرالی اسلامی، مستقل، واحد و غیر قابل تجزیه بوده و بر تمام قلمرو خود دارای حاکمیت می باشد.

حاکمیت ملی به مردم مسلمان افغانستان تعلق دارد. قدرت دولت از مردم بر خواسته، مردم از طریق انتخابات و رأی دهی، بوسیله ارگان های مقننه، اجرائیه و قضائیه این قدرت را اعمال می نمایند.

ارگان های اجرائیه و قضائیه مکلفند از قانون و عدالت اطاعت و پیروی نمایند.

ماده دوم: دین رسمی مردم افغانستان دین مبین اسلام و مذاهب رسمی آن جعفری و حنفی می باشد.

ماده سوم: منبع اصلی قوانین در افغانستان اساسات دین مقدس اسلام بوده و هیچ قانونی نمی تواند مناقض احکام اسلام و این قانون اساسی باشد.

ماده یازدهم: پایتخت جمهوری فدرالی اسلامی افغانستان شهر کابل است.

ماده دوازدهم: ایالات جمهوری فدرالی افغانستان عبارت اند از:

1. ایالت غرجستان که مرکز آن شهر بامیان می باشد.

2. ایالت بلخ که مرکز آن شهر مزار شریف می باشد.

3. ایالت هرات که مرکز آن شهر هرات می باشد.

4. ایالت قندهار که مرکز آن شهر قندهار می باشد.

5. ایالت ننگرهار که مرکز آن شهر جلال آباد می باشد.

6. ایالت کابل که مرکز آن شهر کابل می باشد.»[1][32]

طرح های نظری استاد شهید، در دوران سه ساله مقاومت کابل به مرحله عملی رسید و ایشان قادر به تشکیل حکومت کوچک در درون حکومت کابل گردید. حکومتی که مایه افتخار تشیع و هزاره ها بحساب می آید. حکومت محلی غرب کابل، نمود عینی یک حکومت ملی ـ اسلامی بود. همین حکومت کوچک چنان وحشت و رعبی در دلها انداخت که تمامی قدرت های منطقه و جهان در پی حذف آن از صحنه گیتی شدند. شگفتی در این است که در تمامی جهان، بخصوص اروپا و قسمت هایی از آسیا، حکومت ها و سرزمین ها بر اساس ملیت شکل گرفته، هیچگونه حساسیت ایجاد نمی کند[1][33]، ولی مطرح شدن هزارستان و هزاره ها چنان نگرانی در منطقه و جهان ایجاد می کند که گویی به ناموس خلقت تجاوز شده و یا بر خلاف قانون طبیعت کاری صورت گرفته باشد!

اینجا بود که شیعه و سنی، مسلمان و کافر، استعمار گر و استعمار شده همه دست در دست هم داده علیه اقتدار و رهبری هزاره های شیعه در غرب کابل، توطئه کرده اند تا اینکه این حکومت کوچک محلی و این رهبری ملی را سر کوب نمودند. دشمنان آگاهانه و دوستان ناخود آگاه تیشه به ریشه اسلام و شیعه زدند. ما در اولین سالگرد شهادت رهبر هزاره های شیعه افغانستان با جمع بندی رویدادهای داخلی و خارجی نوشتیم که:

شاخصه تفکر سیاسی استاد شهید، سه اصل عمده وحدت ملی، حکومت فدرالی و طرح چهار جانبه جهت حل بحران کشور است. گرچه ممکن است این سه اصل سیاسی قرنها قبل از این تاریخ در بیرون از کشور مطرح باشند، ولی در مسئله افغانستان آنهم در دروه جهاد این فاکتور، زیر برگ خارجی نداشت و طبق معیاری که در مقدمه بیان شد این فکر سر کوب شدنی بود و سرکوب شد. چرا که همزمان با این فکر که فاکتور آن وطنی بود، افکار دیگری بر اساس فاکتورهای دیگر در برابر آن قرار گرفتند...

پس از روشن شدن ماهیت سیاسی احزاب، افغانستان از هر نگاه معادله چهار جانبه را به خود گرفت، بطور مثال از نگاه جغرافیایی به چهار ناحیه تقسیم شد (ترکستان، افغانستان، هزارستان، کابلستان و هرات) و از نگاه سیاسی هم چهار نوع حاکمیت بوجود آمد: جنبش ملی، جمعیت اسلامی تحت نام دولت کابل، حزب اسلامی و حزب وحدت اسلامی. و از نگاه فکری هم چهار نوع فکر برای آینده افغانستان بوجود آمد: فکر انحصار قدرت (توسط تاجیکها) تصاحب قدرت (توسط افغانها) شرکت در قدرت (ازبکها و هزاره ها).

تنها وجه مشترک بین طرح «استاد مزاری» وژنرال دوستم وجود داشت که هر دو شرکت در قدرت را شعار می دادند، ولی در عمل دیده شد که این وجه اشتراک هم نتوانست «وحدت ملی» ایجاد کند هر چند «شورای هماهنگی» ایجاد شد و قبل از آن با جنبش ملی هماهنگی صورت گرفت. ولی فکر استاد «مزاری» برای جناح ها و حامیان آنان، قابل قبول نبود. لذا، جنگ های مداوم علیه این مفکوره و عملکرد سیاسی استاد «مزاری» براه انداخته شد که هیچکدام قادر به شکست او نشدند. اما...»[1][34]

روشی که استاد «مزاری» در حکومت داری پیشنهاد می کرد و خود در غرب کابل به مرحله اجرا گذاشت، روشی بود کاملاً ابتکاری و نو و با سبک حکومت داری گذشته افغانستان تطابق نداشت ـ چرا که حکومت در افغانستان همیشه شیوه ظالمانه و انحصار گرایانه را دنبال می کرده است، شعار عدالت اجتماعی با این معیار سازش نمی کرد ـ لذا، ترس از فکر «مزاری» حکومت گران و گروه های مدعی حکومت در کشور را فرا گرفت، اینجا بود که وجود «مزاری» برای همه مدعیان حکومت در داخل و خارج قابل تحمل نبود و سر انجام در یک توافق سری این قلب پرتپش و این مغز مبتکر، در هم کوبیده شده و متلاشی گشت اما کارنامه بزرگ او همچون یاد و نام او همچنان در قلب ها باقی ماند. چرا که او فهماند هزاره بودن گناه نیست و هزاره ماندن هم نباید جرم بحساب آید، به خاطر اینکه هزاره هم مثل دیگر اقوام انسانند و دارای حق حیات! این بود خلاصه و فشرده شناخت من از کسی که مرا با تاریخ و سیاست کشور آشنا ساخت یادش گرامی باد و راهش همچنان پر رهرو!



[1][1]. سراج شماره 3 ویژه نامه رهبر شهید ـ استاد شهید و خدمات فرهنگی، ص114.

[1][2]. سراج شماره (5) مقاله گاوسوار ص10

[1][3]. مصاحبه چاپ نشده با مجله حبل الله در سال 1365.

[1][4]. مصاحبه چاپ نشده.

[1][5]. زندگی نامه رهبر شهید و یارانش صفحه 11.

[1][6]. قصه هجران ـ چاپ سال 1374 ـ نگاهی به: تفکر و عملکرد سیاسی استاد شهید استاد «مزاری».

[1][7]. قصه هجران ـ نگاهی به ... به نقل از مصاحبه چاپ نشده.

[1][8]. ویژه نامه سراج صفحه155.

[1][9]. مصاحبه چاپ نشده.

[1][10]. مصاحبه چاپ نشد.

[1][11]. زندگی نامه شهید استاد مزاری و یارانش، چاپ 1374، ص14.

[1][12]. زندگی نامه شهید استادمزاری و یارانش، ص17.

[1][13]. قصه هجران، ص27.

[1][14]. مرامنامه سازمان نصر، ص18.

[1][15]. قصه هجران، ص27.

[1][16]. قصه هجران، ص28.

[1][17]. مصاحبه چاپ نشده.

[1][18]. احیای هویت ـ مجموعه سخنرانی های استاد شهید، ص220.

[1][19]. مظلومی از افغانستان (یادواره شهید حیدری ورسی) ـ مصاحبه غلام حسین محمدی.

[1][20]. احیای هویت، ص52.

[1][21]. مصاحبه چاپ نشده.

[1][22]. مصاحبه چاپ نشده.

[1][23]. مصاحبه چاپ نشده.

[1][24]. احیای هویت، ص170و171

[1][25]. بیانیه ها مصاحبه های حزب وحدت اسلامی افغانستان، ص57و58

[1][26]. بیانیه ها و مصاحبه های ...، ص89

[1][27]. فریاد عدالت، مجموعه مصاحبه های استاد مزاری، ص280،281،282.

[1][28]. مصابح چاپ نشده.

[1][29]. سراج التواریخ خطی، ص377.

[1][30]. احیای هویت، ص97.

[1][31]. بیانیه ها مصاحبه های...، ص106.

[1][32]. قوانین اساسی افغانستان، ص315و317.

[1][33]. اگر به اطلس های جهانی نگاه کنیم نام اکثر کشورها رنگ نژادی دارند که به چند نمونه آن اشاره می کنیم و آن عبارت اند از:

آذربایجان ـ ارمنستان ـ ازبکستان ـ استونی ـ اوکراین ـ بیلو روسی ـ تاجیکستان ـ ترکمنستان ـ روسیه ـ قرقیزستان ـ قزاقستان ـ گرجستان ـ لاتونی ـ مولداوی ـ افغانستان ـ برمه(میانمار) ـ بنگلادش ـ بوتان ـ تایلند ـ تایوان، ترکیه ـ چین ـ ژاپن ـ سوی لانکا ـ عربستان سعودی ـ کره ـ لائوئس ـ لبنان ـ مالدیو ـ مالزی ـ مغولستان ـ نپال ـ ویتنام ـ هند در آسیا، در اروپا آلبانی ـ اتریش ـ اسپانیا ـ انگلستان ـ ایتالیا ـ ایرلند ـ ایسلند ـ بلژیک ـ بلغارستان ـ پرتقال ـ چک ـ سلواک ـ دانمارک ـ رومانی ـ سانمارینو ـ سوئد ـ فرانسه ـ فنلاند ـ لوکزامبورک ـ لهستان ـ لیختن اشتاین ـ مالت ـ مجارستان ـ نروژـ هلند ـ صربستان ـ کرواتی ـ یونان و...

[1][34]. قصه هجران.

 

[1][34]. قصه هجران.

 

+ نوشته شده توسط محمد وفا در یکشنبه 9 اسفند1388 و ساعت 5:39 بعد از ظهر |

 

محمد گل خان مهمند حتي لوحه سنگهاي متبركه را مي تراشيد و يا مي شكست تا نام رجال تاريخي ، اقليت هاي قومي از صفحه تاريخ محو شود . زبان دربار زبان رسمي شد و هر كس واژه ي جديدي براي اين زبان مي ساخت جايزه دريافت مي كرد.

چكيده:

تحقيق حاضر در مورد خاستگاه هزاره هاي شيعي افغانستان مي باشد كه در پنج فصل تقسيم بندي شده است.

فصل اول در مورد مفهوم شناسي لغوي هزاره است كه تو ضيحاتي در مورد كاربرد و منشا پيدايش لغت هزاره از منابع گوناگون را در بر مي گيرد، از چه دوره اي اين لغت به مفهوم عام و كلي بر مردم منطقه اطلاق شده است. فصل دوم موقعيت جغرافيايي هزاره جات را شامل مي شود و تو ضيحاتي را در مورد وسعت جغرافيايي هزاره جات از زمانهاي گذشته تا حال را در بر ميگيرد- هميشه بر اثر سياستهاي دولتهاي حاكم در حال تغيير و تحول بوده است، حتي تا به امروز نيز شاهد پديده اي به نام كوچي ها هستيم كه در اين مناطق در حال حمله و تعرض مي باشند – تا به امروز با توجه به سياستهاي حاكم بر افغانستان برخورد جدي صورت نگرفته است.

فصل سوم در مورد تحريف از سوي دولتمردان تو ضيحاتي را شامل مي شود كه چگ.نه حكومت حاكم سعي در از بين بردن تاريخ اين قوم و جعل آن به نفع خود كرده اند.

فصل چهارم در مورد دين هزاره ها صحبت كرده ايم ، از چه زماني اسلام را پذيرفتند و به دين تشيع در آمدند. فصل پنجم سابقه ي تاريخي هزاره ها از ديدگاههاي مختلف را نقد و بررسي كرده ايم اين بحث تا كنون بيشتر شيوه ي سنتي تحقيق را دنبال كرده است، در اين تحقيق سعي شده با بررسي ديدگاههاي مختلف و نگاه نقادانه به فرضيه هاي موجود ، به يك ديدگاه قابل قبول تري برسيم .

مفهوم شناسي لغوي هزاره:

در دايره المعارف شوروي چنين مي خوانيم : هزاره خلق ترك زباني كه بعد از حمله ي هون ها كه در قرن چهارم ميلادي صورت گرفت ، به .جود آمد و در دشت هاي سواحل غربي درياي خزر به زندگي كوچيگري مشغول شدند. هو چنان"هزاره خلق باستاني كه در قرن هفتم تا دهم دولتي را تشكيل دادند كه وسعت آن از بخشهاي زيرين ولگا تا قفقاز و ساحل شمالي بحره يسياه را در بر ميگرفت" در لغت و فرهنگ المنجد هزاره اين طور آمده است :"هزاره ناحيه اي است در پاكستان شرقي نزديك بخش هيمالياي غربي بين كشمير و هند..."در دايره المعارف بريتانيكا ذيل كلمه ي هزاره مي نويسد "هزاره ها در بخش كوهستاني به نام هزاره جات در جنوب سلسله ي هندوكش و در منطقه ي غرب انار دره(گندره) در سرحد ايران زندگي مي كنند" در دايره المعارف آمريكانا، تحت نام افغانستان توضيحاتي درباره ي مردم و نام هزاره داده شده است، بدين شرح:

"...هزاره ها از گروپهاي انتيكي مختلف كشور،سومين گروپ كلان شمرده مي شوند. در اسناد ديگري كه در رابطه با وجهه بخشيدن تسمه ي هزاره از سوي مورخين و محققين ارائه شده است،گاهي اين عنوان به نام خزاره، خزر نيز تبديل يافته است، طوري كه دايره المعارف فرهنگي روسي ايم مردم را باشندگان قسكتهاي مغولي ولگا وقسمتهاي جانبي قفقاز قلمداد كرده است و ممكن است درياي خزر نيز بي ربط با موضوع فوق نباشد."( خاوري ،محمد تقي، مردم هزاره و خراسلان بزرگ،صص 74-73)

" مرحوم وحيدي فولاديان مي گويد: هزاره ها به اين جهت به اين نام مسمي شده اند كه از هزاره جات هزار چشمه خوشگوتر بيرون مي آيد و قبل از اسلام به جاي آن هزار مسجد و هزار منبر ساخته شده است : برخي گويند و جه تسميه هزاره به اين خاطر است كه سرزمينشان داراي هزار نهر و رود و هزار دره و هزار كوه مرتفع مي باشد". (يزداني حسين علي ، پژوهشي در تاريخ هزاره ها،ج1،ص 146)

"محمد حيات خان افغان گويد : وجه تسميه شان به هزاره آن است كه در عصر سلاطين قديم زابلستان اين قوم سال به سال هزار سوار عوض ماليات به قشون شاهي آن زمان تقديم مي كردند و اهل ايران هزاره را بربري و مملكتشان را ملك بربر گويند"(همان ص 146)

موقعيت جغرا فيايي هزاره جات :

هزاره جات در مركز افغانستان كنوني واقع شده است . از طرف غرب به غور و دولتيار ، هرات ، از جنوب به قندهار و نواحي گرشك و توابع فراه و اسفزار، از مشرق به غزنين ، كابل، قلات و از شمال به قطغن و بلخ محدود است. پس از حمله ي عبدالرحمان در حدود سالهاي 1892 ميلادي و شكست هزاره ها ، اكثر محل سكونت اين قوم به ساير طوايف سني مذهب داده شد. و هزاره ها به خراسان ،تركستان،بلو چستان ،هندوستان (پاكستان فعلي) مهاجرت كردند.( خاوري محمد تقي، مردم هزاره و خراسلان بزرگ،ص 15) وسعت هزاره جات امروز شايد از 70 هزار كيلومتر مربع تجاوز نكند . در حاليكه در گذشته تا حدود 200 هزار كيلومتر مربع تجاوز نكند. در حاليكه در گذشته تا حدود 200 هزار كيلومتر مربع وسعت داشته است مناطقي چون: بهسود مشرقي، خرد كابل، ارغنده، ميدان شاه،نرخ، جلريز،تكانه، تمام مناطق وردك ، بعضي از نقاط لوگر ، نقاطي از گرديز ، وزيرستان، زابل فعلي، قلات، مقر، شهر غزني، قندهار، ارغنداب، خاك ريز، شاه مقصود،بست،گرشك بعضر از ولايت هلمند و فراه، زمين داور، تمام ارزگان ، اجرستان،چوره، نقاطي از هرات،غوريان،قسمت هايي از باد غيس، قلعه نو،برخي از مناطق بدخشان و دره هاي پنجشير و...محل سكونت هزاره ها بوده است كه در تمام نقاط ياد شده شواهد تاريخي فراواني داريم. (يزداني حسين علي ، پژوهشي در تاريخ هزاره ها،ج1،صص 211-212)

" امروزه قسمت اعظم هزاره ها در بخش مركزي و كوهستاني افغانستان به سر مي برند . شرايط اين سرزمين كوهستاني نه فقط از نقطه نظر دفاعي و امنيتي مزيت دارد بلكه بر خلاف نظر آنها كه اين مناطق را فاقد منابع طبيعي تلقي ميكنند، ثروت لقتصادي عظيمي را در خود جاي داده است ، چنانكه مهمترين معادن افغانستان مانند آهن،مس،گوگرد و زغال سنگ در هزاره جات قرار گرفته است. به نظر تيمور خانف ، هزاره ها در قرن نوزدهم با استفاده از ابزارهاي ابتدايي به طور مرتب آهن، مس، قلع و گوگرد را از اين معادن استخراج كرده و مورد استفاده قرار مي دادند. بزرگترين منابع زغال سنگ افغانستان(كه دومين ماده مهم صادراتي افغانستان بعد از گاز به شوروي سابق بود) در هزاره جات ، يكي در دره صوف و ديگري در حاجي گگ قرار گرفته است. بزرگترين سلسله جبال هزاره جات كه ستون فقرات آن را تشكيل مي دهد كوههاي بابا است . اين كوهها در جهت غرب به سمت باميان كشيده شده و تا 200 كيلومتر امتداد مي يابد و از آن جا به سفيد كوه ، سياكوه و تربند تركستان مي پيوندد. حيوانات وحشي گوناگوني در اين كوهها زندژگي مي كنند مانند: پلنگ، گرگ، خرس وحشي،خوك،آهو هم چنين انواع پرندگان كه مشهورتريت آنها كبك دري است و قرنها ست كه به خاطر صداي زيبايش در ادبيات فارسي شهرت دارد. اغلب بزرگترين رودخانه هاي افغانستان مانند هلمند، هريرود،كابل،مرغاب،اندر آبو خاتش رود از كوههاي هزاره جات سر چشمه گرفته و از آنجا به سمت شمال ، جنوب يا غرب جريان يافته است . هزاره جات به جز رودخانه ها داراي دريا چه هاي طبيعي است كه جاذبه ي زيادي براي سيا حان دارد. اين دريا چه ها اغلب در با ميان قرار گرفته و شامل موارد زير مي شود:

• بند پنير

• بند بربر

• بند امير

• بند چلمه

• بند هيبت

(داستانهاي فوق العاده اي در بارهي اين سد هاي طبيعي روايت شده است)

جنگل به معناي واقعي در هزاره جات وجود ندارد اين منطقه داراي انواع گوناگون گيا هان و درختان است كه مردم محلي هزاره از آنها به عنوان دارو ، هيزم و ساير نيازمنديها استفاده ميكند. ويلفرد تسگير در سفرش به هزاره جات حدود 211 نوع از گيا هان را جمع آوري كرد كه در موزه يتاريخ طبيعي انگلستان به نمايش گذاشته شده است.

هزاره جات يكي از سرد ترين مناطق افغانستان است، با زمستانهاي طولاني كه شش ماه طول مي كشد، اما در عين حال بعضي از سرسبز ترين نواحي كشور را داردكه مراتع فوق العاده اي فراهم آورده است متا سفانه وجود همين چرا گاهها دليل تهاجمات متعدد كوچي هاي افغان به اين نواحي بوده است و بسياري از رويداد هاي مصيبت بار و دردناك تاريخ افغانستان را با عث شده است.

در دهه ي 1890 ميلادي ، كو چي ها به حكومت كمك كردند تا هزاره ها را تحت كنترل خود در آورد. ودر مقابل ، چراگاههاي هزاره جات به عنوان پاداش در اختيارشان قرار گرفت." (موسوي، سيد عسكر، هزاره هاي افغانستان، صص 99تا 107)

تحريف تاريخي از سوي حاكمان:

اعمال تبعيض نژادي و مذهبي بيش از دو قرن است كه تو سط رژيم هاي حاكم در افغا نستان به مرحله اجرا گذاشته مي شود كه در زمان عبدالرحمن و حبيب الله شدت بيشتري گرفت . از زمان امان الله خان مخصوصا از هنگامي كه افكار محمود طرزي در ميان خاندان سلطنتي جا افتاد، نژاد گرايي براي دولت مردان افغانستان عمده ترين مسئله گرديد . و اين محمود طرزي بود كه براي اولين بار نوشت كه پشتو بايد زبان رسمي كشور گردد. اما فا جعه ي اصلي براي افغانستان از هنگامي آغاز شد كه نادر خان به قدرت رسيد . در زمان نادر آرشيو هاي دولتي براي افراد خاصي از خودشان گشوده شد و آنان در لابه لاي آنها به جستجو پرداختند و هر نوع سندي كه به نفع شان بود بيرون دادند و ثبت تاريخ نمودند و در عوض تمام اسناد وطن فروشي اجدادشان را نابود كردند، حتي بعضي از كتب كمياب كه جنايت گذشته شان را بر ملا مي كرد، طعمه حريق شدند از آن جمله جلد سوم سراج التواريخ بود.

بعضي سنگ نبشته ها از جمله "تخت بابر" در كابل كه داراي نوشته هاي تاريخي بود شكسته شد و قطعات ان براي ديوتر ساختمانها به كار رفت . وزير محمد گل خان مهمند حتي لوحه سنگهاي متبركه را مي تراشيد و يا مي شكست تا نام رجال تاريخي ، اقليت هاي قومي از صفحه تاريخ محو شود . زبان دربار زبان رسمي شد و هر كس واژه ي جديدي براي اين زبان مي ساخت جايزه دريافت مي كرد. اسامي ناريخي بعضي ولايات و مناطق كه به زبان فارسي و يا تركي بودند تغيير يافتند . تصميم گرفتند كه اقليت هاي قومي در غفلت و بي خبري و بي سوادي بمانند. ورود دانشجويان غير پشتون در دانشكده هاي نظامي و حقوق رسما ممنوع بود.

با اينكه مردم جنوبي و مشرقي در وطن خود داراي املاك فراوان بودند تشويق مي شدند در شمال كشور اسكان گزينند و بر اساس همين خانواده هاي زيادي در تركستان جايگزين شدند و تمام امكانات زراعي را تقريبا به رايگان در اختيارشان مي گذاشتند . در حاليكه بقيه اقوام از چنين امتيازاتي محروم بودندف تصميم گرفتند كه مغزهاي متفكر اقليت هاي نژادي را نابود كنند . بر اساس اين نقشه عده اي فقط به جرم آنكه مي فهميدند به شهادت مي رسيدند . از جمله نجف بيگ شير با خانواده اش يك جا شهيد شد، براتعلي تاج، چپه شاخ، شعاع و بلخي مسموم شدندو عده اي ديگر سر به نيست شدند. براي آنكه مركز شكور به دست كوچي ها افتد از هزلره ها روغن كته پاوي (روغن كته پاوي يا روغن شركت؛ حكومت به بهانه ي اينكه هزاره جات سرزمين روغن زرد است، به تمام مواشي( حيوانات) هزاره ها اعم از شير ده و غير شيرده و حتي حيوانات نر و اسب و قاطر و الاغ سالانه مقدار معين روغن حواله كرده بود. انگيزه آن كاملا روشن است ، كسي كه نمي توانست ماليات روغن را پرداخت نمايد ، زمين و دارايي او به كوچي ها تعلق مي گرفت . در حاليكه بقيه ملت افغانستان از پرداخت ان معاف بودند.)مي گرفتند و در طول چند سالي كه اين روغن گرفته مي شد خانواده هاي بسيار به خاك سياه نشستند و املاك شان توسط كوچي ها گرو گرفته شد . اگر قيام شهرستان نبود فاتحه اين مردم خوانده بود . در سال 1309 هجري انجمن ادبي كابل را تشكيل دادند و به دنبال آن انجمن ادبي قندهار، جلال آباد،هرات و... به وجود آمدند. اين انجمن ها بر خلاف اسم شان فقط افكار فاشيستي رژيم را تعقيب مي كردند . در سال 1316پشتو تولنه تاسيس شد و زبان دربار براي كارمندان دولت اجباري گرديد . همين طور انجمن تاريخ به وجود آمد اين انجمن ها پولهاي هنگفت از بيت المال مي گرفتند ، اما فقط به نفع فاشيسم كار مي كردند و تحريف بسيار در تاريخ كشور نمودند. در طول چند دهه تلاش دامنه دار بيش از 100 جلد كتاب كوچك و بزرگ منتشر كردند ودر هر كجا كه امكان داشت تعمدا تاريخ را تحريف كردند. و به نفع اهداف فاشيستي خود توجيه كردند. عبدالحي حبيبي روزگاري رئيس انجمن تاريخ افغانستان بود و نيز از كساني است كه آرشيو اسناد ارگ شاهي را جستجو مي نمود و اسناد خطر ناك آن را نابود مي كرد. وي كه از قبيله كاكر قندهار است در تحريف تاريخ يد طولاني داشت . بخصوص در توجيهات نارواي تاريخي مانند "پته خزانه" در فارسي به معناي گنج پنهان است كه آقاي حبيبي و اصحابش ديده اند و ديگران فقط چاپ عكسي آن را روايت كرده اند . در پته خزانه شرح حال 51 تن دانشمند،نويسنده ،مولف،شاعر و شاعره آمده است و كتاب هايي را به اين اشخاص موهوم نسبت داده اند . اين شعراي پشتون زبان از 100 هجري تا 1100 هجري در افغانستان زندگي مي كرده و عده اي از آنها از غور هزاره جات بوده اند. قهرماناني كه در پته خزانه آمده است در هيچ تاريخ ديگر اسم شان ذكر نشده است . حال آنكه قاعدتا لااقل اسم تعدادي از آنها در ديگر كتب تاريخي مي بايد ذكر مي شد. پشتو شناس بنام "مورگسيترنه"در مورد اشعار كهن تذكره مزبور به "پته خزانه" از نظر زبان شناسي و تاريخ شناسي ايرادهايي گرفته است و گفته است كه صحت نظريات حبيبي و اصالت اين آثار آنگاه مقبول مي افتد كه نسخه هاي خطي از لحاظ فيلالوژي بررسي شود. اما حبيبي كه در سال 1321 مدعي شد كه كتاب قديمي يافته است تا 40 سال ديگر زندگي كرد و در آن مدت طولاني دهها كتاب و مقاله نوشت، اما جريان پيداشدن "پته خزانه" را ديگر متذكر نشد . اصل اين نسخه تا كنون هم چنان در پرده ي غيب مانده است. شايد از آن رو گنج پنهان است بايد تا ابد پنهان بماند! گويا مولف موهوم آن نيز اين مسئله را مي دانسته كه نام مناسب پته خزانه را انتخاب كرده است.

كار اسناد به پته خزانه خاتمه نيافت بلكه "سالوزمه" نسيم ريگستان"تذكره الاوليا"و... نيز جزء كتب جعلي مي باشند. " (يزداني ، حسين علي، پژوهشي در تاريخ هزاره ها، ج1، ص 251تا 267)

در اين مورد پرفسور عنايت الله شهراني در مقاله خود به نام "هزاره كيست" مي گويد:" در زمان امير عبدالرحمن خان بسياري مردم هزاره از ترس كشتارو قتل و عام ها نام و نسب خود را تغيير دادند و از ان است كه در مركز باميان هنوز مردم به نام هاي ساختگي حيات به سر مي برند." (www.kateb-hazara.net )

دين هزاره ها:

اكثريت هزاره ها شيعه مذهب هستند اينكه هزاره ها در چه زماني به تشيع روي آوردند به درستي مشخص نيست . در اين مورد سه نظر وجود دارد:

1. اكثرا معتقدند كه هزاره ها در زمان صفوي به مذهب شيعه گرايش يافته اند.

2. برخي معتقدند در زمان غازان خان مغول به تشيع گراييده اند.

3. برخي محققان بر اين باورندكه اين اتفاق ، در زمان خلافت حضرت علي (ع) افتاده است

همانطور كه قبلا ذكر شد هزاره ها در مركز افغانستان زندگي مي كنند . در حاليكه در اطراف هزاره جات اكثرا سني مذهب هستند . چه عاملي باعث شده است كه اين مردم شيعه شوند و مردمان اطراف كه در محاصره ي هزاره جات زندگي مي كنند سني مذهب شوند سوال برانگيز است.

تشيع در شرق ايران به ويژه از اوايل قرن دوم هجري طرفداران و پيروان زيادي داشته است كه با عث به وجود آمدن نهضت ها و قيام هايي در اين مناطق شده است.

" علي اكبر تشييد درباره قدمت تشيع در كوهستان غور مي نويسد:مركز شيعيان غور يا مسلمين غور اولين تمركز شيعه در بلاد غور بوده است. زيرا بين سنوات 35تا 40 هجري مسلمان شده اند و در زمان خلافت حضرت علي (ع) جعده بن هبيره المخزومي كه خواهر زاده آن حضرت بود، از طرف وي به حك.مت خراسان منسوب شد . به خاطر رفتار شايسته جعده مردم غور از جان و دل به علي محبت مي ورزيدند. امراي غور كه وضع را كاملا انساني مي يابند ، بدون جنگ سر به خط فرمان علي گذارده به دين اسلام مشرف شدند. در زمان معاويه . اخلافش دستور داده بودند تا در تمام منابر و مساجد به علي (ع) لعن و نفرين كند اين حكم ناروا در تمام سرزمين هاي اسلامي آن روز اجرامي شد . تنها مردم غور بودند كه از دستور معاويه سر پيچي نمودند و هرگز حاضر نشدند به حضرت علي ناسزا بگو يند" (يزداني حسين علي ، پژوهشي در تاريخ هزاره ها،ج1،صص 73-74)

" سرسختي مردم غور در برابر دستور نارواي معاويه در عين حال بر ايشان بسيار گران تمام شد و اينان به اتهام ارتداد درهم كوبيده شدند. چنانچه ابن اثير مي نويسد : دئر سال 45 هجري مردم غور سر به شورش غليه دستگاه خلافت اموي برداشتند. حكم بن عمر از طرف بني اميه به كو هستان غور لشكر كشيد و مردم آن سامان را كه مرتد شده بودند در هم كوبيد." ( هما ن ص 75)

" شيعه شدن هزاره ها در زمان صفوي را ابتدا "ومبري " در سال 1895ميلادي ارائه داد. وي بر آن بود كه :" شاه عباس آنها(هزاره ها) را مجبور كرد كه مذهب شيعه را بپذيرند" چندي بعد "شرمن" نظريه مشابهي را ذكر كرد . بر اساس يكي از معتبرترين متون تاريخي زمان شاه عباس ، تاريخ امراي عباسي، نوشته ي اسكندر بيگ تركمن:

هزاره ها قبل از زمان شاه عباس شيعه بودند . دو يا سه هزار سرباز هزاره ، تحت فرمان دين محمد خان ازبك در مقابل لشكر شاه عباس جنگيدند". (موسوي، سيد عسكر، هزاره هاي افغانستان، صص 110-111)

نظريه ي دوم شيعه شدن هزاره ها در زمان غازان خان در كتاب يزداني، حسين علي" پژوهشي در تاريخ هزاره ها" جلد اول صص 77-76 اين طور آمده است :" دوران سلطنت دوتن از ايلخانان سلطان محمود غازان و سلطان محمد خدابنده نقطه عطفي در گسترش تشيع در ايران و افغانستان مي باشد. غازان مغول فرمان رواي ايران و افغانستان پس از تشرف به اسلام مذهب تشيع را انتخاب كرد و دستوردادكه در آغاز كليه فرمانهاي دولتي نام اهل بيت اطهار را بكار برند."كه در شيعه شدن مردم هزاره جات تاثير فراواني داشته است. سابقه ي تاريخي هزاره ها از ديدگاههاي مختلف:

الف) نظريه بومي بودن هزاره ها:

از نظر تاريخي ، ايين بو.دايي حداقل 1500 سال قبل از حمله مغول ها به خراسان " افغانستان امروز" به طور وسيع در جنوب هندو كش حاكم بود، به گونه اي كه اين آيين سالانه هزاران زائر چيني را به باميان مي كشانيد مهم تر آنكه اين ناحيه براي چند قرن جايگاه دائمي گسترش نژاد زرد شد. دره باميان طي قرن اول ميلادي يكي از مراكز گسترش بوديسم بود. باميان در آن زمان بخشي از امپراطوري كوشاني و تحت تاثير فرهنگ و مذهب بودائي بود(40 تا 32 ميلادي) كوشاني ها اصولا جزو قبايل "ستي" بودندودر منطقه اي به امتداد كاشغر تا شمال "درياي بلخ" به سر مي بردند، شرقي ترين قبايل "ستي" يوچي ناميده ميشدند.

كوشاني ها از ميان يو چي ها بر خاسته بودندو به دنبال جنگهاي قبيله اي به سرزمين هاي جنوب آمودريا كشانده شدند. اگرچه امپراطوري كوشاني ها در 220 ميلادي در شمال هندوكش از هم پاشيد، اما كوشانيان تا سال 425 ميلادي در جنوب هندوكش به فرمانروايي خود ادامه دادند.

بوديسم در قرن سوم پيش از ميلاد توسط راهبان بودائي به نواحي جن.ب كوه هاي هندوكش عرضه شده بود. با توجه به سكه هاي پيدا شده در باميان، نقاسي هاي روي ديوارهاي معبد و اطراف تنديس هاي بودا ، نقاشي هاي به جا مانده از زمان آخرين شاهان كوشاني و هم چنين شكل فيزيكي تنديس ها مي توان چنين نتيجه گرفت كه ساكنان اين منطقه تا حدود 2300 سال پيش داراي همان تركيب فيزيكي صورت بوده اند كه هزاره هاي امروز هستند . بدين ترتيب چهره مغولي ساكنان هزاره جات را مدت ها پيش از حمله چنگيز و امير تيمور كه ظهور آنها در صحنه تاريخي نسبتا جديد است ، جستجو كرد.

يفتلي ها از سال 425-426 ميلادي ، جانشينان امپراطوري كوشاني نيز به قبايل ستي با همان تركيب فيزيكي و چهره تعلق داشتند ، تاثير يفتلي ها را تا زمان پيدايش كلمات تركي در هزارگي مي توان دنبال كرد.

البيروني رد پاي يفتلي ها را تا ترك هاي تبت باز مي گرداند و اولين فرمانرواي اين سلسله – كه بيش از شصت فرمانرواداشته است- " برهاتگين " يا "بره تگين" مي شناسند. آخرين حاكمان تاگين"تگين" غزنوي ها بودند كه در حدود هزار سال پيش در غزني حكومت كردند.

پس از يفتلي ها ، نواحي جنوبي آمو دريا تحت فرمان سلسله هاي ترك آسياي مركزي و شرقي در آمد كه پيش از هزار سال بر آن جا حكومت كردند. ومسلما طي اين دوره ، هزاره جات امروز تا حد زيادي از اين مردمان فاتح نيز تاثير پذيرفت.

بنابراين مدتها پيش از ظهور مغول ها، ساكنان هزاره جات امروز در معرض تاثيرات اقوام قديمي تر و ترك زبان با ويژگي هاي فيزيكي شبيه مغول ها قرار گرفتند."( www. Kateb- hazara.net) " ژرفيرير" محقق فرانسوي نظريه اش اين است كه هزاره ها ساكنين اصلي اين سرزمين مي باشند و در زمان اسكندر مقدوني در محلي زندگي مي كنند بوده اند."فيرير" براي اثبات مدعاي خود از نوشته هاي مورخ يونان "كورتس" دربارهي حملات زمستاني اسكندر مقدوني به مناطق مركزي افغانستان استفاده مي كند" (اخلاقي،محمد اسحاق، هزاره ها در جريان تاريخ ج 1، ص 38)فيرير با استناد به گزارشهاي جنگي سعي مي كند ثابت كند مردمان وصف شده در آنها نياكان هزاره هاي كنوني بوده اند". (موسوي، سيد عسكر، هزاره هاي افغانستان، ص 38)

دكتر موسوي بعد از تحقيقات در زمينه منشا بومي هزاره ها به اين نتيجه مي رسد كه هزاره ها يكي از قديمي ترين ساكنان اين منطقه هستند و نياكان هزاره ها به ساكنان ترك آسياي مركزي و شرقي كه بيش 2300 سال پيش از 2300 سال پيش از شمال و جنوب هندوكش به نواحی موسوم به هزاره جات كنونی مهاجرت كرده بودند ، باز مي گردد .

گفته هاي آقا يموسوي بيانگر آن است كه ورود ساكنا ترك اسياي مركزي از قبل شمال و جنوب هندوكش به هزاره جات امروزي سيصد سال قبل از ميلاد بوده است.

پروفيسور عنايت الله شهراني در يكي از آثار خود بنام “ تاريخچه نژاد ها و اقوام در افغانستان “ ميگويد « ترك ها در افغانستان يك قسمت اعظم مليت ها را تشكيل ميدهند و موجوديت ترك در افغانستان بدو قسمت شناخته ميشود:

اول - ترك هاييكه از آغاز در صفحات مختلف مخصوصآ در شمال كشور زيست داشتند .

دوم – تركاني كه پيش از ميلاد مسيح و قبل از اسكندر در افغانستان كنوني حيات بسر ميبردند و تركان مركزي دست كم صد ها سال پيش از ميلاد از تركستان شرقي و ختائيستان آمده اند.

چنانچه اكثر مورخين خاصتآ مرحوم ميرمحمد صديق فرهنگ گفته ما را تآييد مينمايند،جواهر لعل نهرو در صفحه 171 جلد اول كتاب مشهور خود به نام" نگاهي به تاريخ جهان " مي گويد: " مردمان آسياي مركزي به نام باكتريائي ها، سكاها، هون ها، اسكوت ها، ترك ها، كوشاني هاو يفتلي ها" ناميده مي شدند كه قبل از ميلاد بار ها به اروپا و سراسر آسيا پراكنده شده اندو هجوم برده اندو اين به خاطر تاراج نبوده بلكه براي به دست آوردن زمين هاي قابل سكونت و اقامت بوده است . قبايل آسياي مركزي در آن زمان زراعت پيشه و داراي حيوانات اهلي بودند. زراعت پيشه ها متو طن و مالدارها متحرك بودند" (www. Kateb- hazara.net)

ب) هزاره ها باز ماندگان مغولهايند :

در قرن نوزدهم زمانيكه اروپائيها به افغانستان آمده بودند در ميان قيافه قفقازي ها ، قيافه ي مغولي نيز مشاهده كرده بودند. اين فكر كه هزاره ها هز بقاياي چنگيز خان است از همين دوران سر چشمه ميگيرد. در حقيقت اين نظريه در ميان نويسندگان غربي مانند مونت استوارت ايلفينيسيون، ارمينيوس وامبيري، فراسير تايتلير، هاتچير، برنز مشهور است . بليو از همه بيشتر اصرار مي ورزد كه هزاره ها از بقاياي لشكر چاگهاتاي كه توسط مانگوكا بخاطر پشتيباني از هلاكوخان اعزام شده بود . او مي گويد كه اين گروه توسط نوه او نيكو در آيوكلن به قسمت فعلي كه هزاره ها در آنجا زندگي مي كنند فرستاده شده بود. اين نظريه از طرف پطروشفسكي نيز مورد تاييد قرار گرفت . او مي گويد هزاره ها از بقاياي نيكودري مغولها ست . او در ادامه ي نظر خويش مي افزايد : بسيار آسان است كه ثابت شود هزارهائيكه در ايران و سرزمينهاي اطراف آن زندگي مي كنند از بقاياي سر بازان مغول است كه بعد از هر پيروزي براتيشان مشكل بود كه آنجا را ترك كنند." (www. Kateb- hazara.net )

" ظاهرا اولين كسي كه نوشته هزاره ها از بقاياي سپاهيان مغول هست . ابولفضل دكني مورخ عصر اكبر شاه بوده است. او در اكبر نامه مي نويسد: هزاره ها از سپاهيان منكوقا آن نوه چنگيز خان است. بعد ازاو عده ي زيادي از مورخين ، جغرافيدانان و سيا حاناز او پيروي كرد، و همان سخن را تكرار كرد". (يزداني حسين علي ، پژوهشي در تاريخ هزاره ها،ج1،ص 156)

" خاورشناسان فرانسوي اين نظريه را كه هزاره ها ااز بقايا ي شپاهيان مغول ميباشند را عموما رد كرده اند. اما خاورشناسان انگليسي بر عكس آن را تائيد كرده اند. با توجه به اين نكته كه انگليسي ها در زمان تسلط شان بر هند نظر استعماري داشتند و با هر وسيله ممكن مي خواستند كه زمينه نزاع هاي قومي و مذهبي را در ميان مردم فراهم كنند پس نمي شود به قول آنها چندان اعتماد نمود." (همان صص 155-156)

اين مورخان در عمل نتوانستند نظريات خود را ثابت كنند به طور مدلل و با سوابق تاريخي كه نشان دهد هزاره ها بازماندگان مغول ها هستند .

ج) هزاره ها نژاد مختلط دارند:

اين نظريه اولين بار از طرف "ايس چورمان" مطرح شده است . به عقيده وي هزاره ها تركيب مغول، ترك، تاجيك و...است. (www. Kateb- hazara.net )

تيمور خانف نيز عقيده دارد كه هزاره ها از تركيب سربازان مغول، تركمن،و تاجيكان محلي است، طبق نظرتيمور خانف سربازان مغول با خانم هاي تاجيك ازدواج كرده اند كه هزاره هاي امروزي به وجود آمدند. (www. Kateb- hazara.net )

بر اساس نظريه "اچ،اف،شرمن" نام هزاره طي قرن چهاردهم هم چنان براي اشاره به صحرانشيناني به كار مي رفت كه در جنوب شرقي ايران و جنوب غربي افغانستان به سر مي بردند. اين نام، ديگر گروههاي قومي نطير نيكودري ها،نوروزي ها، جرمايي هاو حتي افغان ها را نيز شامل مي شد . هزاره ديگر به گروه قومي – نژاد يا قبيله ي خاصي اطلاق نمي شد بلكه به عنوان يك اصطلاح اجتماعي به كار مي رفت، بعضي از اين صحرا نشينان طي دوران امير تيمور و بابر به سمت شرق مهاجرت كردند. عده اي چون نيكودري ها به سمت غور رفتند و برخي با حركت در امتداد رود هيرمند به سمت كوههاي غربي كابل ( هزاره جات) عزيمت كردند و بدين ترتيب در زمان سلطنت بابر بود، كه مردمي با عنوان هزاره شكل گرفت. (www. Kateb- hazara.net )

كاكر، نيز يكي از طرفداران نظريه ي اختلاط نژادي هزاره ها است . كاكر معتقد است در طي قرنهاي سيزدهم تا شانزدهم يك گروه قومي جديدي به نام هزاره شكل گرفته اند. سربازان مغول با زنان بومي بربر تاجيك نواحي مركزي افغانستان و اطراف آن ازدواج كردند و باعث به وجود آمدن گويش هاي فارسي جديدي شد كه هزارگي نام گرفت، زيرا خويشاوندي با تاجيك هاي داراي منشا ايراني و فارسي گوي بر زبان اين تازه واردان تاثير گذاشت . مارك گوكي يكي از طرفداران نظريه ي اختلاط نژادي هزاره ها چنين اظهار عقيده ميكند:" طرح مجدد فرضيه ي منشا اختلاط قومي هزاره هاي معاصر با توجه به اين واقعيت هاي عيني و متقاعد كننده ، قابل قبول به نظر مي رسد . امروزه فرضيه ي نسب خالص مغولي هزاره ها يا ديد گاهي كه آن را مردمان نخستين هزاره جات مي داند، قابل دفاع نيست ، اگر چه اين نظريه ها هنوز در رساله نسبتا جدي مطرح هستند "24 نظريه اختلاط نژادي هزاره ها در حاليكه معقول تر از دو مورد قبل به نظر ميرسد،ناقص م ومبهم است. از يك طرف مي توان چنين نظريه اي را تقريبا در تمام گروههاي قومي جهان تعميم داد. از طرف ديگر ، هويت و نقش نژادهاي مختلفي كه به عنوان منشا تشكيل هزاره ها ارائه گرديده است، به وضوح مشخص نشده است.

نتيجه:

در اين تحقيق درباره ي جغرا فياي هزاره جات صحبت كرديم و شاهد بوديم كه هميشه بر اثر سياستهاي دولتهاي حاكم حدود هزاره جات در حال تغيير و تحول بوده و نمي توان به طور دقيق مرز معيني را مشخص كرد . سپس در مورد پيدايش اصطلاح هزاره تو ضيحاتي ارائه نموديم و به اين نتيجه رسيديم كه در طي دو قرن اخير اين واژه به طور كلي و عام مورد استفاده قرار گرفته است، در مورد دين هزاره ها كه چند نظريه وجود داشت در مورد شيعه شدن هزاره ها ، طبق اسناد و مدارك تنها مردماني بودند كه در زمان معاويه حضرت علي (ع) را در منابر لعن نكردند، مردم غور بودند.- مي توان گفت از همان دوران اوليه اسلام اين مردمان شيعه بودند- در مورد تحريف تاريخ از سوي حاكمتن وقت نوشتيم كه چگ.نه در صدد نابود كردن هويت و تاريخ اين قوم هستند، كه نمونه ي بارز آن را مي توان در از بين بردن لوحه هاي قديمي، سنگ قبرها، تراشيدن صورت بيشتر مجسمه ها و نقاشي هايي كه از زمان هاي قديم به ياد گار مانده اند، منفجر كردن بت هاي بودا در باميان، تحريف تاريخ در كتاب هاي تاريخي كه بازتاب اين اطلاعات نادرست را ميتوان دئر كتابهاي نويسندگان خارجي كه اصلا به هزاره جات نيامده اند مشاهده نمود. در مورد منشا پيدايش هزاره ها سه نظريه را مطرح كرديم ، و به اين نتيجه رسيديم كه دو نظريه ي هزاره ها بازماندگان مغول ها هستند و هزاره ها يك نژاد مختلط هستند فاقد اعتبار علمي هستند و ناقص ميباشند، با سنجش اطلاعات به دست آمده به اين نتيجه رسيديم كه هزاره ها قديمي ترين ساكنان منطقه هستند . تاثير مغول ها و ترك ها بر آنان را نمي توان انكار كرد، اما چنين چيزي منحصر به هزاره ها نيست ضمن اينكه در دوران هاي اخير نيز اتفاق افتاده است .

فهرست منابع:

1. اخلاقي،محمد اسحاق "هزاره ها در جريان تاريخ" جلد اول-دوم،انتشارات: شرايع،قم،1380

2. پولادي،حسن"تاريخ هزاره ها" عرفان،تهران،1381

3. خاوري،محمد تقي"مردم هزاره و خراسان بزرگ" عرفان،تهران،1385

4. دولت آبادي،بصير احمد"هزاره ها از قتل عام تا احياي هويت"عرفان،تهران، 1380

5. غبار،مير غلام محمد "افغانستان در مسير تاريخ"جلد اول، نهضت،قم،1375

6. فرهنگ،مير محمد صديق" افغانستان در پنج قرن اخير" جلد اول،اسماعيليان،قم،1371

7. لعلي،عليداد"سيري در هزاره جات"احساني،قم،1372

8. موسوي،سيد عسكر"هزاره هاي افغانستان"مترجم؛اسدالله شفايي،اشك ياس،قم،1387

9. موسيو گورا و مادام گوراو پرفسورهاكن"آثار عتيقه باميان در هزارستان"مترجم؛احمد علي خان،اسماعيليان،قم،1381

10. نايل،حسين"ساختار طبيعي هزاره جات"سلسال،قم،1381

11. نبي،متقي"سراج" مركز فرهنگي نويسندگان افغانستان،سال دوم،شماره 7،فرانشر،قم،1375

12. يزداني،حسين علي"پژوهشي در تاريخ هزاره ها" جلد اول، محمد امين شريفي،قم،1372

13. يزداني،حسين علي"پژوهشي در تاريخ هزاره ها" جلد دوم، محمد امين شريفي،قم،1373

 

+ نوشته شده توسط محمد وفا در پنجشنبه 28 آبان1388 و ساعت 6:14 بعد از ظهر |

+ نوشته شده توسط محمد وفا در شنبه 16 آبان1388 و ساعت 12:13 بعد از ظهر |

 

 

منبع:کا بل پرسِِ خبر تحلیلی انتقادی

نویسنده محمد عوض نبی زاده

 

مذاکره با طالبان یک موضوع بحث برانگیزیست که، این امر را میتوان در مجبوریت های همه طرف های در گیر بحران افغانستان دانست. بخصوص بمباردمانهای اخیر قوای امریکا برمواضع طالبان در آنطرف خط دیورند ، آی اس آی و نظامیگران پاکستان را در برابر انتخاب دشوار قرارداده است، که یا راه تفاهم و صلح را بپذیرند ویا مانند همیشه به تربیت، تمویل،تسلیح و صدور آنها به افغانستان ادامه دهند که در آنصورت ضربات بعدی را متحمل و بحران بی ثباتی بیشتر دامنگیر پاکستان خواهندشد.

امروز واقعیت های موجود منطقه برای امریکائی ها برملا گردیده ، که همه روزه تلفات میدهند،و قانع شده اند که منبع و منشاً بنیادگرائی ، افراطیت، طالبانیزم و تروریسم درخاک پاکستان است.حالاهمه مردم دنیا آگاهی دارند که استخبارات نظامی آنکشورنیازمندیهای جنگی تروریستها را تاًمین و این گروه تبهکار را به سراسر جهان صادر مینمایند. ، زادگاه و مرکز اصلی طالبان در پاکستان است تا زمانیکه این مسًله از طریق فشار های سیاسی ـ نظامی بین المللی حل و فصل نشود ـ مشکل است که به آن خوشبین بود ، زمانیکه حکومت افغانستان ، مذاکرات پرازابهام را درعربستان سعودی با طالبان آغاز کردو به نماینده گی از طالبان نوازشریف ،مولانا فضل الرحمن، قاضی سمیع ا لحق و شیر پاو سابق وزیر داخله پاکستان جا نشین نصیراله بابر سخن گفتند.اینجا ست که سناریوی قبلی تکرار میشود، سالهاست که قدرت سیاسی- نظامی کشوربه این شیوه میان بنیادگرایان و افراطیون صادر شده از پاکستان دست بدست میشود ودراین میان مردم عادی و بیگناه کشوراند که قربانی میدهند .

میزبانی پادشاه عربستان سعودی ازاین مذاکره بیانگراین واقعیت است که دولت وی کما کان درمدیرت فکری , مالی و سیاسی طالبان نقش تعیین کننده دارد. اماباتوجه به گسترش روزافزون ساحه نفوذ طالبان و باتوجه به تمایل وتاکید برشرکت آنان درساختارقدرت دولتی، این گمانه به یقین تبدیل میگردد که رفتاروسیاست طالبان توسط حلقاتی تدوین وتعریف میگردد که ظاهرآ باآنها درجبهات جنوب درحال نبرد قراردارند. حالا اگرامریکائی ها میخواهند واقعاً مسًله افغانستان حل شود در حالیکه با حکام جدید پاکستان آقایون زرداری و گیلانی میانه خوب نیز دارند، طوریکه آصف علی زرداری رئیس جمهور پاکستان ضمن اعلان مقابله سرسخت حکومتش در برابر طالبان و افراطیون دهشت افگن ، گفت من آکسیجن را بالای آنها قطع خواهم کرد. باید امریکا از طریق آنها ، اردو و آی اس آی پاکستان را از هواخواهان و متحدین طالبان پاکسازی نمایند ـ مدارس ترورست پروررا درسراسر پاکستان ببندند ـ پایگا های تعلیم وتربیه تروریست ها را منهدم وسران آنهارا به محکمه بسپارند ،سرحدات پاکستان و افغانستان رابه دیواری نفوذ نا پذیر در برابر عبورومرور ترورست ها مبدل سازند .اختلافات سرحدی افغانستان وپاکستان را ازطریق سیاسی وتحت نظرسازمان ملل متحد حل وفصل نمایند .اگر چنین آرزو براورده شود در آنصورت طالبان وترورست ها دیگر افغانستان را به سر زمین ناآرام وخون وآتش مبدل نخواهندکرد. دولت های غربی درراس آمریکا که هفت سال قبل با ساز و برگ نظامی ونشان دادن ابهت وقدرت زیاد به افغانستان هجوم اوردند، علاوه از نابودی طالبان که فکر اشغال بسیاری از کشور های دیگر و تسلط بر حوزۀ نفت خیز خلیج فارس را نیز به سر داشتند؛ اما بعد ازگذشت هفت سال جنگ فرسایشی با تروریزم وتحمل هزینه وضایعات سنگین، طالبان وحامیان تروریزم بین المللی درافغانستان، طرف مذاکره وتفاهم قرارگرفته وحتی حضوررسمی آنها درساختار قدرت دولتی توجیه پذیر میگردد، کسانینکه غازی استدیوم را به مسلخ تبدیل کرده بودند، کسانیکه خود را مالک و خالق زنان میدانستند و در هر کوچه و بازار زنان را قمچین می زدند، ولگد مال میکردند.

آنانیکه مکتب ومعارف را بسته بودند و در زمان حاکمیت شان استخوان های مرده های افغانستان از خاک کشیده شد، آنانیکه میراث های فرهنگی را به توپ وتفنگ بستند وغارت کردند. جریان طالبان وتفکر طالبانی درسایه ی حمایت این سازمانها که به حاکمیت درکابل دست یافتند، میدان ورزشگاه غازی را درپایتخت به میدان سنگسار واعدام زنان ومردان مبدل کردند. آنها در دوران حاکمیت شان درپایتخت مکاتب و محل آموزش و تحصیل را به محل تعلیم وتدریس نفرت وخشونت درآوردند.گروه طالبان; تحریک تروریستی وافراطی دردوران حکومت شان درافغانستان. بیشترازچهارملیون شهروندان افغانستان را آواره مجبوربه مهاجرتهای اجباری کردند ویکتعدادازترس جان افغانستان را ترک کردند. وبا توجه به قتل عام ونسل کشی مردم هزاره وازبیک درمزارشریف ونسل کشی مردم بیدفاع هزاره دریکاولنگ. وقتل عام مردم تاجک در شمال کابل .وقتل عام درکابل وسایرنقاط مختلف افغانستان مورد شکنجه واعدام های خودسرانه بدون ارتکاب جرم باقوانین وحشت انگیزش و گذشته ازاینکه تحریک طالبان دشمنی سرسخت با طبیعت را جز فرهنگ خودمیداند مانند. سوختاند ن باغهاوگلستان ومراکزبینظیر تاریخی مانند مجسمهای تاریخی بامیان وغارت نمودند اموال مردم و صدها جورستم های غیر انسانی را مرتکب شدند بنابراین حضورچنین گروه ترورستی پیامدش فراترازتبعیض (تصفیه قومی ونسل کشی را تکرارخواهدکرد) با تغیرات بوجود آمده حلال مشکلات نیست بلکه خود مشکل سازاست .

مصالحه با طالبان و القاعده هم غير قابل تصور وهم به لحاظ اخلاقي نفرت‌ انگيز خواهد بود؛ سازش ومعامله با سیاه ترین وقشری ترین عناصرنابکار طالبان که سرنوشت هزاران هزارانسان بلاکشیده ء و مردم مظلوم سرزمین مان که ستم وشکنجهء رژیم طالبانی را با گوشت وپوست خود چشیده و تجربه کرده اند ، توسط کسانی که از حقوق بشر دم می زنند و دموکراسی را فریاد می کنند ، به حراج گذاشته میشود . مردم افغانستان هرگز فراموش نکرده اند که طالبان در چند سال تسلط سیاه شان بر این مرزوبوم چه بیدادی را که به راه نینداختند وچه آسیاب سنگی را که بالای سرهموطنان شان نه گردانیده اند! آخرچه کسی قادر خواهد بود تا خاطرات تلخ ودردناک نسل کشی ها ، مثله نمودن ها ، کیبل کاری ها، آدم کشی ها ، زن ستیزی ها، فرهنگ ستیزی ها ورونق کشت وزرع مواد مخدر توسط طالبان سیاه کار را فراموش کند؟ مگر همین چند روزپیش این جلادان 27 تن جوان معصوم وزحمتکش را که برای پیداکردن لقمه نانی به کشور دیگری می رفتند با وحشیانه ترین طرز به خاک وخون کشانیدند تا بیشتر از پیش تخم ترس ووحشت را دردل های معامله گران و باداران رنگارنگ شان بیفشانند وآنان را به تسریع این سازش خاینانه تشویق کنند. اگراین استراتیژی به نیت ایجاد اختلاف میان القاعده وطالبان طرح گردیده باشد وجداسازی طالبان از پیکرهء القاعده شاید بتواند دریک مقطع زمانی از روند رو به توسعهء بحران ناامنی جلوگیری نماید، اما باتوجه به رابطه ارگانیک ومناسبات ایدیولوژیک میان گروه طالبان والقاعده این استراتیژی ، القاعده وحامیان منطقه ي آن را درموقعیت برترقرارخواهندداد. رشد وتکثیر طالبان درمناطق قبایلی پاکستان و مذاکره باطالبان افغان و مشروعیت بخشیدن تدریجی به آنها در تغیرجغرافیای سیاسی منطقه منتهی وتداوم بحران درمنطقه ومشروعیت یافتن طالبان را برجسته ترمی سازد. ، و شعار مبارزه علیه تروریزم بین المللی که درپای آن میلیاردها دالر وتلفات هزاران انسان هزینه گردیده به فراموشی سپرده خواهد شد.

برای تشویق و ترغیب دولت و حامیان وی بخاطر مذاکره با طالبان چند تن از دانشمندان ونظریه پردازان خارجی ازجمله بارنت روبین، رییس مطالعات استراتیژیک دانشگاه نیویارک و نظریه پردازوطراح پا لیسی حمله نظامی به افغانستان و عراق و احمد رشید ژورنالیست پاکستانی و کارشناس مسایل افغانستان نیز گفته اند که برای آوردن ثبات دایمی در افغانستان این کشور باید مذاکرات همه جانبه را با پاکستان در مورد خط دیورند آغاز نماید تا طالبان از القاعده جدا ساخته شود و ایشان ازرئيس جمهورجديد امریکاتقاضا می نمايند تا ازيک دپلوماسي وسيع منطقوي که هدف آن اطمينان دادن به پاکستان درمورد نگرانيهاي امنيتي اش است حمايت کنند . شورشگري را که عمدتاً درمناطق پشتون نشين واقع درشرق وجنوب افغانستان ريشه عميق دوانيده است، ، نمي توان تازماني که اسلام آباد براي طالبان ومتحدان آنها پناهگاه هاي محفوظ وسايرکمکها را درمناطق قبايلي مرزي فراهم مي آورد ، شکست داد. و شوراي امنيت سازمان ملل متحد باید يک گروه تماس را متشکل از پنج عضو دايمي شوراي امنيت سازمان ملل متحد - پیمان ناتو، وعربستان سعودي به وجود آورد ، تا مذاکرات بين هند وپاکستان درمورد افغانستان وکشمير، وبين افغانستان وپاکستان درمورد تعيين خطوط مرزي آنها، به راه بياندازند. اين گروه تماس بايد به روسيه وايران درمورد نيات ايالات متحده امريکاو ناتو اطمينانهاي امنيتي بدهد. و در ضمن گزارش 16 دستگاه استخباراتي مخفي امریکا تحت عنوان " حدس استخبارتي ملي " ياد شده است، که درآن ازخرابي وضع امنيتي ، رشد فساد درحکومت کرزي، تجارت مواد مخدر که نصف افتصاد افغانستان راتشکيل مي دهد ، وافزايش حملات طالبان ومتحدان آنها که دراثرآن شمار تلفات نيروهاي امريکايي وناتو درسال 2008 ، به تناسب سال گذشته افزايش يافته است سخن به ميان آورده است . انگلیس ها به صفت حامیان دموکراسی در افغانستان دیکتاتوری میخواهند که منظور شان طالبان است ومیگویند با طالبان صحبت شود. وهر روز و در صدد یا فتن راه معامله با طالبان اند. متاسفانه فضای روانی که دراین روزها با سخنان مقام های عالی رتبه نظامی و سیاسی بریتانیا -امریکا شکل گرفته است، که ازسوی دیگرممالک غربی نیز به طورغیرمستقیم حمایت می شود. به این طراحان معامله با طالبان باید گفت که اگر طالبان در افغانستان پیروز شوند، دیگر غربی ها درخانه های خود نیز امن نخواهند بود.ازمدت ها به این سو دولت افغانستان با سیاست گذاری های مخفیانه و دور از چشم مردم، همیشه تلاش کرده است تا حلقاتی از طالبان را وارد حکومت کند که در برخی موارد از سوی جامعه جهانی نیز این گونه اقدامات شان مورد تایید قرار گرفته است . دولت افغانستان بايد در نظر داشته باشد که در شرايط فعلي، اوضاع سياسي کاملاً تغيير کرده است. نه گروههاي مخالف مانند گذشته در چوکات سياسي واحد، فعاليت مي‌کنند و ازرهبري واحد معين فرمان مي‌برند و نه کشورها و حلقات سياسي و نظامي از نفوذ و تأثير گذشته خود بر گروههاي مخالف برخوردار مي‌باشند. بنا بر اين بايد با تحليل وضعيت گروههاي مخالف، طرفهاي مذاکره را با دقت و هوشمندي سياسي شناسايي کنند. زيرا مذاکره با هرحلقه نظامي و سياسي، خصوصاً حلقه‌هاي خشونت‌گرا، صلح و امنيت را در افغانستان باز نمي‌گرداند.

گروه طالبان هم با روي کار آمدن يک سيستم جديد اسلامي از ديدگاه خود آنها تأکيد مي‌ورزد و خروج نيروهاي خارجی را به صورت پيش شرط مذاکره مطرح مي‌کند. ولی موضع گيري رسمي دولت افغانستان، تا هنوز هم در ابهام قرار دارد. آنچه از اظهارات رييس جمهور حامد کرزي به دست مي‌آيد، که از اصل مذاکره با گروه طالبان و در کل مخالفان دولت حمايت مي‌کند و حاضر است در هر سطحي با آنها وارد گفتگو شود. آقاي اسپنتا وزیرخارجهء افغانستان درروز های آغازین مذاکرات مخفی و غیر شفاف عربستان سعودی در يک اظهارات تند بیان داشت وگفت آنانیکه برای کمک به ما آمده اند، اگر بخواهند این خاک را به دشمن تسلیم کنند، بهتر است که به خانه هایشان برگردند. چرا که در فرهنگ دینی ما و هم در فرهنگ ملی ما، تسلیم را جایی نیست. رودخانه هیرمند هزاران ساال است که باغ های انار ما را سرسبز و شاداب می سازد و این در آینده نیز چنین خواهد بود. او افزود: "اینها پیام آوران تسلیم و منادیان فرار اند. صلحی که اینان به تبلیغ آن می پردازند، صلحی است که از طریق گردن های بریده و پذیرش بردگی باید تامین شود. این صلح، صلح مردم افغانستان نیست و شگردهای اینان نیز بر ما اثر نخواهد گذاشت.

نخبگان سیاسی , قومی و خاندانی اقوام پشتون در مدت سه قرن اخیر حکومت های خاندانی و تک قومی را درافغانستان بوجود آوردند و در دوره های گوناگون این رهبران در آغاز بالای سرنوشت کشوربا ممالک استعماری کهن و بعدآ در زمان جنگ سرد زمینه مداخله نظامی شوروی را به این سر زمین مساعد نمودند که بعد از تقریبآ یک دهه رقابت نظامی و خونین میا ن دوابر قدرت جهانی , افغنستان تلفات و خسارات فراوان انسانی و اقتصادی را متحمل شده و منجر به سقوط نظام سوسیالیستی در جهان گردید و پس از آنها بازی سیاسی دیگری را زیر نام طالب و القا عده با جهان غرب در راس امریکا انجام داد که بعد از براه اندازی و پا یان یافتن جنگ های میان تنظیمی , گروه طالبان را تقویت نموده و پس از مدت پنج سال حکومت طالبان برای سقوط رژیم طالبان زمینه مداخله نظامی امریکا و جامعه جهانی را در کشور فراهم کردند. اینک ازین مداخله نظامی غرب مدت هفت سال سپری میشود که غرب را از لحاظ مصارف کمرشکن اقتصادی وتلفات انسانی نظامی به بحران دچار ساخته است و فعلا مصروف بازی دیگر احیای دوباره طالبان در افغانستان هستند که مایه تشویش برای دیگراقوام کشور و جامعه جهانی گردیده اند . جوانب منفی مذاکره غرب با طالبان رسمیت دادن و مشروعیت بخشیدن به طالبان و القاعده دانسته میشوداثر گذاری افراد نفوذی وابسته به گروه طالبان و القاعده در شعبات تصمیم گیری جهان غرب بخصوص درامریکا و دیگر ممالک غربی را به نرمش در برابر طالبان وادار نموده اند . در صورت انجام مذاکره با طالبان کشورهای غربی شکست و باخت کلان سیاسی را در سطح جهانی نصیب خواهند شد. – تشدید بحران مالی در غرب - شکست ادعای طرفداری غرب از دموکراسی -رقابت و عرضه تولیدات تکنالوژ ی ارزان قیمت از جانب کشور های رو به توسعه چین – هند – روسیه ودیگر کشور های درحال رشد سریع اقتصادی را در مقابله با تولیدات تکنالوژی پر مصرف غرب به همرا ه داشته تداوم تشدید بحران و مصارف هنگفت و سرسام آور جنگ های افغانستان و عراق برای غرب خیلی ها درد آور- شکننده بوده و موقف آن را از یگانه ابرقدرت جهانی تنزل خواهند داد. غرب باید برای مذاکره و یا معامله با طالبان منافع عامه مردم افغانستان را مدنظر داشته واراده جامعه کثیر القومی کشور را درین امر بزرگ و سرنوشت ساز احترام گذارد و با نمایندگان واقعی اقوام گوناگون افغانستان تفاهم ومشوره نمایند. و از مذاکرات غیر شفاف و دور از دید مردم اجتناب ورزند.

عده از صاحب نظران اهل سیا ست داخلی و خارجی پيشنهاد تشکيل کنفرانس بن دوم را مطرح مي‌سازند که درآن همه گروه‌ها، احزاب و نمايندگان جامعه مدني و رسانه‌ها سهم و حضور داشته باشند. اينها به اين باور رسيده‌اند که ايده‌هاي انحصارگرايانه و محدودنگر از يک طرف و تمايل شديد تمام ارکان نظام به فساد وقانون‌شکني ازجانب ديگر، راه برنامه‌هاي اصلاحي را در کشور به کلي مسدود نموده است. يگانه راه بيرون رفت از بن بست موجود، نه نگاه اصلاحگرايانه، بلکه به رويکرد انقلابي ساختارشکنانه ضرورت است و بنياد يک نظام مبتني بر عدالت، برابري و دموکراسي، تنها با فروريزي ساختار نظام فعلي درکشورممکن مي‌گرددکه نمایندگان کته گوری ها و گروه های مختلف اقشار جامعه افغا نستان باید دریک کنفرانس وسیع البنیاد بین الا فغانی جمع شده تا درباره تامین صلح وثبات و آینده کشور تصامیم عاقلانه و متحدانه را اتخاذ نمایند.

+ نوشته شده توسط محمد وفا در جمعه 15 آبان1388 و ساعت 6:45 بعد از ظهر |
مقالات عليه اين تلويزيون ضد ملي
 
من به خاطرثبوت ادعای خود شما را فرامیخوانم به دیدن سایت کابل پریس,وتعداد دیگر سایت ها وروزنامه ها.
چیزیکه دراین سایت نوشته شده است بدون شک به اثبات میرساند که گرداننده گان این سایت فقط افراد تنگ نظر,متعصب ودشمنان وحدت ملی وپیشرفت وترقی افغانستان هستند.
مهم تر ازان اینست که نویسنده نوشته ها معلوم نیست وهرکس هرچیزی خواسته نوشته کرده است.درچنین سایت ها گپ ازنوشته دورتر میرود ویکتعداد افراد به تعداد دیگر دشنام میدهند.
اگرچه من به آزادی بیان قویآمعتقد هستم وهرنوع سانسوررا رد میکنم,اما درضمن من معتقد هستم که هیچ نوع آزادی باید سبب سلب آزادی یا تجاوزبرعفت ,حرمت وحق دیگران نشود.آزادی بیان باید برای اهداف مجوزوروشن استفاده شود,ونه برای اهداف شوم وضد منافع ملی وبرای ترور شخصیت ها وزیرپا کردن حقوق دیگران.
ازهمین خاطرپیشنهاد میکنم که مراجع مربوطه سیستمی را بوجود بیاورند که کمپنی ها بدون ثبت کردن نام وآدرس درمراجع مربوطه وافراد واشخاص بدون ثبت کردن نام وآدرس سکونت درسایت یا روزنامه مربوطه اجازه فعالیت ونشرنوشته ها را نداشته باشند. که به این ترتیب ازیک طرف دست اندرکاران رسانه ها احساس مسؤلیت خواهد کردند,وازطرف دیگر مراجع قانونی خواهد توانستند با افرادی که ازاین وسیله با ارزش ومقدس سوءاستفاده میکنند,برخورد قانونی نموده وآنها را مورد تعقیب عدلی وقضایی قراردهند. من یقین دارم که تمام این سایت ها با مراجع مربوطه ثبت خواهد باشد,اما اینکه قانون بالای آنها تطبیق نمیشود,نتیجه آن جزاینکه وحدت ملی ازبین برود,چهره های ملی بدنام شود,دولت کنونی تضعیف شود وبالاخره زمینه بربادی دوباره کشور وحاکم شدن انارشی فراهم شود,چیزی دیگری نخواهد بود,ازهمین خاطرامیدوارم درضمن توجه کردن به تطبیق قانون درتمام عرصه ها به تطبیق قانون درقسمت تعقیب ونظارت رسانه ها نیزتوجه جدی صورت گیرد تا بدین ترتیب جلودشمنان افغانستان متحد وسربلند گرفته شود.
به امید موفقیت تطبیق کننده گان قانون
+ نوشته شده توسط محمد وفا در جمعه 15 آبان1388 و ساعت 6:21 بعد از ظهر |
مزاياي نامه هاي عاشقانه براي نامزد يا همسرتان !
اگر شما به تازگي نامزد کرده‌ايد و تمايل داريد روابط تان مستحکم تر شود براي همسرتان‌يک نامه‌ي عاشقانه بنويسيد!

بله ، شما اگر نامزد کرده‌ايد ‌يا چندين سال است که ازدواج کرده‌ايد ،  براي اين که روابط تان مستحکم شود نامه‌ي عاشقانه به همسرتان بنويسيد .
 
در اين مقاله با ما همراه شويد تا اظلاعات بيشتري را به دست بياوريد :
براي اين که  توجه فردي که به او علاقه مند هستيد را  بيشتر جذب کنيد‌يک نامه براي او بنويسيد .زيرا با نوشتن اين نامه دگرگوني‌هاي در دل و قلب طرف مقابل تان ايجاد خواهيد کرد . هيچ شک نداشته باشيد که نوشتن‌يک نامه‌ي عاشقانه مي‌تواند رابطه‌ي بين‌يک زن و مرد را دگرگون کند .
 
شما در نامه‌ي مي‌توانيد مسائلي از قبيل : اعتماد‌ي که به نامزدتان داريد  ، اظهار عشق و علاقه ، و ... را داشته باشيد .
 
در ابتداي دوران نامزدي معمولا افراد نسبت به طرف مقابل شان خجالتي هستند و مدتي طول مي‌کشد تا نسبت به‌يکديگر عادت کنند ، شما با نوشتن نامه‌هايي مي‌توانيد اين صميمت را تسريع بخشيد .
 
نوشتن نامه داراي چندين حسن  مثبت مي‌باشد  :
مانند اين که اگر‌يکي از نامزدها مثلا خانم‌يا آقا مجبور باشد مدتي را از شخص ديگر دور باشد ، با خواندن نامه‌هايي که بين شما رد و بدل شده است مي‌تواند شما را در هر لحظه در کنار خود احساس کند .
شايد پيش خود بگوييد : تلفن که هست ؟؟ با تلفن صحبت ميکنيم ؟
بله اين موضوع درست است که با تلفن نيز مي‌توانيد صحبت کنيد اما اگر شما به تازگي نامزد کرده باشيد و بعدا شوهر آينده تان بخاطر انجام کاري مجبور است  مدتي از شما دور باشد ، شما به خاطر زمان کمي که با‌يکديگر نامزد شده‌ايد شايد خجالت بکشيد که به او بگوييد دلتان براي او تنگ شده است ، دوست داريد هر چه زودتر برگردد تا او را ببينيد ، اما تمام اين موضوعات را مي‌توانيد در نامه مطرح سازيد تا همسرتان از اين موضوع و از علاقه‌ي شما نسبت به حودش اطلاع پيدا کند .
 
نتيجه‌ي ديگري که نوشتن نامه  دارد به ترتيب زير مي‌باشد  :
شما شايد کيلومتر‌ها و‌يا حتي قاره‌ها از همسر‌يا نامزدتان دور باشيد اما شما‌يا او با خواندن نامه‌هاي ديگري هميشه اين احساس را داريد که او نزديک شما است و دوري را کمتر احساس مي‌کنيد .‌يا اين که شما احساسات و‌يا صحيت‌هايي را که نمي‌توانيد در مقابل نامزدتان ابراز کنيد  بر روي کاغذ مي‌آوريد
 
زيرا شايد زماني که چشم در چشم نامزدتان باشيد خجالت‌يا هر صفت ديگري مانع از انتقال صحبت‌هاي تان به ديگري شود . براي اين که همسر‌يا نامزدتان با هر بار خواندن نامه‌ياد شما در ذهنش نداعي شود ، مي‌توانيد از عطر مخصوصي که شما هميشه از آن استفاده مي‌کنيد به نامه بزنيد تا او با خواندن نامه ، حتي بوي عطر شما را نيز استشمام کند .
 
اصطلاحات‌يا کلمات خاصي که هميشه به کار مي‌بريد را براي جلب توجه او با رنگ ديگري بنويسيد تا او با رسيدن به اين کلمه‌هاي لبخندي به نامه‌ي شما بزند .
مزاياي نامه هاي عاشقانه براي نامزد يا همسرتان !
اگر شما به تازگي نامزد کرده‌ايد و تمايل داريد روابط تان مستحکم تر شود براي همسرتان‌يک نامه‌ي عاشقانه بنويسيد!

بله ، شما اگر نامزد کرده‌ايد ‌يا چندين سال است که ازدواج کرده‌ايد ،  براي اين که روابط تان مستحکم شود نامه‌ي عاشقانه به همسرتان بنويسيد .
 
در اين مقاله با ما همراه شويد تا اظلاعات بيشتري را به دست بياوريد :
براي اين که  توجه فردي که به او علاقه مند هستيد را  بيشتر جذب کنيد‌يک نامه براي او بنويسيد .زيرا با نوشتن اين نامه دگرگوني‌هاي در دل و قلب طرف مقابل تان ايجاد خواهيد کرد . هيچ شک نداشته باشيد که نوشتن‌يک نامه‌ي عاشقانه مي‌تواند رابطه‌ي بين‌يک زن و مرد را دگرگون کند .
 
شما در نامه‌ي مي‌توانيد مسائلي از قبيل : اعتماد‌ي که به نامزدتان داريد  ، اظهار عشق و علاقه ، و ... را داشته باشيد .
 
در ابتداي دوران نامزدي معمولا افراد نسبت به طرف مقابل شان خجالتي هستند و مدتي طول مي‌کشد تا نسبت به‌يکديگر عادت کنند ، شما با نوشتن نامه‌هايي مي‌توانيد اين صميمت را تسريع بخشيد .
 
نوشتن نامه داراي چندين حسن  مثبت مي‌باشد  :
مانند اين که اگر‌يکي از نامزدها مثلا خانم‌يا آقا مجبور باشد مدتي را از شخص ديگر دور باشد ، با خواندن نامه‌هايي که بين شما رد و بدل شده است مي‌تواند شما را در هر لحظه در کنار خود احساس کند .
شايد پيش خود بگوييد : تلفن که هست ؟؟ با تلفن صحبت ميکنيم ؟
بله اين موضوع درست است که با تلفن نيز مي‌توانيد صحبت کنيد اما اگر شما به تازگي نامزد کرده باشيد و بعدا شوهر آينده تان بخاطر انجام کاري مجبور است  مدتي از شما دور باشد ، شما به خاطر زمان کمي که با‌يکديگر نامزد شده‌ايد شايد خجالت بکشيد که به او بگوييد دلتان براي او تنگ شده است ، دوست داريد هر چه زودتر برگردد تا او را ببينيد ، اما تمام اين موضوعات را مي‌توانيد در نامه مطرح سازيد تا همسرتان از اين موضوع و از علاقه‌ي شما نسبت به حودش اطلاع پيدا کند .
 
نتيجه‌ي ديگري که نوشتن نامه  دارد به ترتيب زير مي‌باشد  :
شما شايد کيلومتر‌ها و‌يا حتي قاره‌ها از همسر‌يا نامزدتان دور باشيد اما شما‌يا او با خواندن نامه‌هاي ديگري هميشه اين احساس را داريد که او نزديک شما است و دوري را کمتر احساس مي‌کنيد .‌يا اين که شما احساسات و‌يا صحيت‌هايي را که نمي‌توانيد در مقابل نامزدتان ابراز کنيد  بر روي کاغذ مي‌آوريد
 
زيرا شايد زماني که چشم در چشم نامزدتان باشيد خجالت‌يا هر صفت ديگري مانع از انتقال صحبت‌هاي تان به ديگري شود . براي اين که همسر‌يا نامزدتان با هر بار خواندن نامه‌ياد شما در ذهنش نداعي شود ، مي‌توانيد از عطر مخصوصي که شما هميشه از آن استفاده مي‌کنيد به نامه بزنيد تا او با خواندن نامه ، حتي بوي عطر شما را نيز استشمام کند .
 
اصطلاحات‌يا کلمات خاصي که هميشه به کار مي‌بريد را براي جلب توجه او با رنگ ديگري بنويسيد تا او با رسيدن به اين کلمه‌هاي لبخندي به نامه‌ي شما بزند .
+ نوشته شده توسط محمد وفا در جمعه 15 آبان1388 و ساعت 6:15 بعد از ظهر |
داستان زندگی یک دختر فراری‌
زمانی كه خانه پدرم بودم، بارها مطالب روزنامه ها و مجلات رامی خواندم كه نوشته بودند، فراری، دختر فراری این ور رفت، دختر فراری آن ور رفت، دختر فراری فلان كار را كرد و... و همیشه به این مطلب فكر می كردم كه چرا آنان فراری شده اند و نشریات و جراید نام دختر فراری را بر آنها می گذارند، البته تا حدی هم در رابطه با آن تحقیق كردم و متوجه شدم بیشتر آنها به خاطر مسائل خانوادگی از خانه گریزان می شوند.
هنگامی كه در محله ما مشخص شد، یكی از دوستانم به نام «زهره» به خاطر دعوای پدر و مادرش از خانه گریزان شده و لقب دختر فراری گرفته است، خدا را شكر می كردم به خاطر موقعیت اجتماعی ام، اما هیچگاه نمی توانستم، روزی خود را یك دختر فراری ببینم، آری من فراری ام، اما چرا؟ می خواهم برایتان از سرگذشت شومم بنویسم، سرگذشتی كه از مرگ مادرم آغاز شد.
من تنها فرزند پدر و مادرم بودم، سه سال پیش یعنی زمانی كه 15 سال بیشتر نداشتم، مادرم بر اثر بیماری سرطان درگذشت و مرا تنها گذاشت، من ماندم، یك خانه بزرگ و یك پدر. دیگر همه چیز من، پدرم شده بود، انیس من، مونس و همدم من. دیگر شب و روز من با پدرم صرف می شد و او هم انصافا تمام و كمال وقت خود را صرف من می كرد تا مشكلی عاطفی برایم پیش نیاید.
پدرم فروشگاه لوستر فروشی داشت و تقریبا كسب و كار او خوب بود، یك آپارتمان بزرگ در خیابان زعفرانیه تهران داشتیم و یك ماشین مدل بالا... اما افسوس كه مادرم خیلی زود ما را تنها گذاشته و غم عجیبی در دلمان به وجود آورد. داشتم برایتان می نوشتم، همه چیز خوب پیش می رفت، تا این كه پدرم تصمیم به ازدواج گرفت، یعنی من باید صاحب نامادری می شدم، نامادری كه نمی دانستم كی و چی هست؟
اما پدرم خیلی از او تعریف می كرد، به هر حال با رضایت خانواده پدری، ازدواج او با مینا، یك زن 36 ساله كه صاحب پسری 16 ساله، یعنی همسن و سال من بود صورت گرفت. حمید پسر مینا، در اصفهان زندگی می كرد، یعنی در همان جایی كه به دنیا آمده بود و پدرش از مادرش جداشده و به خارج از كشور رفته بود. مغازه ای از پدر حمید برای او مانده بود و او در آنجا كار می كرد.
مینا هم در اصفهان زندگی می كرد و گهگاهی برای مغازه خودشان كه یك لوكس فروشی بود، به تهران می آمد و لوازم تزئینی تهیه می كرد. در یكی از همان آمد و رفت ها بود كه به مغازه پدرم رفت و آنجا باب آشنایی آنها باز شد و پس از چندی تصمیم به ازدواج گرفتند. اما گویا حمید راضی نبود و می گفت: مادرم نباید ازدواج كند و كسب و كارمان را در اصفهان به امان خدا ول كند و به تهران برود. اما مینا هم برای خودش عقایدی داشت، او می خواست، در یك خانه بزرگ و لوكس زندگی كند و پس از مدتها ماشینی مدل بالا زیرپایش باشد، خب پدر همه اینها را داشت پس دیگر درنگ جایز نبود.
پیش از ازدواج، پدر مرا با خود به رستوران برد تا در آنجا با مینا آشنا شوم، مینا هم با رویی گشاده از من پذیرایی كرد و پشت سر هم «دخترم، دخترم» می گفت كه دروغ نگویم، مهر او بر دل من نشست و من هم تصمیم گرفتم او را مادر صدا بزنم. دو ماهی از ازدواج پدر و زندگی مینا در خانه ی ما نمی گذشت كه متوجه حركات مشكوك مینا شدم، تلفن های مشكوك به این ور و آن ور و...
خیلی دوست داشتم. سر از كار او درآورم. در همین زمان بود كه حمید هم از اصفهان چند روزی به خانه ما آمد. حمید پسر خوب و مودبی بود و در حرفهایش مشخص بود كه از ازدواج مادرش به هیچ عنوان راضی نبوده است. حمید می گفت: «مادرم، باعث شد كه زندگی ما متلاشی شود، او حركات مشكوكی انجام می داد و دائما پدرم با او دعوا می كرد، تا این كه آخر، پدرم طلاق او را داد و یك مغازه برای من گذاشت و به خارج از كشور رفت. از آن روز به بعد من به همراه مادرم تنها زندگی كردم، اما، امان از دست مادرم كه به هیچ عنوان دوست ندارم او را مادر صدا بزنم، حال او می خواهد زندگی پدرت را بپاشد، او زن مورد اطمینانی نیست، خیلی باید مراقب خودتان باشید.»
به فكر فرو رفتم، آخر چه طور می شود یك پسر چنین با مادرش رفتار كند، مگر مینا چه كار می كند. حمید ادامه داد: مینا، مادر من است اما مشكل اخلاقی دارد.
به خودم گفتم: آخر چه طور چنین چیزی امكان دارد؟ مگر می شود؟ اگر این طور بود، پدرم حتما می فهمید. كه حمید ادامه داد: به چه چیزی فكر می كنی، به این كه لابد پدرت نفهمیده! معلوم است، نمی فهمه، چون مینا ماری است خوش خط و خال. او آمده برای تصاحب ثروت پدرت.
به هر حال حمید رفت و روزها به همین منوال می گذشت و شك من به مینا بیشتر و بیشتر می شد. یك شب از نبود مینا، نهایت فرصت را بردم و به پدرم گفتم: مینا برای تصاحب ثروتت آمده، او تو را دوست ندارد و زمانی كه تو در خانه نیستی، من شاهد تلفن های مشكوك او هستم، او با آدم های مشكوك در رابطه است. پدر چرا نمی فهمی؟ اما پدرم به جای این كه به حرف های من اعتماد كند، در كمال بی رحمی سر من داد زد و شروع به ناسزا گفتن كرد: «دختره ابله، تو نمی فهمی، تو شعور نداری، تو به مینا حسادت می كنی، آیا او تا به حال از گل بالاتر به تو گفته؟»
واقعا هم این طور بود، او با من واقعا مهربان بود، اما گویا پس از بازگشت او به خانه، پدرم گفته های مرا درباره مینا با او در میان گذاشت و از فردا بود كه مینا عوض شد. صبح زود كه می خواستم به مدرسه بروم، گفت: زری خانم خودم شما را می رسانم، متوجه شدم كه صبح سوار ماشین پسرها می شوی و آن ها تو را به مدرسه می رسانند، گرچه به پدرت هم گفتم.
خدای من او چه می گوید؟ من و این كارها؟ خلاصه روزها به همین منوال می گذشت تا این كه یك روز او مرا كشید كنار و گفت: زری خانم، لطف كن، دوستان پسرت وقتی زنگ می زنند، گوشی را خودت بردار، نه من كه بعد گوشی را قطع كنند، البته این را هم به پدرت گفتم...
دیگر كاملا مشخص بود كه مینا با من چپ افتاده و كاری دیگر نمی شد كرد. مشخص بود كه او كاملا بر روی فكر و ذكر پدرم، تسلط پیداكرده. نمی دانم چه طور می شد، نظر پدر را در رابطه با خودم عوض كنم.
یادم می آید یك روز چنان به خاطر گفته های مینا از دست من شاكی بود كه با كمربند به جانم افتاد و گفت: «چشم و دلم روشن، حالا پسرها می آیند، زنگ خانه را می زنند و تو را می خواهند»!؟
- نه بابا، این حرفها چیه، دروغ می گه...
ـ خفه شو، ببند اون دهنتو... دیگه نمی خوام چیزی بشنوم.
باز هم روزها و شب ها می گذشت تا این كه دوباره حمید برای دیدن مادرش به خانه ما آمد. پدر و مادر شب به مهمانی رفتند و من و حمید در خانه تنها ماندیم. از هر دری صحبت كردیم و گفتیم، درس، كار، دنیای موزیك و سینما و...
صبح كه از خواب بیدار شدم، دیدم حمید دم در ایستاده و مینا به او ناسزا می گوید: احمق، این دختره عوضی است، تو چرا حرفش را گوش كردی...
ـ مادر معلوم است كه چی می گی؟ چرا مزخرف حرف می زنی؟
و در خانه را محكم بست و رفت.
شب كه پدرم به خانه آمد، یك راست به سراغ من می آمد و دوباره همان آش و همان كاسه. دیگر نمی توانستم. این وضع را تحمل كنم. زندگی برایم تیره و تار شده بود و من دیگر تحمل این همه سختی را نداشتم. تصمیم گرفتم از خانه بروم. كیف و وسایلم را جمع كردم و از خانه بیرون زدم.
كجا باید می رفتم؟ كجا؟ا نمی دانستم، ابتدا به خانه یكی از دوستانم رفتم و جریان را برای او گفتم، اما او گفت:
زری، تنها دو سه روز می توانی این جا بمانی، چون به دروغ باید به پدر و مادرم بگویم كه والدینت به مسافرت رفته اند و گر نه، شك می كنند. دو سه روز به همین شكل گذشت و سپس به خانه دوست دیگرم رفتم، دو سه روز هم آنجا بودم، دیگر هیچ راهی برایم نمانده بود، به یاد نوشته های جرایدی افتادم كه نوشته بودند معمولا دختران فراری در پارك ها زندگی می كنند، پس به ناچار به پاركی رفتم در مركز شهر... حال شانس آوردم كه تابستان بود و جا برای خوابیدن در پارك بود.
شب اول را با ترس و لرز در آنجا گذراندم و خدا خدا می كردم كه اتفاقی برایم نیفتد. شب اول هیچ اتفاقی برایم نیفتاد چرا كه سعی كردم خودم را از چشم نگهبان آن پارك بزرگ و افراد مشكوك مثل خودم پنهان كنم. روز دوم بی هدف در خیابان ها راه می رفتم، دیدم پسری با ماشین جلوی پایم ترمز كرده، پول زیادی همراهم نبود. گرسنه بودم، خسته بودم، ناتوان بودم، اصلا متوجه نشدم كه چطور شد، سوار ماشینش شدم و به همراه او رفتم، اسمش كیومرث بود، به من گفت از خانه فرار كردی؟ پرسیدم: از كجا این قدر مطمئنی؟ گفت: من شیطون هایی مثل تورو خیلی خوب می شناسم، از قیافت معلومه دیشب رو در پارك یا جای دیگری گذراندی، خستگی از چشمات می باره. تعجب كرده بودم و خیلی جدی به او گفتم: «آره تو درست می گویی، من فراری ام، یك نامادری احمق و یك پدر نادان مرا به این روز انداختند، حالا كه چی؟»
ـ حالا كه هیچی، دختر عجیب و غریب، می خوام به تو كمك كنم، اگر اعتماد كنی، می توانی به خانه ما بیایی.
- خانه شما؟ مگر پدر و مادرت چیزی نمی گویند؟
- نه بیا، مشكل ندارد، آنها حاضرند به دختری معصوم مثل تو كمك كنند.
به خانه آنها رفتیم، اما خبری از پدر و مادرش نبود، كیومرث گفت: به تو دروغ گفتم، خواستم تو را به این جا بكشانم، اگر می گفتم پدر و مادرم خانه هستند تو نمی آمدی، اما خیالت راحت باشد، من پسری نیستم كه مشكلی برای تو درست كنم، خیالت راحت باشد. و به واقع هم همین طور بود چهار روز در خانه آنها بودم و مشكلی برای من به وجود نیامد، در آن مدت فهمیدم كه او بچه گرگان و از یك خانواده پولدار است و پس از قبولی در دانشگاه به تهران آمده و پدرش برای او یك خانه كرایه كرده است.
بگذریم. دو هفته از حضور من در خانه كیومرث گذشته بود. كیومرث فصل تعطیلات دانشگاهی اش بود، اما پس از آشنایی با من تصمیم گرفت كه در تهران بماند.15 روز بعد از حضور من گذشته بود و من دیگر عاشق كیومرث شده بودم.
شب ها به رستوران می رفتیم و برایم خرید می كرد. و پس از مدتی سرانجام اتفاقی كه نباید می افتاد، افتاد و من...
سه ماه از حضور من در خانه كیومرث گذشته بود و ما با هم زندگی می كردیم تا این كه دیدم، او یك روز با یك دختر دیگر به خانه آمد. او هم مثل من فراری بود. اما بسیار بی پروا و گستاخ و مشخص بود كه سال هاست فراری است.
كیومرث به من گفت: «زری جان، دیگر به اندازه از تو نگهداری كردم، مهمانی بس است، اگر جای دیگری سراغ داری بروی برو.»
به همین راحتی، مرا فروخت، مرا كه به او دل بسته بودم و حتی بارها صحبت از ازدواج به میان آمده بود، اما همه حرف بود و خیال باطل. من هم وسایلم را جمع كردم و رفتم.
 حال از آن روزها نزدیك یك سال می گذرد و من دیگر نمی دانم كی هستم، هر روز و هر شب یكجا بودم، یك روز خانه این بودم، یك روز خانه آن، یك روز اجیر فلان خانه شدم و روز دیگر... و حالا دیگر من یك فراری حرفه ای و بی پروایم. فراری. من به همین راحتی لقب دختر فراری را گرفته ام. خیلی دلم می خواهد بروم پیش پدرم و انتقام خودم را از او بگیرم. خیلی دلم می خواهد بدانم آیا مینا اموال پدرم را تصاحب كرد یا نه؟ اما نمی دانم با چه رویی بروم و به آنها چه بگویم...
+ نوشته شده توسط محمد وفا در پنجشنبه 14 آبان1388 و ساعت 12:12 بعد از ظهر |

طنز کمباور کابلی

نویسنده :  Afghan Blogger

 

طنز ها و هجویات منظوم کمباور کابلی در سالهای اخیر ، در نشريات برونمرز و ادبيات سياسی کشور آشوب زده مان ، برجسته گی خاص دارد. اين طنز ها ی منظوم بر حساس ترين و عمده ترين نقيصه ها ، نارسايی ها، درد و داغ ملی ونامردمی ها ، انگشت می گذارد. موضوع و « تم » های که کمباور کابلی ، بر ميگزيند ، بسيار جالب و تماشايی است، مثلا اين که رييس جمهور کشور، در سرزمين پر از تبعيض افغانستان با پوشيدن يک چپن ابلق شمالی، ادعای جانبداری از همبستگی ملی ميکند! يا برای پيداکردن و منزوی ساختن جاسوس های ممالک همجوار و دول به اصطلاح متحابه! ، با واليان واستانداران کشور « ميتينگ» برگذار ميکند، واز والی ها برای « جاسوس گيری» طلب امدادميکند، در همانحال که برخی ازين واليان خود جاسوس اجانب اند

يا تاخت و تاز خروس های جنگی پارلمان بر يک مرغ ....

هجويه ها ی کمباور کابلی از نظر آراسته گی زبان ، بديع و بيان و ايجاز نيز در اوج است ، برخلاف ديگران که ادعای طنز نويسی منظوم دارند ، خر شان در ميدان فصاحت ، می لنگد و اوزان عروضی را اصلا وابدا از هم تشخيص نمی توانند. هر کس طنز منظوم ميگويد ، بايد حداقل وزن و بيوزنی را از هم باز شناسد ! ديالوگ های خبری که گاه به نام طنز به خورد مردم داده ميشود ، يا فحشنامه های رکيک، هر گز « طنز » نيست . ظنز در ادب پارسی از انواع ادبی ديرينه سال است ، انوری ابيوردی ، عبيد زاکان وايرج از سر دمداران طنز وهجو پارسی شمرده ميشوند . درين جا از گونه گون طنز ها و هجويات کمباور کابلی ، پنج نوشته نقل ميشود :

جنايتکار جنگی رفت از ياد!

کمباور کابلی

جنـــايتــــــکارجنـــــگی رفت از ياد

خـــــط وخال پلنـــــــگی رفت از ياد

نبرد کارته ، افـــــــــــــــــشار وسيلو

و جنگ کوته ســـــــنگی رفت از ياد

خرابی های مــــــــــيوند وسر چوک

نميـــــــــدانم چه رنگی رفت از ياد ؟

دکان بيــــــــــنوا را چـــــــورکردن

تجـــــــــــاوز بر تبنگی رفت از ياد

عــــــــــروس تازه را از خانه بردن

به « جيپ » بادرنگـــی رفت از ياد

رياست تا وزارت تحـــــــــــفه دادن

به هر چــــرسی وبنگی رفت از ياد

سپردن ميهن خودرا مجـــــــــــانی

به دستان فــــــــرنگی رفت از ياد

ازين شورا ی بوش آورده ، بگذر

زمـــــــان نام و ننگی رفت ازياد!

چپن جلالتمآب کرزی و باقی قضايا !

اين چپن رمز دروغ است وفريب

اين چپن در خور يک دولت نيست!

اين لباسی است که از بهر تفنن پوشد

وقتی يک مرد شمال ، بر نشيند سر اسپ

يا «عوام» آويزد

از پی ورزش و گردش بر دوش .

اين چپن در خور يک دولت نيست .

+++

سال ها کوشيديم ، کارمند دولت

چون به دفتر برود

مثل آدم باشد!

مملکت تابع قانون باشد

مرد دفتر به تنش، کرتی وپتلون باشد،

نه لباس گيبی، يخن پنجابی ،

چپلک پاکستان !

تو به اين گونه لباس

جيلک وقره کل وتشکيلات

وقتی از ملک سفر می کنی

آن سوی بحار

وترا می نگرند:

پشت مکروفن وسن

کاغذ ت اندر مشت

بسته زنبيل گدايی در پشت !

من دلم می خواهد که زمين چاک شود :

تا بروم در سوراخ.

تو بيا ، دور مرو ، جان پدر ،

به « مشرف »۱ بنگر :

او نماينده يک کشور پنجاه ساله ست !

تو نماينده اقوام کهن،

تو نماينده فرهنگ هزاران خورشيد .

عجب آن است که « مشرف » آموخت

طرز پوشيدن پتلون و نشستن در جمع !

تو هنوزت به تن است :

چپن چاپ انداز !

ولباسی که نه « رسمی » است نه شيک

نه برازنده يک دولتمرد .

اگر اين « تمثيل » است!

ونشان از « وحدت ملی » دارد!

که دروغی است بزرگ

و فريبی است عيان!

+++

وقتی د ر مرکز يک دانشگاه

يکی فاشيست مآب،

که به دستو ر « اجانب » :

درين عرصه رياست دارد ؛

به يک ا ستاد تشر می زند و ميگويد :

« نام ا ين محوطه ، « پو هنتون » است،

گفتن واژه ديگر ، ممنوع است!

+++

وحدت ملی ، اگر اين باشد:

که بسا جانی ودزد،

همه آنان که تجاوز کردند

به زن وکودک خلق

و به راکت بستند :

خانه و ودفتر وبيمارستان

همه از دست تو فرمان وزارت گيرند

همه از سوی تو منشور وکالت يابند .

اين خيالی خام است .

قصه ای بدنام است.

پانويس_۱ رييس دولت پاکستان

ماجرای احمدی نژاد و بادنجان رومی !

(طنز سياسی)

هفته پيش وقتی آقای احمدی نژاد از سفر فرنگ برگشت، يکراست رفت به جانب مجلس شورای اسلامی. مطلع گشته بود، برايش «پاپوش» دوخته اند، تا به حدی که در نظر است، استيضاحش کنند، که چرا درين موقعيت حساس ، کشور را رها کرده، سفر خارج را ه انداخته، چرا در باره برنامه هسته ای ايران ، حرف های تند زده و احتمالا خاطر آمريکا ييها را آزرده است!

البته چيز های ديگری هم فهميده بود،آخر ايشان که فقط يک سياستمدار نيست، يک « سوپر من » هم است.! می گويد با « عالم ارواح » ارتباطی تنگاتنگ دارد!

آقای احمدی نژاد ، وقتی وارد تالار شورای اسلامی شد، سلام بلندی داد، رفت بالای ستيژ، بدون کاغذ وقلم، شروع کرد کرد به ايراد خطابه:

« برادران من . اميد است خوش وخرم باشيد. من تعجب ميکنم . خيلی هم تعجب ميکنم، وقتی از کشور خارج می شوم ، يعنی سفر ميکنم ، تمامی عالم مرا دوست دارند، همه دور من حلقه می زنند. همه حرف های مرا گوش می کنند،دقيق تر بگويم ، بيانات مرا مثل نقل ونبات با خود ميبرند، در صفحه نخست جرايد ورسانه ها شان منعکس می کنند. دوشيزه گان ازدواج نکرده وتوپول موپول با من عکس می گيرند، جوانان از بنده امضا می گيرند، امريکا مثل مو ش از من می ترسد، اتحاديه اروپا ، تا مرا ميبيند، سوراخ می پالد که خود را مخفی کند!، اتحاديه عرب بدون حرف من ، آب نمی خورد، اصلا دنيا دارد، احمدی نژادی ، ميشود ! نمی خواهم بگويم ، من مرکز عالمم، اما اگربگويم ذره ای دروغ درآن نيست، قسم ميخورم به سر خودم . !

شايعه کرده اند،آمريکا ميخواهد حمله کند ، نميدانم ميخواهد ، فلان بکند، مگر من مرده ام؟ قربان تان برم ، چرا در باره اين خدمتگار دين ودولت ، شک پيدا کرده ايد، مگر خدا نگفته که بسياری از شک وشبهه ها ، گناه وعصيان است ؟ چرا در داخل مملکت عليه من اينهمه بد وبيراه گفته شود، چرا می خواهيد، اسلام ، شکست بخورد؟، چرا روح امام زمان را آزرده می کنيد، ايشان هر شب ، در خواب من ، تشريف می آورند و به من برنامه می دهند!

درين وقت ، آقای احمدی نژاد، يک دستمال کاغذی از جيب درآورد، احتمالا ميخواست گريه کند، اما نمايندگان ملت اورا مجال ندادند، غلغله ای در مجلس برپا شد، يکی می گفت « بی برنامه وبی قول وقرار آمده تالار شورا، مگر اينجا خانه خاله است ؟ » يکی می گفت، « عمو جان، اينهمه که در مورد سلاح هسته ای صحبت می کنی ، يک بار هم شده ، در باره ، قيمت گوجه فرنگی (بادنجان رومی) حرف بزن. پدر ايرانی ها درآمد! مگر ديده بودی ، گوجه فرنگی، کيلوی ۳۰۰۰ تومان!، شنيده بودی تو وخدايت!

همين دوسال پيش کيلوی پنجاه تومان بود ، در دوره محمد رضاشاه طاغوت که يک کيلو گوجه ، فقط يک تومان بود! باز جلسه شورا دچار همهمه و غوغا شد. هر کسی چيزی می گفت. البته خبرنگاران ، اجازه عکسبرداری نداشتند، ورنه سوژه های کميابی ، بدست آمده بود!، شايد پس از نيم ساعتی نظم وآرامش دوباره در اجلاس ، پديد آمد.

احمدی نژاد با لحنی تلخ گفت ، پس مساله سر لحاف ملا ست؟ آخر عزيزان من، چاکر تم، نوکرتم، نرخ گوجه فرنگی چه ارتباطی دارد به رياست جمهوری؟ اين شايد بيشتر مرتبط باشد به سازمان هوا شناسی !

خوب ، تشريف ببريد اين جنس را از اماکن دور تر ، تهيه کنيد، مثل اينکه در نزديکی منزل من، کيلوی ۱۲۰۰ تومان است!، آری ، ۱۲۰۰ تومان.

احمدی نژاد دست برد در جيبش که بازهم دستمال کاغذی د ر بياو رد واين بار عرقش را پاک کند، تا رفت دوباره به بياناتش ادامه دهد که ناگهان متوجه شد، حتا يک نماينده ملت هم حضورندارد، همه غيب شان زده، همين ! فقط صندلی های خالی باقی مانده، حتا خبر نگاران هم گريخته اند!

احمدی نژاد رو کرد به دستيار ش، پرسيد: « آقايون کجا رفتند؟»

دستيار گفت « گمان ميبرم ، رفتند دنبال گوجه فرنگی ، وقتی شما فرموديد، کنار منزل شما گوجه کيلوی ۱۲۰۰ پيدا ميشود، خوب، اين خبر بقول فرنگی ها مثل يک « شاک» بود. همه خواستند از موهبت ا ين ارزانی برخوردار شوند، وامشب از خجالت زن وبچه شان دربيايند!

احمدی نژاد گفت :« خوب تکليف ما چه ميشود؟ بمانيم يا برويم؟»

دستيار گفت « فکر ميکند تا نيم ساعت ديگر نمايندگان محترم دوباره برگردند، به دليل اين که اکثر لوازم و قرطاسيه شان ، روی صندلی ها هست» در حدود سی واند دقيقه بعد سر وکله وکلای ملت پيدا شد، با عمامه های نامرتب و کفش های لجن آلوده، از ميان آنان، يکی جلو آمد وتقريبا د ر مقابل احمدی نژاد فرياد زد،«« چه عرض کنم آقا ، خلاف به عرض تون رسانيده اند، همان ۳۰۰۰تومان است، فقط يکجا می گفت اگر کيسه ای بخريد، کيلوی ۲۹۵۰ تومان ،همين !؛ بر محمد و آل او صلوات !»

يک نماينده ديگر گفت« اگر منظور تان از اماکن دورتر که گوجه فرنگی ، ارزان عرضه ميکند ، برون مرز های خود مان ، يعنی مثلا ، افغانستان ، باشد، خوب آن که پاسپورت ميخواهد ، هوا پيما ميخواهد وازين خرت وپرتها..» احمدی نژاد گفت « زنگ ميزنم ، آقای سيد حسين انوری ، استاندار هرات ،مقداری گوجه فرنگی بفرستد تهران » چند تا از نمايندگان يک صدا گفتند، « اختيار داريد آقا، مگر انوری ، کارمند شماست؟ مگر هرات ، مال ايران است؟» احمدی نژاد گفت« جوش نزنيد، آ قای انوری هم از خود ماست !»

وزيران وطن زير سوال اند

شنيدستم كه كرزي امر فرمود

بگيرند مخبران دفتري را

به كلي قدغن و موقوف سازند

زكشور رسم جاسوس پروري را

كه را مامور اجرا آت فرمود:

گمانم سيد حسين انوري را!

چنين والي كه خود جاسوس باشد:

چسان در قبضه گيرد داوري را؟

وزيران وطن زير سوال اند

به آب انداز حكم سرسري را

رييس مملكت مامور و معذور

سيا افگنده جنگ زرگري را!

مانند وزيران وطن ، بی هنرم کن

آزرده ام ای چرخ تو آزرده ترم کن

بد نام تر از «بوش» به هر بوم وبرم کن !

« پنجاب » چو دستور فرستد، شرفم کو

باشد چو « مشرف» پدرم، بی پدرم کن!

کشور چو شده مرکز جاسوسی عالم

خيراست، تو«ديش واشر» ملک دگرم کن !

تا مفت شود قصه آبادی ميهن

چون دولت کرزی همه جا کور وکرم کن

در کشور من عقل به يک سکه نيرزد ،

خواهی به وزارت برسم، کره خرم کن!

گر رشوه گرفتم به ولسوالی مرغاب

بردارمرا والی شهر کنرم کن

«مرتد» نشدم گر به عدا لتگه سياف

اعدام به دستور امير قطرم کن

شورای وطن جای « سياه سر» نبود، هان!

گر گرگ بيابان نشدم ، گربه نرم کن!

خواهی که زيانی نرسد ، خواب خوشم را

مانند وکيلان وطن ، بی هنرم کن!

 

+ نوشته شده توسط محمد وفا در چهارشنبه 13 آبان1388 و ساعت 5:31 بعد از ظهر |

 

شرنگ، شرنگ،...(صدای تیلیفون کرزی در نیویارک)

کرزی: الو... بلی...؟!

بوش: هلو، مستر کرزی! مه جورج بوش استوم. چطور استی، آغای کرزی؟

کرزی: الو، مستر بوش! بعد از سالها! چطور شد که احوال ما ره گرفتی؟ مه فکر نمی کدم که برایم زنگ بزنی.

بوش: چرا آغای کرزی؟ مه خبر بودم که ده نیویارک رسیدی. اگرچه مثل چند سال پیش، روزانه دو سه دفعه همرایت گپ نمیزنم، اما هنوز هم از هر قدمی که می برداری خبر میشوم.

کرزی: از هر قدمی که بر میدارم خبر میشی؟ یعنی که....

بوش: آآآآ، وار خطا نشو! هیچ گپی نیس! اگر چه اف. بی. آی. بریم خبر داد که دیشب طرفهای یکی دو بجۀ شب، چند دفعه از اتاق هوتلت خارج شدی و در سر سرک گاهی در یک چارراهی و گاهی در چار راهی دیگر ایستاد میشدی. خدا کند که خیریت باشه.

کرزی: آ، آ، نی بیخی خیریت اس....

بوش: خوب، مه همین قدر خواستم یاد آوری کنم، به خاطری که به من گفتند که در جاهایی که خود گشت و گذار کردی و ایستاد شدی، چند تا پاکتهای پلاستیکی که یک رقم پودر سفید در خود داشتند هم پیدا شده....

کرزی: پاکتهای پلاستیکی؟! حتماً غلط فامی شده. خودت خو میفامی که مه ....

بوش: نی، بیغم باش! کار خودت به بوجی اس. ای خلتا کار اشتکهاس. از بوجی و پودر سفید گپ زدیم، قیوم جان یادم آمد. کجاس، ای ناجوان؟ نیامده؟

کرزی: نی متأسفانه آمده نتانست، اما سلام بسیار میرساند.

بوش: والیکم. راستی چی پروگرام داری؟ امروز یک کمی وخت داری؟

کرزی: بری خودت هر قدر وخت که بگویی دارم. خیریت خو بود؟

بوش: هیچ! یک کسی میخایه به دیدنت بیایه! از جملۀ جنس لطیف هم اس.

کرزی: (ناخود آگاه چشمش به چشمک زدن آغاز میکند) کی اس؟ نامش چیس؟

بوش: هیجانی نشو! ای ملاقات یک ملاقات رسمی خواهد بود.

کرزی: ملاقات رسمی؟ همرای کی؟ چرا ای نفر میخایه همرای مه ببینه؟

بوش: کسی که به دیدنت میایه نامش سارا پلین اس. امی نامزد معاون رییس جمهور آینده را میگویم.

کرزی: سارا پلین! امو خانم مقبولک را میگویی؟ اما چرا او میخایه که همرای مه ببینه؟ چرا نامزد ریاست جمهوری، آقای جان مککین، همرای مه نمیخایه ببینه؟ فکر میکنم که قدر مه از همین حالا پیش اینها کم اس!

بوش: آغای کرزی، عصبانی نشو! دلیلی که خانم پلین میخایه همرایت ببیند این اس که .... خودت خو میفامی که سارا جان تا حالی حتی همرای یک شاروال از کشورهای دیگر هم دیداری نداشته. ما فکر کردیم که اگر همرای خودت ببینه، و یک قطعه عکس همرایت بگیره، باز میتانه در سوانح خود بگویه که همرای رییس جمهورای دیگر کشورها دیدار کرده و به اصطلاح در مسایل بین المللی یک کمی یاسینش پخته اس...

کرزی: روزهای اول ریاست جمهوری مره به یادم آوردی! وقتی که تو مره از گمنامی به ریاست جمهوری رساندی، ساراجان خو حتماً کارش جور میشه!

بوش: بلی، از همین خاطر ما فکر میکنیم که خودت به اساس چیزی که سر خودت گذشته، میتانی سارا جانه یک کمی کمک کنی و از تجربه ات برایش بگویی! به هیچ تیاری هم ضرورت نداری!

کرزی: آ، خوب گفتی! روانش کو! مه میفاموم که در بارۀ چی همرایش گپ بزنوم!

بوش: در بارۀ چی؟ در بارۀ مشکلات افغانستان گپ نزنی، که سارا جان خوده گم میکنه!

کرزی: نی، مه چی وخت ده قصۀ افغانستان بودیم، که آلی همرای این گپها سر سارا جانه به درد بیاورم. من دربارۀ یک موضوع بسیار مهم همرایش گپ میزنم – دربارۀ میرویس جان. من مطمئن هستم که سارا جان تا به حال نمی فهمد که "میرویس" چی معنا میدهد. وقتی معنای "میرویس" را برایش بگویم، و تشریح کنم که ریشه اش چیست و از کجا آمده.... (توت، توت...صدای تیلیفون کرزی).

 

+ نوشته شده توسط محمد وفا در چهارشنبه 13 آبان1388 و ساعت 5:28 بعد از ظهر |

اینه ببی که مردم تمام روز پشت کرزی صیب بد و رد میگه، پشت نظام بد میگه، پشت دیموکراسی بد میگه، پشت مارکیت بازار آزاد بد میگه و غیره و غیره، اي نا شکري نیس چیس؟ نمی فامم که مردم چرا اي پیشرفت و اصلاحاتی که بعد از سقوط طالبها ده وطن بوجود آمده نادیده میگیرن

 نويسنده: دلسوز

مفهوم حدیث پیامبر اسلام حضرت محمد صلی الله علیه وسلم است که میفرمایند: "وقتیکه حیای تو ازبین رفت هرکاری را که خواسته باشی انجام بده". هدف این حدیث مبارک اینست که درصورتکه یک انسان از خداوند و بندگانش حیا نکند هر نوع کاربدی را که نفس اش خواسته باشد به شکل سری و علنی انجام داده و به کمال افتخار در مورد آن سخن میزند. حدیث مذکور درمورد تعدادی زیادی از مسئولین و مامورین دولتی ما صدق میکند که جان و مال ملت غمدیده ما را به تاراج برده و میبرند. حکایت ذیل نمونه بسیار اندکی از یک مامور عادی دولت را بیان میکند که در مدت بسیار کم به فضل رئسا و مسئولین عالیرتبه اش و با استفاده به اصطلاح خودش از "دیموکراسی" و "مارکیت بازار آزاد" خزانه ملت را چور کرده از زندگی فلاکتبار خرکاری به مرتبه قصرداری رسیده است.

روزی از روزها در نزدیکی مسجد جامع وزیر محمد اکبرخان قدم میزدم ناگهان صدای شرین تلاوت قرآن شریف از بلندگوی مسجد بگوشم رسید. فکر کردم که وقت نماز خو نسیت لذا حتما کدام مجلس فاتحه خوانی جریان دارد. در دلم به مرحومی دعای مغفرت کره چون کار عاجلی نداشتم خواستم داخل مسجد شریف شده از شنیدن تلاوت قرآن شریف فیض برده وهمچنان در غم و درد یک فامیل هموطن و مسلمان خود چند لحظه شریک شوم. در پارکنگ مسجد و در اطراف سرک عمومی موترهای لکس، افراد مسلح و به اصطلاح کش و فش زیادی بنظرم رسید. فهمیدم که مرحومی حتما به یگان فامیل و یا گروه بانفوذی ارتباط دارد ولی باز هم ضرور دانستم به دعایش داخل مسجد شوم. در داخل مسجد دیدم که تعدادی از چهره های سیاسی و مسئولین عالیرتبۀ دولتی اکثرآ در لباس های سفید تشریف داشته موره های تسابیح سنگی وجلادار خویش را به سرعت زیاد تاوبالا میاندازند که گویا در ذکروفکر خداوند غرق و از ترس مرگ، حساب و کتاب در روز قیامت دنیا ومافیها را ترگفته باشند.

مجلس فاتحه خوانی پایان یافت دیدم که یکی از دوستان بسیار نزدیک من نیز در مجلس حضور داشت و از تقرب به شخصیتهای مهم و عالیرتبه لذت میبرد. به بسیار آهستگی نزدیک من آمده بعد از سلام و کلام در گوشم گفـت: "دوست عزیز، از دیدنت بسیار خوش شدم، ولی باید ازهمی فرصت استفاده کرده با این معززین معرفی شوی، فکر نکو مه معرفیت میکنم". فرمایش دوستم را پذیرفته شرف مانده نباشی و سلام علیک را با تعدادی از مقامات حاصل کردم. درین جریان نزیدک یک شخص قد بلند و تنه دار شدیم که آثار پولداری و ثروتمندی در رنگ و روی و لباسش تجلی میکرد. دوستم ازمن پرسید: "مدیر صاحب را نشناختید؟" گفتم: چهره محترم شان آشنا معلوم میشود ولی با عرض معذرت اسم گرامی شان بیادم نمانده. دوستم خنده کرده به شکل مسخره آمیز گفت: "بخیالم که ذهنت را غریبی بسیار ضعیف ساخته، دوستان سابقه و هم مسلک خوده هم ازیاد کشیدی! اینها جناب مدیر صاحب "پاک پهلوان" هستند، یکی از دوستان بسیار نزدیک ماوشما و یکی از موفقترین و پاکنفسترین همکاران ما در وزارت "جیب" هستند". بعد ازتعارف مختصر مدیر صاحب بسیار اصرار کرد تا چند لحظه با هم در گوشه مسجد نشته قصه کنیم. فرمایش وی را پذیرفته با هم نشستیم، پهلوان صاحب که میخواست درهمین لحظات بسیار کوتاه تمام علم و دانش و خاطرات و اندیشه های سیاسی- اجتماعی-اقتصادی خود را با من شریک سازد، ریاست مجلس را بعهده گرفته کوشش میکرد به کسی دیگری نوبت سخن گفتن را ندهد. بعد از احوال پرسی عنعنوی، مدیر صاحب بدون مقدمه چنین اعلام داشت: "مه خو نمی فامم که امی مردم افغانستان چرا ایقه نا شکر استن!". با کمال تواضع پرسیدم: "شاید همینطور باشه ولی با عرض معذرت، مدیر صاحب، هدف شما ره نفامیدم؟". پهلوان صاحب هیجانی شده جواب داد: "اینه ببی که مردم تمام روز پشت کرزی صیب بد و رد میگه، پشت نظام بد میگه، پشت دیموکراسی بد میگه، پشت مارکیت بازار آزاد بد میگه و غیره و غیره، اي نا شکري نیس چیس؟ نمی فامم که مردم چرا اي پیشرفت و اصلاحاتی که بعد از سقوط طالبها ده وطن بوجود آمده نادیده میگیرن، ای سرکها ره ببی، ای تعمیرا ره ببی، ای رشد اقتصاد مردمه ببی، مردم ده کابل غیر از دالر از دیگه چیزی گپ نمی زنه، یک دفعه روی مردم از خاک بالا شد، ولی باز هم اي مردم ناشکری میکنه، حیران ماندیم حیران"!. درحالیکه تسبیحش را بالا و پایین میانداخت، و تفهایش از دهنش باد میشد پهلوان صاحب با کمال افتخار و بی شرمی ادامه داد: "اینه اول مره ببی، یک آدم غریب کار و یک مامور عادی دولت بودم، به شما معلوم اس، ده زمان نجیب، مجاهد و طالب چه مشکلاتی

 

+ نوشته شده توسط محمد وفا در چهارشنبه 13 آبان1388 و ساعت 5:4 بعد از ظهر |

 

انتخابات و انتصابات در افغانستان

 نويسنده: کاوه غرجی

 

دولت تنها در افزایش آمار و ارقام به دست نمی آید. مردم تا هنوز پیروزی نودونه در صد صدام حسین دیکتاتور عراق و پیروزی حسنی مبارک درانتخابات بی رقیب مصر را به یاد دارند. این اشخاص نیز آرای بیشتری نسبت به کرزی داشتند اما در اذهان عامه مردم عراق و مصر و کشور های خارجی هیچگاه آن ارقام و آمار جدی گرفته نشد و دولت و انتخابات آنجا را مشروع ندانستند.

کمتر از یک هفته دیگر به برگزاری دور دوم انتخابات در افغانستان مانده بود. حضور کم رنگ مردم درانتخابات دور اول به دلایل امنیتی و عدم شایستگی افراد نامزد شده و دلزدگی مردم از آنها به دلیل تقلب های زیادی که در جریان انتخابات رخ داد، انتخابات را به دور دوم کشاند. با ختم انتخابات پر تقلب درافغانستان، امریکا و تعدادی از کشورهای متحد آن از برگزاری موفقانه انتخابات ابراز خوشحالی کردند و حتی احمدی نژاد که خود نیز از قماش حامد کرزی است بدون انتظار اعلام نهایی نتایج آن نمایش مضحک، تبریکات صمیمانه ی خود را ابراز کرد.

بعد از رو شدن تقلب های انتخاباتی، اشخاص زیادی در کوشش آن بودند تا کرزی را راضی به تشکیل یک حکومت ائتلافی نماید و به سر و صدا پایان دهند. اما از آنجا که کرزی اخلاق ارباب منشانه دارد، راضی به تقسیم قدرت با دیگران نشد. عجیب تر اینکه در اوایل نماینده سازمان ملل متحد در افغانستان حتی اعتقادی به تقلب در انتخابات نداشت و همین مساله موجب استعفا و یا اخراج معاون وی که اصرار به برگزاری انتخابات شفاف داشت، گردید.

اما برخی از مردم افغانستان که با هزاران مشکلات و وجود نا امنی ها در انتخابات شرکت کرده بودند با اعتراضات بر حق خویش جامعه جهانی را وادار به برگزاری دور دوم انتخابات نمود. حامیان بین المللی کرزی باید بداند که اعتراض و مقاومت مردم در مقابل تقلب حامل پیامی دیگری برای آنها و حکومت دست نشانده شان در افغانستان نیز بود که در صورت برگزار نشدن انتخابات برای بار دوم، حکومت افغانستان از مشروعیت برخوردار نخواهد بود و پیامد های خشونت باری را به دنبال خواهد داشت.

قبل از برگزاری انتخابات، دستکاری و دزدی و تقلب، قابل پیش بینی بود. ولی راستش از دیدن نتایج انتخابات و حمایت نماینده سازمان ملل متحد شگفت زده شدم. شگفت زدگی من نه به خاطر دیدن کرزی بار دیگر در پست ریاست جمهوری که موجودیت اش باعث بی آبرویی مردم افغانستان است، بلکه از بی احترامی سازمان ملل متحد که شور و شعور مردم افغانستان را به مسخره گرفت و اهمیتی برای آن قایل نگردید و آن تقلب گسترده را نادیده گرفت.

حضور تعداد کمی از مردم در انتخابات نشانه خواست اکثر مردم افغانستان برای شرکت در امور سیاسی کشور شان است. این خواست دیرینه تمام مردم افغانستان است. اما برگزاری یک انتخابات آزاد و عادلانه و دمکراتیک تنها زمانی ممکن است که افغانستان به عنوان یک کشور اشغال شده زیر چکمه های سربازان امریکایی و دیگر متحدین بین المللی و داخلی نباشد، قانون اساسی صریح و دمکراتیک و حذف پسوند اسلامی از نام کشور میسر می گردد. چون اسلام، همان طور که هر دین دیگر، اصولا با دمکراسی در تعارض قرار دارد. دین حقانیتی دارد که از متن کتاب مقدس برخاسته و کتاب مقدس هم از عالم بالا وحی شده در حالی که دموکراسی یعنی اداره ی کشور با نظر مردم.

برای برگزاری دور اول انتخابات ملیون ها دالر به مصرف رسید و به گفته مسئوولین کمیسیون مستقل انتخابات، تنها برای چاپ عکس و نام و نشان انتخاباتی هر نامزد در فورم های رای دهی مبلغ سه ملیون دالر به مصرف رسیده است. حالا اگر ما به لیست اشخاص نامزد شده نگاه کنیم و گذشته های انها را ببینیم، متوجه می شویم که تمام اینها خود به صد دالر نمی ارزند. اکثر اینها همان کسانی استند که بارها از طرف کمیسیون حقوق بشر و در اذهان مردم عامه به دزدی و قاچاق و آدم کشی شهرت دارند.

نبودن معیار های درست در قانون اساسی افغانستان و کمیسیون مستقل انتخابات در مورد مشارکت و حق کاندید شدن موجب شده است که هر لمپن و دزد با داشتن چهار نفر مسلح و یک فابریکه تولید مواد مخدر به میدان رقابت انتخاباتی وارد شود. نامزدی اکثر کاندیدان ریاست جمهوری و شورا های ولایتی به خاطر پیدا نمودن مصونیت قانونی برای اعمال غیر قانونی شان است.

چاپ نمودن سی و شش ملیون برگه رای دهی در لندن و نه در افغانستان که صدها چاپخانه موجود است، موجب هدر رفتن بیشتر از پنجاه ملیون دالر گردیده است. در کنار هدر رفتن میلیون ها دالر، ده ها نفر دیگر به خاطر برگزاری انتخابات و شرکت در انتخابات در مناطق مختلف افغانستان توسط برادران پاکستانی کرزی جان خود را از دست داده اند.

انصراف عبدالله از شرکت در دور دوم انتخابات با در نظر داشت خواست های منطقی و قانونی اش یگانه کار قابل ستایش او در طول عمر سیاسی اش به شمار خواهد رفت. هرچند در انتخابات هم کرزی و هم عبدالله تا توانستند در مناطق تحت نفوذ خود تقلب و دستکاری نمودند.

اقای کرزی با تقلب در انتخابات فکر می کرد که با افزایش فاصله بین آرای خود و رقیبان انتخاباتی اش می تواند مشروعیت دولت اش را نیز افزایش دهد اما او غافل از این است که مشروعیت یک دولت تنها در افزایش آمار و ارقام به دست نمی آید.

مردم تا هنوز پیروزی نودونه در صد صدام حسین دیکتاتور عراق و پیروزی حسنی مبارک درانتخابات بی رقیب مصر را به یاد دارند. این اشخاص نیز آرای بیشتری نسبت به کرزی داشتند اما در اذهان عامه مردم عراق و مصر و کشور های خارجی هیچگاه آن ارقام و آمار جدی گرفته نشد و دولت و انتخابات آنجا را مشروع ندانستند. در نظام های غیر مردم سالار و کاندید های ارباب منش چون کرزی به خاطر عدم اعتماد به بی طرفی نهاد های ناظر و داور، درصدی آرا به هیچ وجه باعث مشروعیت آن دولت و نظام نخواهد بود. حالا کمیسیون انتخابات با استفاده از خلا های موجود در قانون اساسی افغانستان بار دیگر کرزی را به حیث رییس جمهور نا جمهور افغانستان انتصاب کرد. برای اکثر مردم افغانستان مساله فاصله آرای کرزی با دیگر رقیبان انتخاباتی اش مهم نیست. برای مردم دیگر این مساله مثل روز روشن است که کرزی به خاطر رسیدن به این پست پا روی خون مردم خوشباور و ساده دل و جوانان پرشوری گذاشته که امید به آزادی و دمکراسی حقیقی داشتند و با خون خود و با از دست دادن انگشتان دست و گوش و بینی خود در انتخابات شرکت کردند. این مساله بدون شک پیامد های خطرناکی برای دولت و مردم افغانستان که از جانب تروریستان طالبی و یا برادران آقای کرزی از طرف دیگر تهدید می شوند، دارد و سازمان ملل متحد و جامعه جهانی نیز مسئوول نا امنی بیشتر در افغانستان خواهند بود.

در پایان شماری از دشواری های کار حامد کرزی را فهرست کرده ام:

1- تقلب در انتخابات

2- دست برد به قانون اساسی افغانستان و بی باوری به دمکراسی و انتخابات آزاد و عادلانه .

3- یکی از شعار های حامد کرزی در انتخابات قبلی کوشش برای اوردن ثبات و امنیت در افغانستان بود. تمام دنیا شاهد است که وضعیت امنیتی در طول این چهار سال بد تر از بد شده است و درایجاد اکثر این نا امنی ها خود آقای کرزی و یا هم گماشته گانش دست داشته است.

4- مبارزه با مواد مخدر یکی دیگری از شعار های انتخاباتی ایشان بود در حالیکه برادر ایشان در تجارت مواد مخدر دست دارند.

5- عدم مدیریت درست در ساختار سازی در ادارات مهم دولتی و برخورد های شخصی و فامیلی و سمتی به جای در نظر داشت تخصص.

6- عدم ثبات در مدیریت. در طول این سالها همه شاهد بوده اند که اکثر پست های دولتی در افغانستان به شکلی به فروش می رسید. گاهی مواقع نیز مردم از دست گماشتگان آقای کرزی به تنگ می آمدند و او آن شخص را از آنجا برکنار و دوباره در جای دیگری مقرر می کردند.

7- مشورت ناپذیری و بی توجهی به افکار و خرد جمعی

8- تشدید مساله قوم گرایی در افغانستان و حمایت از کوچی ها برای راندن و آواره کردن مردم بومی منطقه در بهسود.

9- بدتر شدن وضعیت آزادی بیان در افغانستان و تصویب قانون های طالبانی و شکنجه و آزار روزنامه نگاران.

10- ایجاد شکاف و فتنه انگیزی بین احزاب و شخصیت های جهادی و غیره که به شکلی اختیار دار امنیت عامه به حساب می روند و بدتر نمودن وضعیت امنیتی.

11- کوشش در جهت تمرکز بیشتر قدرت در دست خودش و امتیاز دهی های نا به جا . 12- تبدیل نمودن فرصت های طلایی که جامعه جهانی در اختیارافغانستان گذاشته بود به تهدید ها

13- گسترش فقر و بیکاری به خاطر عملکرد نادرست دولت در طی این سالها

14- بیشتر شدن رشوت خواری در ادارات دولتی

15- استفاده از پول و چوکی برای جلب حمایت قومندانان و قاچاقبران مواد مخدر در انتخابات.

 

+ نوشته شده توسط محمد وفا در چهارشنبه 13 آبان1388 و ساعت 5:2 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM